سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : شهربازی 🎡🎠🎪 ( بخش دوم )

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

حالا هوا تاریک شده بود و چراغ های رنگارنگ شهربازی ، به شدت خودنمایی می کردند و باعث می شد ستارگان درخشانی که در آسمان بودند از همیشه کمرنگ تر شوند .
مِی درحالی که در رستوران شهربازی نشسته بود ، با حسرت به پیتزای بزرگی خیره شد که گارسون روبه رویشان می گذاشت . اگر حالش خوب بود و می توانست چیزی بخورد ، بی هیچ شک و تردیدی تمام پیتزا را می خورد .
لیلی با شادی یک قاچ از پیتزا برداشت . پنیر پیتزا کش آمد و باعث شد لیلی شاد و سرخوش شود و با ولع آن را در دهان کوچکش بچپاند ( که موفق نیز نشد ) . مایک نیز یک قاچ از پیتزا برداشت و با بی میلی از آن خورد . ظاهراً چندان تمایلی به خوردن غذا نداشت و می خواست به جای نشستن بر روی صندلی چرمی رستوران ، بر روی صندلی کشتی پرنده بنشیند .
بوی غذا ، برخلاف همیشه برای مِی آزار دهنده بود و حالش را به هم می زد ، پس پولی غذا ( و کمی تنقلات ) به مایک و لیلی داد و از رستوران بیرون آمد و بر روی نیمکتی صورتی رنگ نشست . با ولع خاصی هوا را به درون ریه هایش کشید و به آسمان چشم دوخت . ستاره ها با وجود نور خیره کننده چراغ های شهربازی دیگر دیده نمی شدند و تنها منبع درخشانی که در آسمان تاریک شب دیده می شد ، حلال سفید و درخشان ماه بود . ماه دقیقاً شبیه به چهار سال پیش بود که در آسمان شب ، با غرور می درخشید ، با اینکه کامل نبود . در همان لحظه ، به یاد گفت و گویی که با سارا داشت افتاد .
آن شب سارا با سرخوشی به حلال ماه خیره شده بود ؛ ولی مِی حال خوشی نداشت . عصبی و کلافه بود . از چه چیزی ؟ خودش نیز نمی دانست دقیقاً از چه چیزی کلافه بود . وقتی سارا کلافگی او را دید ، با خوشرویی گفت :
_ مِی ! نباید وقتی اینهمه چیز های زیبا توی دنیا وجود داره ناراحت باشی .
مِی با ترش رویی گفته بود :
_ منو یاد کشیش های احمق میندازی که چرت و پرت میگفتن . اگه شاد بودن میگفتن چرا شادی ؟ اگه ناراحت بودن میگفتم چرا با وجود این همه نعمت ناراحتی ؟ یعنی آدم ها حق ندارن گاهی قدرنشناسی کنن و ناراحت باشن ؟ اگه اینطور باشه که ما دیگه آدم نیستیم !
سارا ولی با خوشرویی تمام گفت :
_ اتفاقاً ، آدم ها لازم دارن که بعضی وقت ها قدر نشناس باشن ؛ ولی مِی ... چرا وقتی نمیدونی فردا هم قراره یه روز جدید رو شروع کنی یا نه ، تمام تلاشت رو میکنی که امروزت رو خراب کنی ؟
سارا لبخند مرموزی زده بود و درحالی که چشمانش با شوق و حرارت عجیبی می درخشیدند گفت :
_ سعی کن هر روز زندگیت رو با شادی و خوشی بگذرونی ، چون نمیدونی تا کِی زنده هستی . پس شاد باش و زندگی رو برای خودت سخت نکن !
مِی درحالی که چشمانش همچنان به ماه خیره بودند لبخند کم فروغی زد . آن شب قرار بود خوش باشد ، پس نباید اینقدر به خودش سخت می گرفت و با اوقات تلخی رفتار می کرد . حالا که خوب فکر می کرد ، از زمانی که وارد شهربازی شده بود تا به الان ، مدام سعی می کرد اوقات خودش را تلخ کند .
به در رستوران خیره شد که مایک و لیلی با شادی از آن بیرون می آمدند . در دست مایک یک بطری شیشه ایی نوشابه سیاه بود . وقتی بود رسیدند ، لیلی با شادی بطری را از مایک گرفت . آن را در مقابل مِی گرفت و گفت :
_ بیا ، آب سیاه گازدار اوردیم مِی .
مایک و مِی همزمان حرف لیلی را تصحیح کردند :
_ نوشابه !
مِی بطری نوشابه را گرفت . در آن را باز کرد و چند قلوپ از نوشابه را پشت سر هم نوشید . نوشابه شیرین و گازدار ، وقتی از گلویش پایین می رفت کمی او را آزار داد ؛ ولی حالش را بدتر نکرد ، برای همین چند قلوپ دیگر نیز از آن نوشید تا تشنگی اش برطرف شود .
لیلی با شوق و زوق گفت :
_ مِی زود باش ! من میخوام برم هزارتوی آینه ها ...
مایک سرش را کج کرد و پرسید :
_ اونجا کجاست ؟
لیلی به شکلی عجیب به مایک خیره شد ، انگار مایک از او پرسیده بود خورشید چیست . چشمان درشت لیلی تنگ شد و ابرو هایش در هم گره شد . لیلی لب های کوچکش را محکم بر روی یکدیگر فشار داد و درحالی که به مایک نگاه میکرد گفت :
_ یه جا پر از آینه بزرگه و باید راه رو از اونجا پیدا کنی و بیرون بری .
مِی اولین بار بود چنین چیزی را میشنید . هزارتویی که دیوار هایش از آینه بودند ! به تظر جالب می آمد ، پس از لیلی پرسید :
_ تاحالا رفتی ؟
لیلی با معصومیتی کودکانه جواب داد :
_ نه .
مِی چشمانش را تنگ کرد و لبخند احمقانه ایی زد . نرفته بود و اینطور درباره اش حرف می زد ؟ درک رفتار لیلی برای مِی گاهی اوقات بسیار بسیار سخت می شد .
مِی با دو دلی همراه با مایک و لیلی در شهر بازی گشت و گشت ، تا اینکه بالاخره هزارتوی آینه ایی را پیدا کرد .
مِی بلیطی خرید و وارد ساختمان نسبتاً بزرگ و یک طبقه ایی شدند . گروه دیگری نیز که همزمان با آنها وارد شده بود ، سردرگم به آینه های بی شماری که اطرافشان بود خیره شدند .
انعکاس تصاویرشان در همجا بود و باعث می شد مِی کمی سرگیجه بگیرد .
لیلی با شوق و زوق جیغ کشید و مستقیم به سمت جلو دوید . خیلی زود لیلی با سر به یکی از آینه ها برخورد کرد و نقش بر زمین شد . آینه مقاوم تر از آن بود که بشکند ؛ ولی ظاهراً لیلی به مقاومت آینه نبود ، زیرا با گریه خود را به مِی رساند و دست او را گرفت . مِی به سختی خود را کنترل کرده بود که نخندد ولی مایک با صدای بلند می خندید .
بالاخره آنها به راه افتادند و سعی کردند راه خود را پیدا کنند . انعکاس هایشان در تمام آینه ها بود و آنها می توانستند چهره های احمقانه خود را در تمام آنها ببینند .
چند باری لیلی می خواست دوباره خودسر عمل کند و به جلو برود ؛ ولی هربار ، محکم تر از قبل به آینه می خورد و با کله بر روی زمین می افتاد . وقتی لیلی برای بار ششم به یک آینه برخورد کرد ، جیغ بلند و بسیار گوش خراشی کشید و خودش را محکم بر روی زمین کوبید . کمی طول کشید مِی خنده اش را کنترل کند تا بتواند لیلی را آرام کند و در تمام این مدت ، مایک نیشخند عجیبی بر صورت داشت و به مِی خیره شده بود . درنهایت مایک نیز سیلی بدی خورد . نه به دلیل اینکه مِی از دستش عصبی شده بود ، بلکه به این دلیلی سیلی خورده بود که یک پشه بر روی صورتش نشسته بود و مِی می خواست آن پشه را بکشد ؛ ولی مایک باور نکرد و مانند لیلی خود را بر زمین کوبید .
مِی درحالی که سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند ، به کودک بزرگی که در کنار یک کودک کوچک روی زمین نشسته بود و زوزه کشان غلت میزد خیره شد . چشمانش را تنگ کرد و اخم غلیظی کرد . گروهی که همراه آنها آمده بودند ، با تعجب خاصی به آنها خیره شده بودند .
مِی نگاه کلافه اش را نثار آن ها کرد و پرسید :
_ دقیقاً به چی زل زدین ؟
قصد مِی ترساندن آن ها نبود ولی آنها خودشان پخمه بازی در آوردند و با ترس شروع به دویدن کردند و محکم به آینه ها خوردند .
مایک و لیلی با دیدن این صحنه آرام شدند و خنده کنان از جایشان بلند شدند ، انگار نه انگار همین چند لحظه پیش مانند کولی ها رفتار می کردند .
با هر سختی بود ، توانستند با سلامت سالم از آنجا خارج شوند . البته لیلی آنقدر ها نیز سالم نبود ؛ زیرا پیشانی اش به دلیل برخورد زیاد با آینه ها سرخ شده بود .
برای مِی ، گذر از هزارتوی آینه ایی بسیار لذت بخش و جالب بود ؛ ولی ظاهراً مایک و لیلی چندان خوششان نیامده بود ، زیرا مانند وحشی ها درحالی که فریاد می کشیدند از ساختمان خارج شدند .
بعد از آن ، مِی برای مایک و لیلی پشمک خرید . لیلی بلافاصله سرش را در کپه پشمک سفیدرنگش فرو برد و به همین دلیل مِی مجبور شد صورتش را پاک کند و در همان لحظه زن میانسالی که از کنارشان رد می شد نخودی خندید و گفت :
_ چه مامان مهربونیه !
مِی با شنیدن این حرف کمی سرخ شد . وقتی میخواست به زن بگوید او مادر لیلی نیست ، خبری از زن بود . انگار آب شده بود در زمین .
مِی به مایک خیره شد که با کمی تردید به پشمک خیره شده بود . ظاهراً تا به حال در عمرش پشمک ندیده بود !
مِی با حالتی آمرانه گفت :
_ خوشمزه هست . باید بخوریش .
مایک با تردید به پشمک و بعد به مِی خیره شد . در نهایت شانه اش را بالا انداخت و شروع کرد به خوردن پشمکش . با خوردن پشمک ، چهره مایک ناگهان شبیه به کودکی شاد و سرزنده شد . چشمانش درخشیدند و لبخند زیبا و بزرگی صورتش را درخشان کرد . مِی با دیدن چهره سرزنده مایک ، مجبور شد به گوشه دیگری خیره شود تا مایک گونه های گل انداخته و لبخند ملیح مِی را نبیند .
وقت هایی که مایک اینچنین لبخند می زد و یا چشمانش می درخشید ( که بسیار نادر بودند ) ، مِی متوجه می شد مایک چقدر خوشتیپ است . مایکل قد بلند ، لاغر و مو فرفری بود . دندان هایش سفید بودند و دهانش بو نمی داد و وقتی لبخند هایی اینچنین زیبا می زد ...
مِی سیلی محکمی به خودش زد تا از آن حال مضحک بیرون بیاید . مانند دختران دبیرستانی شده بود که با دیدن پسر های خوشتیپ و زیبا ، جیغ سرخوشانه می کشند و با دست صورتشان را می پوشاندند .
چندین بار با خودش با حالتی موزون تکرار کرد :
دوست ، فقط دوست ، یه دوست پرحاشه ، یه دوست خیلی پرحاشه ، فقط یه دوست ساده ، یه دوست خیلی خیلی ساده ، یه دوست که به هیچ عنوان نیز جذاب نبود !
با فکر کردن به جمله آخر لبخند احمقانه ایی زد و چشمانش را برای خودش تنگ کرد .
نیم نگاهی کوتاه به مایک انداخت که با شادی پشمک می خورد . سارا می گفت مِی نباید زندگی را به خود سخت بگیرد . آیا ، انکار کردن جذابیت مایک نیز یعنی سخت گرفتن به خودش ؟ یعنی محروم کردن خودش از زندگی ؟
سارا می گفت ما نمی دانیم فردا زنده ایم یا نه و برای همین باید امروز را با شادی بگذرانیم و به خود سخت نگیریم ؛ ولی اگر مِی به خودش سخت نمی گرفت و فردا فرا می رسید چه ؟ اگر نمی مرد و زنده می ماند و مجبور بود با گندی که روز پیش زده است زندگی کند چه ؟
جواب برای مِی واضح بود :
او نمیخواست ریسک کند و خطر اینکه ... اصلا موضوع چه بود ؟ چه شد که یکهو این افکار سمی به ذهنش ریختند ؟ آنقدر مسئله را کش داده بود که دلیلش را فراموش کرده بود .
در همین حال ، مایک که پشمکش را تمام کرده بود ، به سمت مِی آمد و با شوق و زوق گفت :
_ مِی ، یکی دیگه برام بخر !
مِی نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و بی پروا ، سوالی پرسید که باعث شد مایک را ناراحت کند :
_ مگه وقتی بچه بودی بابا و مامانت برات توی شهر بازی از اینجور چیزا نمی خریدن ؟
درخشش چشمان مایک ازبین رفت . لب هایش پایین افتاد و مانند همیشه شد . چهره اش شبیه به فردی بی احساس شد . کمی دیدن این چهره مایک برای مِی ترسناک بود ، برای همین بر خود لرزید .
مایک به سردی گفت :
_ هیچ وقت .
و بعد یکباره چهره اش به حالت قبل برگشت و با سرخوشی پرسید :
_ برام پشمک میخری ؟
مِی بیشتر ترسید . اینکه کسی به این سرعت تغییر حالت بدهد ، به اندازه کافی ترسناک بود ، چه برسد به آنکه بعد از آن یک سوال ساده نیز بپرسد .
مِی پشمکی برای مایک خرید و بی آنکه بتواند تغییر حالت مایک را فراموش کند به او خیره شد .
یعنی نفرت مایک به این اندازه نسبت به پدر و مادرش زیاد بود ؟ درک این موضوع کمی برای مِی مشکل بود . مگر می شد کسی از پدر و مادرش اینچنین نفرت داشته باشد ؟
***
بعد از خوردن پشمک ، آنها از چندین وسیله بازی دیگر استفاده کردند . یکی از آنها سرسره بادی بزرگی با طرح دلقک بود .
مِی به دلیل ترس از ارتفاعش از سرسره بادی استفاده نکرد و فقط نظاره گر مایک و لیلی بود که چطور بالا می رفتند ، سر می خوردند و دوباره بالا می رفتند و سر می خوردند . البته خیلی زود مایک و لیلی هیجانشان بالا رفت و برای تخلیه هیجانشان کسانی که برای سر خوردن از روی سرسره بادی دو دل بودند هل می دادند تا او سر بخورد و درحالی که جیغ می کشد پایین بیفتد . به همین دلیل ، با وجود اینکه لیلی و مایک خیلی از سرسره بادی خوششان می آمد ؛ مسئول سرسره دیگر به آنها اجازه نداد از سرسره استفاده کنند .
بعد از آن چندین بازی دیگر را نیز امتحان کردند و در آخر ، به اتاقک عکاسی رسیدند . وقتی وارد اتاقک شدند ، مِی در جویگاه مخصوص یک سکه نود سنتی انداخت و دوربین اتاقک ، خود به خود و پشت سر هم از آنها عکس گرفت .
لیلی تا می توانست شکلک در آورد ولی مِی سعی کرد آرام و ساکت سر جایش بنشیند ( درحالی که نمی توانست خنده اش را کنترل کند و یک بار نیز شکلک عجیبی از خود در آورد ) . مایک ولی تنها ژستی که در تمام عکس ها گرفت این بود :
آرام سر جایش بنشیند و لبخند ملایمی بزند .
وقتی از اتاقک خارج شدند ، مِی عکس ها را بی توجه در جیبش گذاشت . بعد ها وقتی به عکس ها نگاه میکرد متوجه شد در یکی از عکس ها ، مایک لبخند ملایم و زیبایی بر لب دارد و به شکل محبت آمیزی به او خیره شده است .
کمی بعد به گروهی دلقک رسیدند . ظاهراً لیلی از آن دلقک ها ترسیده بود ؛ زیرا به جای اینکه دست مِی را بگیرد و با شوق بگوید :
_ بریم پیششون !
فقط دست مِی را گرفت و به جای دیگری کشید . مِی از این قضیه شادمان بود ؛ زیرا چندان از دلقک ها خوشش نمی آمد .
وقتی لیلی و مایک قانع شدند که دیگر چیز جالبی در شهربازی نمانده است تا از آن استفاده کنند ، از شهربازی بیرون آمدند . همه سوار ماشین شدند و به سمت خانه پدر و مادر رفتند .
در راه لیلی مدام درباره اتفاقات جالبی که در شهربازی افتاده بود با مایک صحبت می کرد و مایک نیز حرفش را تایید می کرد ؛ ولی مِی با خستگی به جاده نگاه می کرد . احساس می کرد تمام وجودش خسته است .
وقتی به خانه رسیدند اولین کار مِی این بود که بر روی یک مبل راحتی دراز بکشد و به سقف خیره شود .
لیلی و مایک که انگار انرژیشان تمامی نداشت ، روبه روی تلویزیون نشستند تا برنامه تلویزیونی ایی که یک خواننده کچل را نشان می داد تماشا کنند .
مادر با دیدن مِی بر روی پبل دراز کشیده بود گفت :
_ سلام . شام خوردی عزیزم ؟
صدای مادر خیلی آرام بود . مِی با خستگی زمزمه کرد :
_ نه . ممنون میشم یه چیز برام بیاری مامان ...
مِی به سختی صدای زمزمه مانند مادر را شنید که می گفت :
_ باشه عزیزم .
و بعد به خواب عمیق و راحتی فرور رفت .