💔La Mariée de la Vengeance💔
30 شهریور 17:19 · · خواندن 5 دقیقه 🖤🥀 P2
پدری که قهرمان بود، پشتِ نقابش قاتل شد
عشقی که با انتقام آمد، گرفتارِ یک دل شد
ادرین برای کینه آمد، ولی عاشقِ مرینت شد
و عروسی که قرار بود طعمه باشد، عروسِ انتقام شد
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد پنج لایک و چهل کامنت
POV مرینت
«لوکا!»
صدای خندهام دوباره در سالن پیچید.
لوکا پشت مبل پناه گرفته بود و یک بالش را جلوی صورتش گرفته بود.
«نمیتونی منو بگیری!»
دست به سینه ایستادم و با اخم مصنوعی نگاهش کردم.
«فکر کردی با قایم شدن پشت مبل میتونی فرار کنی؟»
«آره!»
«خیلی مطمئنی؟»
«صددرصد!»
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
آرام یک قدم به سمت راست برداشتم.
لوکا سرش را کمی بیرون آورد تا من را ببیند.
من هم سریع به سمت چپ رفتم.
«آها! گرفتمت!»
لوکا با خنده از پشت مبل بیرون پرید و دوید.
«نه!»
«لوکا! وایسا!»
دنبالش دویدم.
از کنار میز بزرگ سالن رد شدیم، از راهرو گذشتیم و دوباره به سالن برگشتیم.
لوکا در حالی که میخندید، بالش را برداشت و به طرفم گرفت.
«اگه نزدیک بشی، پرت میکنم!»
ایستادم.
«جرئت داری.»
«دارم.»
«پرت کن ببینم.»
بالش را پرتاب کرد.
خودم را کنار کشیدم و بالش روی مبل افتاد.
با پیروزی دستهایم را بالا بردم.
«دیدی؟ حتی نتونستی بهم بخوری!»
لوکا با خنده سرش را تکان داد.
«این دور رو بردی.»
«این دور؟»
«آره.»
«پس دور بعدی رو هم میبرم.»
همین که دوباره خواستم به سمتش بروم، صدای پدرمان از پشت سرمان بلند شد.
«فکر کنم بهتره قبل از اینکه کل عمارت رو خراب کنید، یک نفر جلوی شما رو بگیره.»
هر دو همزمان ایستادیم.
آرام برگشتم.
پدرم کنار ورودی سالن ایستاده بود و با همان لبخند آرام همیشگیاش نگاهمان میکرد.
لوکا سریع گفت:
«بابا، مرینت شروع کرد!»
چشمهایم گرد شد.
«چی؟!»
«خودت گفتی بازی کنیم!»
«تو اول بالش پرت کردی!»
پدرم دستش را بالا آورد.
«باشه، باشه. هیچکدومتون مقصر نیستید.»
لوکا لبخند زد.
من هم خندیدم.
پدرم چند قدم جلو آمد و نگاهش را بین ما چرخاند.
اما این بار لحنش کمی جدیتر شد.
«راستی، امشب یکی از شرکای شرکت قراره برای شام بیاد اینجا.»
لبخندم آرامآرام محو شد.
«امشب؟»
«بله.»
لوکا پرسید:
«کیه؟»
پدرم نامی را گفت که برای من ناآشنا بود.
«یکی از شرکای قدیمی شرکت. قرار شده دربارهی چند موضوع کاری صحبت کنیم.»
لوکا شانه بالا انداخت.
«پس ما چرا باید آماده بشیم؟»
پدرم خندید.
«چون مهمان داریم و میخوام امشب هر دوتون مرتب باشید.»
به لوکا نگاه کردم.
او هم به من نگاه کرد.
هر دو تقریباً همزمان گفتیم:
«اووووف!»
پدرم خندید.
«فقط چند ساعت تحمل کنید.»
بعد رو به من کرد.
«مرینت، تو هم لطفاً آماده شو. مهمان احتمالاً تا یک ساعت دیگه میرسه.»
سر تکان دادم.
«باشه بابا.»
لوکا هنوز داشت غر میزد.
«من که لباس رسمی دوست ندارم.»
خندیدم.
«تو همیشه غر میزنی.»
«چون همیشه مجبورم میکنید لباس رسمی بپوشم.»
«چون همیشه شبیه کسی هستی که تازه از جنگ برگشته.»
لوکا بالش را برداشت.
«این تو بودی که جنگ رو شروع کردی!»
با خنده از دستش فرار کردم.
«من رفتم آماده شم!»
از پلهها بالا رفتم.
هرچه از سالن دورتر میشدم، صدای خندهی لوکا و پدرم آرامتر میشد.
وارد اتاقم شدم و در را بستم.
اتاقم یکی از قسمتهای مورد علاقهام در عمارت بود.
پنجرههای بزرگ رو به باغ باز میشدند و نور عصر از میان پردههای سفید وارد اتاق میشد.
به ساعت نگاه کردم.
زمان زیادی نداشتم.
به سمت کمد لباسها رفتم و درهایش را باز کردم.
چند لحظه بین لباسها جستوجو کردم تا بالاخره چشمم به یک پیراهن سفید افتاد.
پیراهنی ساده اما رسمی، با طراحی ظریف و یقهی دکلته.
آن را بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم.
کنارش یک جفت کفش پاشنهبلند سفید قرار دادم.
جلوی آینه ایستادم.
موهایم را مرتب کردم و بعد مشغول آماده شدن شدم.
لباس را پوشیدم و بعد به سراغ آرایش رفتم.
اول صورتم را تمیز کردم و یک لایهی سبک از محصولات آرایشی زدم تا ظاهر صورتم یکدستتر شود.
بعد کمی رژگونه، مقدار کمی سایهی روشن و خط چشم ظریف استفاده کردم.
ریمل را با دقت زدم و در آخر یک برق لب صورتی خیلی ملایم انتخاب کردم.
آرایشم ساده بود؛ بیشتر برای مرتب و رسمی بودن، نه اینکه چهرهام کاملاً تغییر کند.
چند قدم عقب رفتم و خودم را در آینه نگاه کردم.
پیراهن سفید، کفشهای سفید و موهای مرتبم باعث شده بود بیشتر از همیشه رسمی به نظر برسم.
لبخند کوچکی زدم.
«خب... فکر کنم آمادهام.»
همان لحظه صدای کوبیدن در آمد.
«مرینت؟»
صدای لوکا بود.
در را باز کردم.
لوکا پشت در ایستاده بود و با دیدنم چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«واو.»
خندیدم.
«چی؟»
«هیچی... فقط فکر کنم امشب قراره خیلی رسمی باشه.»
«مهمان باباست دیگه.»
لوکا نگاهی به ساعت انداخت.
«بابا گفت زودتر بیایم پایین.»
«باشه.»
کیف کوچکم را برداشتم.
قبل از خروج، یک بار دیگر نگاهی به آینه انداختم.
هیچ چیز غیرعادی در آن شب وجود نداشت.
حداقل من اینطور فکر میکردم.
برای من، فقط یک شام خانوادگی بود.
یک مهمان کاری.
یک شب معمولی در عمارت دوپنچنگ.
اما نمیدانستم همان مهمانی قرار است اولین قطعه از اتفاقی باشد که زندگیام را برای همیشه تغییر میدهد.
در حالی که همراه لوکا از پلهها پایین میرفتیم، صدای زنگ در عمارت بلند شد.
لوکا مکث کرد.
من هم ایستادم.
نگاهم به سمت در ورودی رفت.
پدرم از انتهای سالن گفت:
«احتمالاً مهمانمون رسیده.»
لبخند زدم.
اما هنوز نمیدانستم...
پشت آن در، کسی ایستاده که سالها برای رسیدن به خانوادهی ما منتظر مانده بود.
کسی که قرار بود با یک هدف وارد زندگی من شود.
ادرین اگرست.