p28

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت 

 

 

 

یکی برات دسته‌گل آورده و تو داری درباره گزارش مالی حرف می‌زنی!

با خنده گفتم:

— چون گزارش مالی واقعاً وجود داره، ولی دسته‌گل کار منو انجام نمی‌ده.

کلارا سرش را تکان داد.

— باشه، خانم جدی.

رفت سمت میز خودش.

من هم لپ‌تاپم را باز کردم.

اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشی‌ام دوباره لرزید.

این بار پیام بود.

از طرف الکس.

به صفحه نگاه کردم.

پیامش کوتاه بود.

او نوشته بود که امیدوار است گل‌ها را دوست داشته باشم و می‌خواهد بعد از کار با من صحبت کند.

چند لحظه به صفحه خیره ماندم.

بعد گوشی را کنار گذاشتم.

من واقعاً نمی‌خواستم این موضوع وارد زندگی کاری‌ام شود.

به‌خصوص حالا که در شرکت شرایط خودش به اندازه کافی پیچیده بود.

نگاهم ناخودآگاه به سمت دفتر آدرین رفت.

در بسته بود.

فوراً نگاهم را برگرداندم.

— نه، مرینت...

آرام زیر لب گفتم:

— الان وقت فکر کردن به این چیزها نیست.

دسته‌گل الکس هنوز روی میز بود.

زیبا، بزرگ و پر از گل‌های رنگارنگ.

اما برای من، فقط یک معنی داشت:

الکس هنوز قصد نداشت جواب منفی‌ام را بپذیرد.

هنوز داشتم به دسته‌گل روی میزم نگاه می‌کردم که ناگهان صدایی درست کنار گوشم شنیدم.

— می‌بینم یکی براتون دسته‌گل آورده...

برای چند ثانیه خشکم زد.

صدای آشنایی بود.

خیلی آشنا.

آرام سرم را چرخاندم.

و همان لحظه، چشمم به آدرین افتاد.

کنار میزم ایستاده بود؛ یک دستش در جیب شلوارش بود و با همان حالت همیشگیِ آرام و جدی‌اش به دسته‌گل نگاه می‌کرد.

بعد نگاهش را به من دوخت.

— تبریک می‌گم، خانم دوپن‌چنگ.

ابروهایم بالا رفت.

— برای چی؟

نگاهش دوباره روی گل‌ها افتاد.

— برای اینکه ظاهراً یکی خیلی به شما علاقه‌منده.

لبخند کوتاهی زد، اما نمی‌توانستم بفهمم واقعاً شوخی می‌کند یا نه.

دسته‌گل را برداشتم و گفتم:

— الکس فرستاده.

چشم‌های آدرین برای لحظه‌ای روی گل‌ها ثابت ماند.

— الکس؟

— بله.

— همون کسی که چند وقته مدام بهتون زنگ می‌زنه؟

با تعجب نگاهش کردم.

— شما از کجا می‌دونید؟