مغرور عاشق
30 شهریور 16:59 · · خواندن 3 دقیقه p26
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد پنج لایک و پنجاه کامنت
از زبان ادرین
وقتی وارد اتاقم شدیم، مرینت مستقیم به سمت میز رفت و پوشهای را که در دست داشت روی آن گذاشت.
من پشت سرش وارد شدم و در را بستم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد مرینت برگشت و گفت:
— خب، اول پروندهی اشتباه رو درست کنیم.
پرونده را روی میز گذاشتم.
— باشه.
مرینت صندلی روبهروی من را کشید و نشست.
— اطلاعات اصلی قرارداد رو داری؟
— توی سیستم هست.
لپتاپ را باز کردم و فایل را پیدا کردم.
مرینت نزدیکتر آمد تا صفحه را ببیند.
— این عدد با چیزی که توی قرارداد اصلیه فرق داره.
— دقیقاً.
— پس اول باید سه نسخه رو با هم مقایسه کنیم.
شروع کردیم به بررسی.
نسخهی اصلی قرارداد.
نسخهی مالی.
نسخهای که بخش تولید بررسی کرده بود.
هر سه را کنار هم گذاشتیم.
مرینت با دقت خطبهخط بررسی میکرد.
— اینجا رو ببین.
— کجا؟
اشاره کرد.
— تاریخ قرارداد در نسخهی مالی اشتباه وارد شده.
صفحه را جلو کشیدم.
— درست میگی.
— پس احتمالاً اشتباه از همین مرحله شروع شده.
اطلاعات را اصلاح کردم.
چند دقیقه بعد، مرینت دوباره گفت:
— صبر کن.
ایستادم.
— چی شده؟
— این قسمت رو هم بررسی کن.
دوباره نگاه کردم.
این بار من هم متوجه شدم.
— مبلغ نهایی اینجا هم اشتباهه.
مرینت آهسته گفت:
— پس فقط یک اشتباه نبوده.
— ظاهراً نه.
برای چند لحظه هر دو ساکت شدیم.
بعد مرینت گفت:
— خوب شد قبل از ارسال پیداش کردیم.
به صندلی تکیه دادم.
— آره.
مرینت لبخند زد.
— دیدی؟ دنیا هنوز به آخر نرسیده.
لبخند کوتاهی زدم.
— تو همیشه اینقدر مثبت فکر میکنی؟
— نه.
— پس؟
— فقط وقتی تو بیش از حد منفی میشی.
نگاهش کردم.
— من منفی نیستم.
— امروز هستی.
— امروز استثناست.
— چرا؟
همان سؤال دوباره.
چرا؟
چطور باید جواب میدادم؟
نمیتوانستم بگویم پدرم از من خواسته تا فردا برای یک شرط عجیب قرارداد، تکلیف ازدواجم را مشخص کنم.
پس فقط گفتم:
— مسائل خانوادگی.
مرینت سرش را کمی تکان داد.
— فهمیدم.
دیگر سؤال نپرسید.
همین رفتارش باعث شد بیشتر از قبل آرام شوم.
بعضی آدمها وقتی میفهمیدند چیزی را نمیخواهی بگویی، ده سؤال دیگر میپرسیدند.
اما مرینت این کار را نکرد.
فقط گفت:
— هر وقت خواستی دربارهش حرف بزنی، من گوش میدم.
نگاهش کردم.
— ممنون.
مرینت لبخند زد.
بعد به ساعت نگاه کرد.
— ساعت نزدیک ظهره.
با تعجب گفتم:
— اینقدر زود؟
— بله، آقای مدیر. شما از صبح حتی نفهمیدی ساعت چند شده.
— کار زیاد بود.
— و اعصاب کم.
خندیدم.
— هنوز تموم نشده؟
— نه.
مرینت بلند شد.
— بیا بریم ناهار.
— من اشتها ندارم.
— ادرین.
— چی؟
— از صبح چیزی خوردی؟
سکوت کردم.
مرینت چشمهایش را ریز کرد.
— نخوردی، نه؟
— قهوه خوردم.
— قهوه غذا نیست.
— میدونم.
— پس بیا.
— مرینت، واقعاً کار دارم.
— کار همیشه هست.
بعد مکث کرد.
— ولی اگر خودت از پا بیفتی، دیگه نمیتونی هیچ کاری انجام بدی.
به حرفش فکر کردم.
حق داشت.
لپتاپ را بستم.
— پنج دقیقه.
مرینت خندید.
— باز هم پنج دقیقه؟
— بیشتر نمیتونم.
— قبول.
از اتاق بیرون رفتیم.
در راهرو، کلارا را دیدیم.
کلارا با دیدن ما گفت:
— بالاخره اومدین بیرون!
مرینت گفت:
— داشت از شدت کار خودش رو نابود میکرد.
با اخم به مرینت نگاه کردم.
— لازم نبود این قسمت رو بگی.
کلارا خندید.
— معلومه که لازم بود!
هر سه به سمت سالن غذاخوری رفتیم.
اما در تمام مسیر، ذهن من فقط به یک چیز برمیگشت.
فردا.
فردا باید به پدرم جواب میدادم.
و هر بار که به راهحلهای مختلف فکر میکردم...
یک اسم دوباره در ذهنم ظاهر میشد.
مرینت.
نمیفهمیدم چرا.
یا شاید میفهمیدم...
ولی هنوز جرئت نداشتم آن را به زبان بیاورم.
وقتی وارد سالن شدیم، مرینت کنار کلارا نشست.
من روبهرویشان نشستم.
مرینت مشغول صحبت با کلارا شد.
من اما فقط چند ثانیه به او نگاه کردم.
همان لحظه مرینت سرش را بلند کرد.
چشممان به هم افتاد.
لبخند کوچکی زد.
من هم لبخند زدم.
اما بلافاصله نگاهم را پایین انداختم.
یک فکر ساده اما خطرناک در ذهنم شکل گرفته بود:
اگر قرار بود فردا واقعاً یک راهحل پیدا کنم... آیا باید دربارهی مرینت فکر میکردم؟
و همین سؤال کافی بود تا دوباره تمام ذهنم بههم بریزد.