مغرور عاشق
4 ساعت پیش · · خواندن 7 دقیقه p25
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان ادرین
چند دقیقه از رفتن مرینت گذشته بود.
هنوز به در بستهی اتاقم نگاه میکردم.
نمیدانستم چرا حرفهای کوتاهش اینقدر در ذهنم مانده بود.
«تو خیلی عصبی به نظر میای.»
حق داشت.
امروز واقعاً عصبی بودم.
اما وقت نداشتم بیشتر به این موضوع فکر کنم.
روی صندلی برگشتم و یکی از پروندههای روی میز را برداشتم.
— خب...
زیر لب گفتم:
— بریم سراغ کار.
پرونده مربوط به یکی از قراردادهای جدید شرکت بود.
آن را باز کردم.
صفحهی اول را خواندم.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
صفحهی دوم...
مشخصات طرف قرارداد.
صفحهی سوم...
مبلغ قرارداد.
همانجا مکث کردم.
چشمهایم را کمی ریز کردم.
عدد را دوباره خواندم.
بعد یک بار دیگر.
— نه...
پرونده را نزدیکتر آوردم.
عدد نوشتهشده با چیزی که روز گذشته در گزارش مالی دیده بودم، تفاوت داشت.
فکر کردم شاید اشتباه از حافظهی خودم باشد.
لپتاپ را باز کردم و وارد سیستم شرکت شدم.
گزارش اصلی را پیدا کردم.
عدد قرارداد را با پرونده مقایسه کردم.
اشتباه بود.
نه یک رقم.
چند رقم.
به پشتی صندلی تکیه دادم.
— این چطور ممکنه؟
پرونده را دوباره ورق زدم.
امضای بررسیکننده هم پایین صفحه بود.
یعنی این پرونده قبل از اینکه به دست من برسد، بررسی شده بود.
اما هیچکس متوجه این اشتباه نشده بود.
فکم را به هم فشار دادم.
امروز از صبح اتفاقهای مختلف یکییکی روی سرم خراب شده بودند.
اول پدرم.
بعد آن قرارداد عجیب.
بعد فشار هیئتمدیره.
بعد کارهای عقبافتاده.
حالا هم این.
پرونده را برداشتم و از جا بلند شدم.
با قدمهای سریع از اتاق بیرون رفتم.
منشیام با دیدنم فوراً از پشت میز بلند شد.
— آقای اگرست؟
جواب ندادم.
مستقیم به سمت آسانسور رفتم.
در آسانسور باز شد.
وارد شدم.
دکمهی طبقهی بخش مالی را زدم.
درها بسته شدند.
تصویر خودم را در آینهی آسانسور دیدم.
اخم کرده بودم.
خیلی بیشتر از حد معمول.
دستم را روی صورتم کشیدم.
— آروم باش...
اما خودم هم میدانستم آرام نیستم.
وقتی در آسانسور باز شد، مستقیم وارد بخش مالی شدم.
چند نفر مشغول کار بودند.
به محض اینکه من را دیدند، تقریباً همه ساکت شدند.
پرونده را روی اولین میز گذاشتم.
— مسئول این پرونده کیه؟
یکی از کارمندان از پشت میز بلند شد.
— من، آقای اگرست.
پرونده را باز کردم.
— شما این رو بررسی کردید؟
— بله.
— کامل؟
— بله، تا جایی که...
حرفش را قطع کردم.
— پس این چیه؟
صفحه را جلویش گرفتم.
مرد چند ثانیه به عدد نگاه کرد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
— من...
— این عدد با قرارداد اصلی یکی نیست.
— احتمالاً موقع وارد کردن اطلاعات...
— احتمالاً؟
صدایم بالا رفت.
— شما پروندهی یک قرارداد چند میلیاردی رو بررسی کردید و میگید «احتمالاً»؟
همهی اتاق ساکت شدند.
کارمند گفت:
— واقعاً عذر میخوام، آقای اگرست.
— عذرخواهی بعد از اینکه اشتباه کشف شد، فایدهای نداره.
یکی دیگر از کارمندان جلو آمد.
— آقای اگرست، شاید اشتباه در مرحلهی ورود اطلاعات اتفاق افتاده باشه.
برگشتم سمت او.
— و مرحلهی بررسی چی؟
او ساکت شد.
پرونده را بالا گرفتم.
— این پرونده چند نفر از دست رد شده؟
کسی جواب نداد.
— پرسیدم چند نفر بررسیش کردن؟
یکی از آنها با صدای آرام گفت:
— سه نفر.
خندهی کوتاه و عصبیای کردم.
— سه نفر؟
پرونده را روی میز گذاشتم.
— سه نفر بررسی کردن و هیچکس متوجه این اشتباه نشده؟
هیچکس حرفی نزد.
دستم را روی میز گذاشتم.
— اگر این پرونده همینطور برای طرف قرارداد ارسال میشد، میفهمید چه اتفاقی میافتاد؟
مسئول پرونده گفت:
— بله.
— نه، نمیفهمید!
صدایم دوباره بلند شد.
— چون اگر متوجه بودید، چنین اشتباهی اصلاً نباید از این بخش خارج میشد!
یکی از کارکنان با نگرانی گفت:
— ما اصلاحش میکنیم.
— همین الان باید اصلاح بشه.
— بله.
— و از این لحظه هر پروندهی مالی باید دوباره کنترل بشه.
— حتماً.
هنوز عصبانیت از بین نرفته بود.
— من نمیخوام فردا یک نفر بیاد و بگه «اشتباه شد»!
سکوت.
— واضح گفتم؟
همه تقریباً همزمان گفتند:
— بله، آقای اگرست.
چند ثانیه همانجا ایستادم.
بعد پرونده را برداشتم.
— این پرونده تا وقتی من شخصاً تأییدش نکردم، از این بخش خارج نمیشه.
خواستم برگردم.
اما همان لحظه چشمم به چهرهی یکی از کارکنان افتاد.
واقعاً ترسیده بود.
برای یک لحظه متوجه شدم شاید زیادی تند رفتهام.
اما هنوز عصبی بودم.
از اتاق خارج شدم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدایی پشت سرم آمد.
— ادرین!
ایستادم.
صدای مرینت بود.
برگشتم.
مرینت با یک پوشه در دست، چند قدم دورتر ایستاده بود.
احتمالاً تمام صحنه را دیده بود.
به طرفم آمد.
— چی شده؟
— هیچچیز.
مرینت با تعجب نگاهم کرد.
— هیچچیز؟
پرونده را بالا گرفتم.
— یه اشتباه توی پرونده پیدا کردم.
— دیدم.
اخم کردم.
— دیدی؟
— آره.
— پس میدونی چرا عصبانی شدم.
مرینت آرام گفت:
— میدونم چرا عصبانی شدی.
بعد کمی مکث کرد.
— ولی فکر کنم بیشتر از خود اشتباه، چیزهای دیگه هم روی اعصابت هست.
نگاهش کردم.
— مثلاً؟
— نمیدونم.
— پس چرا حدس میزنی؟
مرینت شانه بالا انداخت.
— چون از صبح رفتارت فرق کرده.
جوابی ندادم.
مرینت ادامه داد:
— وقتی وارد شرکت شدی، حتی سلام کردنت هم معمولی نبود.
— من همیشه همینطور سلام میکنم.
— نه.
ابرویم را بالا بردم.
— تو از کی انقدر من رو زیر نظر میگیری؟
مرینت سریع گفت:
— زیر نظر نمیگیرم!
لبخند کوچکی زدم.
— پس؟
— فقط متوجه شدم.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد آرام گفت:
— ادرین، میفهمم که اشتباه بزرگی بوده.
نگاهم را از او گرفتم.
— مسئله فقط این نیست.
— میدونم.
همین دو کلمه باعث شد دوباره نگاهش کنم.
— چی رو میدونی؟
مرینت کمی مکث کرد.
— نمیدونم دقیقاً چه اتفاقی افتاده، ولی مشخصه از صبح یه چیزی اذیتت میکنه.
نمیدانستم چه بگویم.
نمیتوانستم ماجرای پدرم را برایش تعریف کنم.
هنوز خودم هم نمیدانستم با آن مسئله چه کنم.
فقط گفتم:
— امروز روز سختیه.
مرینت آرام سر تکان داد.
— خب، پس لازم نیست با سختتر کردنش، خودت رو بیشتر خسته کنی.
— من سختترش کردم؟
مرینت نگاهی به بخش مالی انداخت.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
— یکم.
با تعجب گفتم:
— یکم؟
مرینت لبخند زد.
— خیلی کم.
با وجود عصبانیت، نزدیک بود بخندم.
— تو همیشه اینقدر رک هستی؟
— فقط وقتی طرف مقابلم زیادی عصبی باشه.
چند لحظه به او نگاه کردم.
عجیب بود.
چند دقیقه قبل در آن اتاق، همه از من میترسیدند.
اما مرینت...
جلوی من ایستاده بود و بدون ترس حرف میزد.
نه بیاحترامی میکرد، نه سعی داشت از من فاصله بگیرد.
فقط آرامم میکرد.
مرینت گفت:
— بیا اول پرونده رو درست کنیم.
— خودم درستش میکنم.
— میدونم.
— پس؟
— ولی دو نفر بهتر از یک نفر میبینن.
پرونده را نگاه کردم.
بعد به او.
— تو کار دیگهای نداری؟
— داشتم.
— پس چرا اینجایی؟
لبخند کوچکی زد.
— چون دیدم امروز به یک نفر نیاز داری که بگه «آروم باش».
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد آهسته گفتم:
— من آرومم.
مرینت خندید.
— اگه این آروم بودنه، نمیخوام بدونم وقتی عصبانی میشی چه شکلی میشی.
این بار واقعاً لبخند زدم.
خیلی کوتاه.
اما خودم متوجهش شدم.
مرینت هم متوجه شد.
— دیدی؟
— چی؟
— لبخند زدی.
فوراً حالت صورتم را جدی کردم.
— نه.
— چرا، زدی.
— اشتباه دیدی.
— من چشمام خوبه.
— مرینت...
— باشه، باشه.
خندید.
بعد پوشهای را که در دست داشت بالا آورد.
— این هم گزارش پروژهی لندن.
— بذارش روی میزم.
— خودت هم باید استراحت کنی.
— وقت ندارم.
— برای پنج دقیقه هم؟
نگاهش کردم.
چند ثانیه بعد نفس عمیقی کشیدم.
— پنج دقیقه.
مرینت لبخند زد.
— عالیه.
هر دو به سمت اتاق من راه افتادیم.
در مسیر، چند نفر از کارکنان بخش مالی هنوز مشغول بررسی پروندهها بودند.
این بار وقتی از کنارشان رد شدم، ایستادم.
— اشتباه رو پیدا کنید، اصلاحش کنید و دوباره برای من بفرستید.
مسئول پرونده سرش را تکان داد.
— حتماً.
این بار صدایم آرامتر بود.
مرینت کنارم ایستاده بود.
وقتی از بخش دور شدیم، آهسته گفت:
— بهتر شد.
— چی؟
— صدات.
به او نگاه کردم.
— تو واقعاً امروز تصمیم گرفتی روان منو بررسی کنی؟
خندید.
— نه.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
— فقط دارم مطمئن میشم مدیرمون کسی رو از پنجره پرت نکنه!
با تعجب نگاهش کردم.
— مرینت!
خندید و جلوتر رفت.
من هم ناخواسته لبخند زدم.
اما درست همان لحظه، دوباره یاد حرف پدرم افتادم.
لبخندم محو شد.
فردا.
هنوز فقط تا فردا وقت داشتم.
و هیچ راهحلی نداشتم.
نگاهم به مرینت افتاد که چند قدم جلوتر منتظرم ایستاده بود.
نمیدانستم چرا، اما یک فکر عجیب دوباره در ذهنم ظاهر شد.
همان فکری که از صبح سعی داشتم از آن فرار کنم.
مرینت.
سرم را تکان دادم.
— نه...
مرینت برگشت.
— چیزی گفتی؟
— نه.
— پس بیا.
راه افتادم.
اما این بار، برخلاف قبل، یک چیز را خوب میدانستم:
مشکل اصلی من دیگر فقط آن پروندهی اشتباه نبود.
مشکل اصلی، فکری بود که هر بار میخواستم از ذهنم بیرونش کنم، دوباره برمیگشت.
و هر بار...
نام یک نفر همراهش بود.