🖤🥀

پدری که قهرمان بود، پشتِ نقابش قاتل شد

عشقی که با انتقام آمد، گرفتارِ یک دل شد

ادرین برای کینه آمد، ولی عاشقِ مرینت شد

و عروسی که قرار بود طعمه باشد، عروسِ انتقام شد

بفرمایید رمان عروس انتقام 

ادامه مطلب 

خلاصه+پارت اول

La Mariée de la Vengeance | عروسِ انتقام

تا به حال به طرز فکر دخترها نسبت به پدرشان فکر کرده‌اید؟

برای بیشتر دخترها، پدر اولین قهرمان زندگی‌شان است؛ کسی که به او اعتماد دارند و باور دارند هرگز نمی‌تواند به آن‌ها آسیب بزند.

مرینت دوپن‌چنگ هم از این قاعده مستثنی نیست.

او پدرش را مردی مهربان و قابل اعتماد می‌داند؛ مردی که همیشه برای خانواده‌اش تکیه‌گاه بوده است.

اما مرینت از حقیقتی بزرگ بی‌خبر است...

پدرش آن قهرمانی نیست که همیشه تصور می‌کرد.

او یک قاتل است؛ قاتل خانواده‌ی آگرست.

سال‌ها پیش، خانواده‌ی آگرست قربانی جنایتی شدند که زندگی ادرین آگرست را برای همیشه تغییر داد. ادرین که از کودکی طعم تلخ از دست دادن خانواده‌اش را چشیده، تنها با یک هدف بزرگ شده است:

انتقام.

اما برای رسیدن به قاتل، باید از نزدیک‌ترین نقطه به او وارد شود.

و آن نقطه، مرینت است.

ادرین با هویتی متفاوت وارد زندگی مرینت می‌شود و خودش را به او نزدیک می‌کند؛ تا جایی که تبدیل به معشوق او می‌شود.

مرینت نمی‌داند مردی که قلبش را به او سپرده، با یک هدف وارد زندگی‌اش شده است.

ادرین هم نمی‌داند که انتقام قرار است او را در برابر سخت‌ترین انتخاب زندگی‌اش قرار دهد...

حقیقت را به مرینت بگوید و انتقام خانواده‌اش را بگیرد، یا از دختری که قرار بود تنها وسیله‌ای برای رسیدن به انتقام باشد، محافظت کند؟

وقتی عشق و انتقام در یک مسیر قرار بگیرند، دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند بدون زخم از آن بیرون بیاید...


پارت اول

POV مرینت

صدای خنده‌ام در سالن بزرگ عمارت پیچید.

با عجله از کنار مبل‌های بزرگ و سفید رد شدم و پشت یکی از ستون‌ها پنهان شدم.

«گرفتَمت!»

صدای لوکا از پشت سرم آمد.

با خنده جیغ کوتاهی کشیدم و دوباره دویدم.

«نه! تقلب کردی!»

«تقلب کدومه؟ خودت بلد نیستی قایم شی!»

لوکا خندید و دنبالم دوید.

عمارت دوپن‌چنگ همیشه بزرگ‌تر از چیزی بود که لازم داشتیم. سقف‌های بلند، پنجره‌های قدی، لوسترهای بزرگ و راهروهایی که گاهی حتی برای پیدا کردن اتاق خودم هم در آن‌ها گم می‌شدم.

اما برای من، این خانه فقط یک عمارت بزرگ نبود.

خانه بود.

جایی که تمام کودکی‌ام را در آن گذرانده بودم.

صدای خنده‌ی لوکا دوباره بلند شد.

بالش کوچکی را از روی مبل برداشتم و به طرفش پرت کردم.

«اینم برای اینکه منو گرفتی!»

بالش مستقیم به صورتش خورد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد با تعجب نگاهم کرد.

«تو جنگ می‌خوای؟»

لبخند زدم.

«شاید!»

بالش دیگری برداشت و به سمتم پرتاب کرد.

خودم را روی مبل انداختم و بالش از بالای سرم رد شد.

«نزدیک بود!»

از شدت خنده نمی‌توانستم درست حرف بزنم.

همان لحظه صدای قدم‌هایی از انتهای سالن شنیدم.

سرم را بلند کردم.

پدرم وارد سالن شد.

مثل همیشه مرتب و آرام بود.

همین که چشمش به ما افتاد، لبخند کوچکی زد.

«باز چه خبرتونه؟»

از روی مبل پایین پریدم.

«بابا! خودش شروع کرد.»

لوکا سریع اعتراض کرد.

«دروغ میگه!»

پدرم خندید و سرش را تکان داد.

من هم با لبخند به او نگاه کردم.

برای من، پدرم همیشه همین بود.

مردی که وقتی کنارمان بود، احساس امنیت می‌کردم.

مردی که فکر می‌کردم اگر تمام دنیا مقابل من بایستد، او کنارم خواهد ماند.

آن روز نمی‌دانستم...

گاهی بزرگ‌ترین رازها درست پشت آشناترین چهره‌ها پنهان می‌شوند.

و من هیچ‌چیز از حقیقتی که سال‌ها در همین عمارت دفن شده بود، نمی‌دانستم.

---

POV ادرین

تصویر روی صفحه‌ی لپ‌تاپ ثابت شد.

دوربین سالن عمارت دوپن‌چنگ را به سیستمم متصل کرده بودم.

چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم.

آن‌ها می‌خندیدند.

مرینت کنار برادرش روی مبل افتاده بود و از شدت خنده نمی‌توانست خودش را جمع کند.

بعد مردی وارد سالن شد.

پدر مرینت.

انگشت‌هایم آرام روی میز فشرده شد.

همان مرد.

همان خانواده.

همان نامی که سال‌ها بود از شنیدنش متنفر بودم.

دوپن‌چنگ.

تصویر روی مانیتور دوباره به چهره‌ی مرینت برگشت.

لبخندش واقعی بود.

شاد بود.

بی‌خبر بود.

بی‌خبر از اینکه پدرش چه گذشته‌ای را پشت آن چهره پنهان کرده.

بی‌خبر از خانواده‌ای که سال‌ها پیش به خاطر او از هم پاشید.

چشم‌هایم را برای لحظه‌ای بستم.

تصاویر گذشته در ذهنم زنده شدند؛ خانه‌ای که دیگر وجود نداشت، آدم‌هایی که دیگر برنمی‌گشتند و کودکی که مجبور شد خیلی زود بفهمد دنیا همیشه جای امنی نیست.

من آن روزها را فراموش نکرده بودم.

هیچ‌وقت.

دوباره به صفحه نگاه کردم.

مرینت هنوز می‌خندید.

آرام زیر لب گفتم:

«تو حتی نمی‌دونی پدرت کیه...»

نگاهم روی تصویر ثابت ماند.

من برای نزدیک شدن به خانواده‌ی دوپن‌چنگ، سال‌ها صبر کرده بودم.

و حالا، اولین قدم مشخص شده بود.

مرینت.

دختر همان مردی که زندگی من را نابود کرده بود.

قرار نبود در ابتدا چیزی جز وسیله‌ای برای رسیدن به حقیقت باشد.

اما نقشه‌ای که با خشم شروع شده بود، هنوز نمی‌دانست قرار است به کجا برسد.

لپ‌تاپ را بستم.

اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها، احساس کردم انتقامی که منتظرش بودم، دیگر آن‌قدر دور نیست.

وقت آن رسیده بود وارد زندگی مرینت شوم.


حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 و شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت