"چشمان زیبای او "
2 ساعت پیش · · خواندن 3 دقیقه سلام sm هستم. و اومدم با تکپارتی جدید. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.
من با نقصی بزرگ پا به این جهان وسیع گذاشتم. جهانی که هیچوقت نتوانستم تمام زیباهایی که درونش جا گرفته بودند راببینم. ولی خب به جای ان دو چشم که ازش محروم شده بودم. به من حواس های دیگر داده شده بود که بتوانم با انها جهان اطرافم بشناسم. علاوه بر ان خانواده که میتوانستم برای بودنشون در کنار شکرگذار باشم.
بااینکه نمیتوانستم ببینم. توانایی لامسه ی قوی و بویی قویی که داشتم در همه جا به من کمک میکرد. این مشکل کاملا در خانواده ی ما نادر بود. چون تمام اعضای خانواده سالم و سلامت بودن. ولی خب چه میشه کرد. اتفاقی بود که افتاده. به جاش یک برادر داشتم که به جای دو چشم روی صورتم بود. دنیا رو برام زیباتر میکرد. همیشه برام از دنیا میگفت، از اینکه دشت و دریا چه شکلی هستن یا کلی برام قصه میگفت. برادر بزرگم لوکا همیشه و در همه جا هوای من داشت. پدر و مادری داشتم که تمام دنیاشون رو به پام ریختن. تا اگه میشه چشم هایم رو درمان کنند. ولی هنوز انگار علم انقدر پیشرفت نکرده بود. که به من دو چشم مصنوعی هدیه دهد.
ولی من از هر جهتی از نظر خودم خوشبخت بودم. و با اینکه چشمانی ندارم که زیبایی های این جهان را ببینم. افسوسی در دلم نداشتم. چون بالاخره این دنیا فقط چیزهای زیبا نداره، گاهی بعضی از افراد به خاطر دیدن چیز های زشت و بد این دنیا خودکشی میکنن.
یک روز مثل همه ی روز های خدا تصمیم گرفتم، که برای پیاده روی به بیرون برم. و کمی از هوای تازه لذت ببرم. برای همین بعد اینکه مادرم کمکم کرد که لباس بپوشم. عصام رو برداشتم و به سمت بیرون رفتم. باد ملایمی با صورتم بر خورد میکرد. من با کمک عصام راه میرفتم.
ولی یکدفعه یک دوچرخه سواری با بوقی که زد باعث شد،حواسم پرت بش. و راهم را گم کنم. اون روز لوکا خونه نبود که حواسش به من باشه. منم فقط سعی کردم که راه برگشتم پیدا کنم. ولی ناگهان به سمت پل رفتم.
نزدیک بود از بالای پل به دریاچه بیافتم. که شخصی که اونجا بود من از مرگ نجات داد. و فرشته نجات من در زندگیم شد.
تصمیم گرفت که به من کمک کند. و از کاری که برای انجامش اماده بود دست کشید. فردی که مرا نجات داد پسری بیست ساله بود. که اسمش ادرین بود. بعد از کمی گفت وگو فهمیدم که ادرین برای خودکشی به این پل امده بود. ولی بعد از دیدن من تصمیم گرفت. که مرا نجات دهد.
وقتی دلیل اینکه میخواست خودکشی کنه رو فهمیدم. خیلی ناراحت شدم. اون گفت که در 10سالگی مرگ مادر خودش را به چشم دیده و سال بعد هم پدرش از افسوس زیاد برای مرگ همسرش داشته فوت میکنه و اون مجبور به زندگی بدی میشه ولی دیگه نمیتوانسته تحمل کنه و از شهر فرار کرده تصمیم گرفته بود که به زندگیش پایان بده.
خانواده ام بعد از دیدن و شنیدن زندگی او اجازه دادن که پیش ما زندگی کنه. اون در کارها به مادرم و پدرم کمک میکرد.
کم کم از اون روز میگذره که ادرین عاشق من میشه و من مرینت هم کم کم عاشق ادرین میشم و با هم ازدواج میکنیم.
ادرین در اون روز فرشته نجات من شد و منم فرشته ی نجات او شدم. من با اینکه چشمی نداشتم که این دنیا رو ببینم. توانستم عاشق ادرین بشم و الان میفهم که احساسات در هر کسی میتوانه به وجود بیاد و اصلا هم ربطی به ظاهرکسی نداره چون من بدون دیدن عشق را در میان خانواده و همسرم پیدا کردم. تمام انچه که باعث میشود ما عاشق شویم این رفتار و ذات انسان هاست.
امیدوارم از خواندنش لذت ببرید. و حمایت یادتون نره.