سلام sm هستم و با قسمت جدیدی از رمانم اومدم. 

ایا روزی دوباره مرینت ادرین میبخشد؟ یا بالاخره حقیقت رو متوجه خواهد شد؟ کسی چی میدونه بریم ببینم که چه میشود؟ 

ادرین: خیلی از رفتار مرینت ناراحت شدم ولی خب تقصیر خودم هم  هست. پس تصمیم گرفتم که چیزی نگم و جلو رفتم به سمت سالن اصلی دانشگاه راهنمایش کردم. ولی تنها چیزی که ازش تحویل گرفتم. پشت چشم نازک کردن خانم خانما بود. به داخل. سالن رسیدم و شروع کردم به معرفی مکان ها و توضیح قوانین. 

مرینت: اخه این چه شانسی بود که من دارم چرا حتما باید با این توی یه دانشگاه باشم و تحملش به عنوان همسایه،کافی نبود، اینجا هم باید تحملش کنم. ولی دانشگاهمون خیلی قشنگ بود. حتی نمای داخلی دانشگاه به زیبایی نمای بیروینش بود. اولش چندین کلاس رو بهم نشون داد. و همینطور خوابگاهمون که اگه خواستیم میتوانیم داخلش زندگی کنیم و در این ما بین همش حرف میزد و قوانین توضیح میداد. به سمت سالن تئاتر و بعد هم سالن های ورزشی سر پوشیده رفتیم. و یکی از قوانین دانشگاه که به شدت برام جالب بود گفت این بود که هر کسی از هر رشته میتوانه داخل نمایشنامه یا انواع  مختلفی از ورزش ها شرکت کنه. و اینکه همه دانشجو ها حتما یک یا چند کاری هنری و ورزشی باید بیاموزن که هم به سلامت دانشجو ها کمک میکرد و همچنین میتوانست یکی از منبع های درامدت در اینده باشه. به طبقات بالاتر رفتم. به من سالن مطالعه رو نشون داد که کتاب های مختلف حتی به چندین زبان متفاوت در انجا بود. و بعد به سمت سالن موسیقی رفتیم.  از پشت در صدا نواخت شدن ویالون شنیده میشد. و بعد با ادرین به سمت سالن رفتم. 

وقتی که در باز شد پسری که همسن ما بود در مرکز سالن در حال نواختن  ویالون بود و با زیبایی نت های اهنگی را مینواخت. با دیدن ما به سمتمون اومد و با خوش رویی شروع به معرفی خودش کرد. 

لوکا: در حال نواختن نت های جدید که نوشته بودم با ویالون بودم که در باز شد و ادرین همراه با دختری زیبا وارد سالن شد. برای همین به سمتشون رفتم و شروع کردم  به معرفی خودم . اول به ادرین نگاهی کردم و بعد گفتم خوشحالم که دوست دخترت رو ملاقت میکنم ادرین و بعد گفتم از دیدنتون خوشبختم و اسمم لوکاست. 

ادرین و مرینت: هر دو بعد از شنیدن حرف لوکا کمی سرخ شدن و به لوکا گفتن اصلا همچنین چیزی ممکن نیست. 

لوکا: گفت با ادرین داشتم شوخی میکردم و خب شما خانم محترم از شما هم به خاطر بی ادبیم معذت میخوام. 

مرینت: با خجالت گفت ایرادی نداره منم مرینت هستم و از دیدنتون خوشبخت هستم. راستی خیلی قشنگ ویالون میزنید. 

لوکا: گفت متشکرم. ولی فعلا دارم روی اهنگ جدیدی کار میکنم و هنوز خیلی خوب نیستش و دارم روش کار میکنم. 

ادرین: به سمت مرینت برگشت و گفت که ایشون دوست قدیم هستن و اینجا هم دانشجو هستن و هم بعضی اوقات موسیقی تدریس میکنن و بعد به سمت لوکا برگشت گفت که مدیر بهم گفت که به این خانم محترم دانشگاه نشون بدم و همچنین این خانم و خانواده اش  همسایه ی ما  هستند. 

در این حین که ادرین حرف میزد. مرینت با دستش ادای ادرین در میاورد. 

و بعد هر دو از لوکا خداحافظی کردن. 

مرینت: که به خیال خودش فکر میکرد که بالاخره بعد از امروز از دست ادرین خلاص میشه با حرفی که ادرین زد کاملا شکه شد. ادرین گفت که درس های عمومی همه رشته در یک کلاس تشکیل میشه و در این دانشگاه برای اینکه ارتباط اجتماعی و روابط دانشجو ها با هم خوب بشه. بیشتر روز ها یک مهمانی ساده یا همه ی رشته ها همه در کنار هم جمع میشم و هر کسی از هنر که داره میگه و با هم هنرهامون به اشتراک میزاریم و از کنار هم بودن لذت میبریم. مرینت بعد این حرف کمی کلافه شد و سعی کرد که ظاهر خودش رو حفظ کنه. 

و در اخر هم ادرین تمام دانشگاه رو به مرینت نشون داد و بعد هم رفت. 

مرینت موند با کلی ذوق و شوق ولی از جهتی ناراحت بود از وجود ادرین ولی سعی کرد که اصلا بهش فکر نکنه. 

ممنون که همراه این قسمت از رمانم هم بودید. 

شرط پارت 5لایک 👍/18کامنت 💭