p29

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت 

 

 

آدرین کمی مکث کرد.

— چند بار وقتی از کنار میزتون رد شدم، صدای زنگ تلفنتون رو شنیدم.

— آهان...

سکوت کوتاهی بینمان افتاد.

آدرین به کارت کوچکی که کنار دسته‌گل بود نگاه کرد.

— خواستگارتونه؟

سؤالش آن‌قدر مستقیم بود که یک لحظه جا خوردم.

— چی؟

آدرین کاملاً خونسرد تکرار کرد:

— الکس. خواستگارتونه؟

نفسم را آهسته بیرون دادم.

— بله... یعنی...

کمی مکث کردم.

— قبلاً از طرف خانواده مطرح شده بود، ولی من قبول نکردم.

آدرین چیزی نگفت.

فقط نگاهش برای چند ثانیه روی دسته‌گل ماند.

بعد پرسید:

— پس چرا هنوز براتون گل می‌فرسته؟

شانه بالا انداختم.

— نمی‌دونم.

کمی عصبی شده بودم.

— من چند بار بهش گفتم که علاقه‌ای ندارم. حتی امروز هم چند بار تماس گرفت و جوابش رو ندادم.

آدرین سرش را کمی پایین انداخت.

— متوجه شدم.

لحنش عجیب شده بود.

نه مثل همیشه رسمی بود، نه مثل وقتی که با من شوخی می‌کرد.

انگار چیزی ذهنش را درگیر کرده بود.

پرسیدم:

— چرا این‌قدر به گل‌ها نگاه می‌کنید؟

فوراً نگاهم کرد.

— من؟

— بله، شما

— فقط داشتم نگاه می‌کردم.

لبخند زدم.

— خیلی طولانی نگاه می‌کردید.

آدرین ابرویش را بالا انداخت.

— خب... دسته‌گل بزرگیه.

خنده‌ام گرفت.

— یعنی اندازه‌ش مشکله؟

— نه.

نگاهش را از گل‌ها گرفت و به من نگاه کرد.

— فقط فکر نمی‌کردم وسط شرکت کسی برای شما چنین چیزی بفرسته.

با شیطنت گفتم:

— حسود شدید؟

آدرین بلافاصله جواب داد:

— اصلاً.

آن‌قدر سریع جواب داد که خنده‌ام بیشتر شد.

— من که هنوز چیزی نگفتم!

— از لحن‌تون مشخص بود.

— پس چرا این‌قدر سریع جواب دادید؟

آدرین چند لحظه سکوت کرد.

بعد صاف ایستاد.

— چون سؤال عجیبی پرسیدید.

لبخندم را پنهان کردم.

— باشه، آقای اگرست.

او به طرف دفترش برگشت، اما قبل از رفتن ایستاد.

بدون اینکه برگردد گفت:

— راستی...

— بله؟

چند ثانیه مکث کرد.

— اگر این گل‌ها باعث می‌شن حواستون از کار پرت بشه، بهتره بذاریدشون یه جای دیگه.

به گل‌ها نگاه کردم.

— چرا؟

آدرین بالاخره برگشت و نگاهم کرد.

— چون امروز باید گزارش رو تحویل بدید.

بعد بدون هیچ توضیح دیگری به سمت دفترش رفت.

من مات ماندم.

وقتی در دفترش بسته شد، به دسته‌گل نگاه کردم.

بعد به در بسته دفتر آدرین.

و ناخواسته لبخند زدم.

از زبان لیا

از وقتی آن بند قرارداد را دیده بودم، ذهنم یک لحظه هم آرام نمی‌گرفت.

هر بار که به آن فکر می‌کردم، همان جمله جلوی چشمم ظاهر می‌شد:

«برای فعال شدن این قرارداد، مدیر اصلی شرکت باید متأهل باشد.»

واقعاً چرا چنین بندی در قرارداد وجود داشت؟

چرا ادرین باید به خاطر یک بند درباره ازدواج تصمیم می‌گرفت؟

و از همه مهم‌تر...

اگر ادرین مجبور می‌شد ازدواج کند، چه کسی قرار بود همسرش باشد؟

در طول راهرو قدم می‌زدم و آن‌قدر درگیر افکارم بودم که حتی متوجه نشدم چند نفر از کارمندان سلام کردند.

جوابشان را کوتاه دادم و مستقیم به سمت میز مرینت رفتم.

مرینت پشت لپ‌تاپش نشسته بود.

دسته‌گل بزرگی که چند دقیقه قبل برایش آورده بودند هنوز کنار میز قرار داشت.

نگاهم برای لحظه‌ای روی گل‌ها ماند.

بعد به مرینت نگاه کردم.

— مرینت؟

سرش را بلند کرد.

— بله؟

کمی مکث کردم.

— می‌تونم چند دقیقه باهات حرف بزنم؟

مرینت از حالت چهره‌ام فهمید موضوع عادی نیست.

لپ‌تاپش را بست.

— حتماً.

کنار صندلی‌اش ایستادم.

— یه جای خلوت‌تر بریم؟

مرینت با تعجب نگاهم کرد.

— باشه.

چند دقیقه بعد، به اتاق استراحت کوچکی در انتهای راهرو رفتیم.

در را بستم.

مرینت روی صندلی نشست و منتظر ماند.

من هم روبه‌رویش نشستم.

چند ثانیه فقط سکوت کردم.

مرینت پرسید:

— لیا، چی شده؟

نفس عمیقی کشیدم.

— درباره ادرینه.

حالت صورت مرینت برای لحظه‌ای تغییر کرد.

خیلی کوتاه.

اما من دیدمش.

— درباره ادرین؟

سرم را تکان دادم.

— آره.

دستم را روی میز گذاشتم.

— چند وقت پیش بابا یه قرارداد قدیمی رو به ادرین نشون داد. توی یکی از بندها نوشته شده که برای فعال شدن یه بخش مهم از قرارداد، مدیر اصلی شرکت باید متأهل باشه.

مرینت با تعجب گفت:

— چی؟

— دقیقاً.

— یعنی واقعاً نوشته باید ازدواج کنه؟

— بله.

مرینت چند لحظه ساکت ماند.

بعد پرسید:

— و اگر ازدواج نکنه؟

— ممکنه اون بخش از قرارداد فعال نشه و برای شرکت مشکل ایجاد بشه.

مرینت آرام گفت:

— ولی ازدواج که چیزی نیست که بشه فقط برای یک قرارداد انجامش داد...

لبخند تلخی زدم.

— منم دقیقاً همینو به ادرین گفتم.

مرینت نگاهش را پایین انداخت.

— پس... الان باید چی کار کنه؟

— نمی‌دونم.

دستانم را به هم قفل کردم.

— ادرین از وقتی این موضوع رو فهمیده، اصلاً تمرکز نداره. امروز هم از صبح درگیرشه.

مرینت آرام گفت:

— حق داره.

سرم را بلند کردم.

— چرا؟

مرینت مکث کرد.

— چون ازدواج تصمیم بزرگیه.

این بار من بودم که چیزی نگفتم.

چند ثانیه بعد پرسیدم:

— اگر مجبور بشه ازدواج کنه، فکر می‌کنی چه کار می‌کنه؟

مرینت به نقطه‌ای روی میز خیره شد.

— نمی‌دونم.

صدایش کمی آرام‌تر شده بود.

من دقیق‌تر نگاهش کردم.

— تو ناراحت شدی؟

مرینت فوراً سرش را بلند کرد.

— چی؟

— وقتی گفتم ممکنه ادرین ازدواج کنه.

— نه!

جوابش خیلی سریع بود.

آن‌قدر سریع که خودم هم متعجب شدم.

مرینت چند ثانیه بعد سعی کرد خودش را جمع‌وجور کند.

— یعنی... نه، چرا باید ناراحت بشم؟

لبخند خیلی کوچکی زدم.

— من نگفتم چرا.

مرینت ساکت شد.

دستانش را روی هم گذاشت.

من آرام پرسیدم:

— مرینت...

نگاهم کرد.

— تو نسبت به ادرین چه حسی داری؟

چشم‌هایش گرد شد.

— من؟

— آره.

— هیچ حسی.

جوابش این بار آرام‌تر بود.

اما صدایش مثل قبل مطمئن نبود.

نگاهش دوباره به پایین افتاد.

من تازه متوجه شدم چیزی که در صورتش دیده بودم، واقعاً ناراحتی بود.

نه به خاطر قرارداد.

نه به خاطر شرکت.

به خاطر این فکر که ممکن بود ادرین با شخص دیگری ازدواج کند.

آرام گفتم:

— مرینت...

او چیزی نگفت.

— لازم نیست جواب بدی.

سرش را بلند کرد.

نگاهش برای لحظه‌ای با نگاهم تلاقی کرد.

من لبخند کوچکی زدم.

— فقط فکر کنم خودت بهتر از هر کسی می‌دونی چرا وقتی اسم ازدواج ادرین رو آوردم، ناراحت شدی.

مرینت نفس عمیقی کشید.

اما چیزی نگفت.

چند ثانیه بود که هیچ‌کداممان حرف نمی‌زدیم.

مرینت هنوز نگاهش را به میز دوخته بود و من به چهره‌اش نگاه می‌کردم.

حالا دیگر تقریباً مطمئن بودم.

اما نمی‌خواستم زود قضاوت کنم.

آرام گفتم:

— مرینت...

سرش را بلند کرد.

— بله؟

— من نمی‌خوام اذیتت کنم.

— می‌دونم.

— فقط یه سؤال دارم.

لبخند کوچکی زد.

— چه سؤالی؟

کمی مکث کردم.

— اگر ادرین واقعاً مجبور بشه برای این قرارداد ازدواج کنه... ناراحت می‌شی؟

مرینت برای چند لحظه کاملاً ساکت ماند.

بعد نگاهش را از من گرفت.

— من...

کلمه روی لبش ماند.

دوباره گفت:

— نمی‌دونم.

این اولین جواب صادقانه‌ای بود که از وقتی وارد اتاق شده بودم از او شنیده بودم.

آرام گفتم:

— پس ناراحت می‌شی.

مرینت فوراً گفت:

— نه! منظورم این نبود.

خندیدم.

— پس منظورت چی بود؟

— من فقط... ادرین همکارمه.

— فقط همکارت؟

— بله.

— مطمئنی؟

مرینت آهی کشید.

— لیا، من واقعاً نمی‌دونم.

این بار دیگر شوخی نکردم.

— پس شاید خودت هم هنوز نمی‌دونی چه حسی داری.

مرینت چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— شاید.

همین یک کلمه کافی بود.

من به صندلی تکیه دادم.

— می‌دونی چیزی که بیشتر از همه عجیبه چیه؟

مرینت پرسید:

— چی؟

— ادرین هم از وقتی این موضوع رو فهمیده، مدام حواسش پرته.

مرینت سریع نگاهم کرد.

— واقعاً؟

— آره.

— یعنی... خیلی؟

لبخند زدم.

— خیلی.

مرینت سعی کرد لبخندش را پنهان کند.

اما من دیدم.

— چرا لبخند زدی؟

فوراً جدی شد.

— نزدم.

— زدی.

— نه.

— مرینت...

خندید.

— باشه، شاید یکم.

من هم خندیدم.

اما بعد دوباره جدی شدم.

— فقط یه چیز رو یادت باشه.

— چی؟

— ادرین شاید مغرور باشه، شاید گاهی رفتار بدی داشته باشه، شاید خودش هم احساساتش رو انکار کنه...

مکث کردم.

— ولی تصمیم ازدواجش باید تصمیم خودش باشه.

مرینت آرام سر تکان داد.

— می‌دونم.

از جا بلند شدم.

— و تو هم مجبور نیستی الان چیزی رو برای من توضیح بدی.

مرینت هم بلند شد.

— ممنون.

به سمت در رفتم.

دستم را روی دستگیره گذاشتم.

قبل از باز کردن در برگشتم.

— راستی...

— بله؟

— دسته‌گلت خیلی قشنگه.

مرینت نگاهش کرد.

— الکس فرستاده.

لبخندم کمی محو شد.

— می‌دونم.

مرینت با تعجب پرسید:

— از کجا؟

— روی کارت اسمش بود.

بعد چند لحظه به گل‌ها نگاه کردم.

— فقط یه چیزی...

— چی؟

— اگر ادرین این گل‌ها رو ببینه، احتمالاً قیافه‌ش دیدنی می‌شه.

مرینت خندید.

— چرا؟

— خودت رو به اون راه نزن.

در را باز کردم و بیرون رفتم.

اما چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای مرینت را شنیدم.

— لیا!

برگشتم.

مرینت کنار در ایستاده بود.

— ممنون که بهم گفتی.

لبخند زدم.

— خواهش می‌کنم.

راه افتادم.

اما هنوز چند قدم نرفته بودم که یک نفر از انتهای راهرو به طرفم آمد.

ادرین.

پرونده‌ای در دستش بود.

وقتی من را دید، ایستاد.

— لیا.

— بله؟

نگاهش به اتاقی افتاد که من تازه از آن بیرون آمده بودم.

بعد دوباره به من نگاه کرد.

— تو اینجا چی کار می‌کردی؟

لبخند کوچکی زدم.

— با مرینت حرف می‌زدم.

ابرویش بالا رفت.

— درباره چی؟

دلم می‌خواست همان لحظه جوابش را بدهم.

اما فقط گفتم:

— درباره‌ی تو.

چشم‌هایش کمی گرد شد.

— درباره من؟

— آره.

— چی گفتی؟

لبخند زدم.

— بعداً می‌فهمی.

از کنارش رد شدم.

اما چند قدم که دور شدم، صدایش را شنیدم.

— لیا!

برنگشتم.

— بعداً بهت می‌گم!

وارد آسانسور شدم.

درها بسته شدند.

لبخند روی لبم ماند.

چون حالا دو نفر را می‌شناختم که هر دو داشتند یک حقیقت را انکار می‌کردند.

ادرین و مرینت.

و شاید جالب‌ترین قسمت ماجرا این بود که هیچ‌کدامشان هنوز نمی‌دانستند دیگری دقیقاً چه احساسی دارد.