مغرور عاشق
2 ساعت پیش · · خواندن 3 دقیقه p27
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت
از زبان مرینت
از اتاق ادرین بیرون آمدم و در را آرام پشت سرم بستم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که گوشیام داخل کیفم شروع به زنگ خوردن کرد.
کیفم را باز کردم و صفحهی گوشی را نگاه کردم.
الکس
باز هم؟
چند روزی بود که مدام تماس میگرفت.
از وقتی خانوادهها دربارهی خواستگاری صحبت کرده بودند، تماسهایش بیشتر شده بود.
اما من هیچ علاقهای به ادامهی این موضوع نداشتم.
تماس را جواب ندادم.
گوشی دوباره زنگ خورد.
این بار با کلافگی تماس را رد کردم.
— بس کن دیگه...
گوشی را داخل کیفم گذاشتم و به سمت میز کارم رفتم.
خواستم پشت میزم بنشینم که صدای قدمهای کسی را شنیدم.
سرم را بلند کردم.
نگهبان شرکت، با یک دستهگل بزرگ در دستش، به طرف من میآمد.
با تعجب به گلها نگاه کردم.
گلهای سفید و صورتی، همراه با چند شاخه گل رز قرمز، آنقدر بزرگ بودند که تقریباً نصف صورت نگهبان را پوشانده بودند.
وقتی به میز من رسید، گلها را پایین آورد و گفت:
— خانم دوپنچنگ؟
— بله؟
دستهگل را به طرفم گرفت.
— این رو یه آقایی دادن که به شما تحویل بدم.
چشمهایم گرد شد.
— برای من؟
— بله.
با تردید دستهگل را گرفتم.
وزنش بیشتر از چیزی بود که فکر میکردم.
نگاهم را روی گلها چرخاندم.
— کی آوردش؟
نگهبان شانهای بالا انداخت.
— اسمش رو نگفت. فقط گفت حتماً مستقیم به دست خودتون برسونمش.
همان لحظه تقریباً مطمئن شدم چه کسی فرستاده.
گوشیام را برداشتم و صفحه تماسهای اخیر را نگاه کردم.
الکس.
یک نفس کوتاه کشیدم.
— معلومه کار کیه...
نگهبان پرسید:
— چیزی گفتید؟
لبخند کوچکی زدم.
— نه، ممنون.
نگهبان رفت و من دستهگل را روی میز گذاشتم.
بین گلها یک کارت کوچک سفیدرنگ قرار داشت.
کارت را بیرون کشیدم.
چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم.
واقعاً لازم نبود بازش کنم.
اما بالاخره بازش کردم.
داخلش نام الکس نوشته شده بود.
لبخندم خیلی زود محو شد.
با خودم گفتم:
— حدس میزدم...
روی صندلی نشستم و کارت را کنار گذاشتم.
چرا باید اینقدر اصرار میکرد؟
من بارها جواب تماسهایش را نداده بودم. حتی چند بار واضح گفته بودم که سرم شلوغ است و نمیخواهم وارد چنین رابطهای شوم.
دستهگل را نگاه کردم.
زیبا بود.
خیلی زیبا.
اما هیچ حسی در من ایجاد نمیکرد.
نه خوشحالی.
نه هیجان.
فقط کمی کلافگی.
در همان لحظه صدای کلارا از کنارم آمد:
— وای!
سرم را بلند کردم.
کلارا با چشمهای گردش به دستهگل نگاه میکرد.
— اینا برای توئه؟
— آره.
جلو آمد و گلها را نگاه کرد.
— از طرف کی؟
کارت را نشانش دادم.
چشمهایش را ریز کرد و گفت:
— الکس؟
— آره.
کلارا آهی کشید.
— این همون آقاییه که این چند وقته مدام بهت زنگ میزنه؟
— دقیقاً.
کلارا به دستهگل نگاه کرد و بعد به من.
— خب... ظاهراً قصد نداره کوتاه بیاد.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
— متوجه شدم.
دستهگل را کمی کنار کشیدم تا بتوانم پروندههایم را روی میز بگذارم.
— ولی من باید کار کنم.
کلارا خندید.
— تو واقعاً عجیبترین آدمی هستی که دیدم.
— چرا؟