سلام sm هستم و با قسمت جدیدی از رمانم اومدم. به نظرتون بالاخره مرینت میتوانه دوست صمیمی و خوبی برای خودش پیدا کنه؟ 

مرینت: امروز اولین کلاس هام رو بعد انتخاب واحد،  میگذرونم. برای همین اولین کلاسم ساعت 12 شروع میشد. تصمیم گرفتم که در خوابگاه اول به حموم برم. از دو و سه روز پیش داخل خوابگاه موندم. چون راه دانشگاه تا خونه حداقل 2تا 3ساعت میشد. پس منم تصمیم گرفتم که مثل ادرین  داخل خوابگاه بمونم. هنوز هم اتاقیم ها رو ندیدم ولی امیدوارم که ادم های خوبی باشن. هر چند ماه یکبار هم اتاقیم ها رو به در خواست خودمون عوض میکنن. تا بتوانیم با ادم های جدید اشنا بشیم. بعد حموم نیم ساعت وقت داشتم که لباس و ارایشی ملایم انجام بدم. برای همین تصمیم گرفتم که یک هودی نسکافه و سفید و با یک شلوار مشکی ساده ست کنم. و بعد هم آرایشی ملایم با تم پاییزی کردم. کتاب هام و وسایل ضروری هم داخل یک کیف مشکی نسبتا کوچیک گذاشتم. بعد از برداشتن اکسسوری های ست لباس،بوت مشکیم پوشیدم، از خوابگاه خارج شدم و به سمت کلاسم رفتم. 

ادرین: امروز کلاس عمومی زبان فرانسوی داریم. و خب به هر دلیلی مرینت هم داخل کلاس با ما شرکت میکنه. برای همین رفتم حموم و بعد موهام رو استایل کردم. هودی ابی رنگ رو با شلوار مشکی ساده پوشیدم. و بعد هم وسایلم جمع کردم. به سمت کلاس رفتم. 

مرینت:  وارد کلاس بسیار بزرگ شدیم، که با انواعی از پروژکتور ها و تخته های مختلف هوشمند که در اطراف کلاس بود. رو به رو شدیم. روی میز هر دانشجو یک تبلت هوشمند قرار داشت. و بعد به سمت صندلی رفتم و روش نشستم. 

چند دقیقه گذشت. و بعد یکدفعه با چند ضربه که شونه ام خورد، به خودم اومدم. که وقتی به سمتش برگشتم. دختری با موهای قهوه ای نسبتا کوتاه مواجه شدم. 

الیا: برای چند روز تصمیم گرفتم که به پیشش خوانواده ام برم (قبل از اینکه مرینت عوض دانشگاه بشه) و امروز وقتی وارد خوابگاه شدم. با وسایل کسی رو به رو شدم. مدیر از قبل بهم خبر داده بود که یک دختر جدید به اتاقمون اومده. ولی وقتی رسیدم کسی نبود. برای همین به سمت کلاس رفتم. که با کسی، رو به رو شدم که روی صندلی که بیشتر اوقات روش میشنیم، نشسته بود. به سمتش رفتم اصلا حواسش به من نبود. وقتی که من دید کمی تعجب کرد. منم اولین بار بود که می دیدمش. حدس زدم که هم اتاقی جدیدم باشه. با روی خوش باهاش سلام و احوالپرسی کردم. 

مرینت: ادم خوشرویی به نظر میرسیدم. کمی از خودش برام گفت. گفتش که اسمش الیا سزاره و هم اتاقیمه هست. بعد گفت که داره برای خبرنگار شدن. درس میخوانه. چند روز  برای ملاقات خانواده اش رفته بود. مادرش هم یکی از اشپز های معروف فرانسه هست. منم کمی از خودم براش گفتم. بهم گفت که زویی هم اتاقی ما هست. اولش کمی جا خوردم. بعد متوجه شدم که کلویی و خواهرش هم داخل این دانشگاه درس میخوان. 

در حال گفت وگو با الیا بودم. که متوجه شدم ادرین وارد کلاس شد و در حال صحبت با لوکا بود. الیا متوجه تغییر حالت چهره ام شد و منم  نگاه نفرت امیزی که به ادرین کردم. 

الیا: پرسید چرا اینجوری میکنی ادرین که دانشجوی خوبی رفیق. 

مرینت: گفتم داستانش درازه بعدا برات تعریف میکنم و بعد کلاس شروع شد. 

ادرین: وقتی وارد کلاس شدم، مرینت دیدم که داشت با الیا صحبت میکرد. براش خوشحال بودم که بالاخره با کسی جور شده. بعد هم برای اینکه من رو ببینه به سمت لوکا که جلوتر از میز مرینت نشسته بود. رفتم و بعد هم با نگاه های نفرت امیز و عصبانی خانم رو به رو شدم. 

خب خب این قسمتم تموم شد. با توجه به اینکه مدارس شروع شده شاید هرروز نتوانم پارت بنویسم بزار ولی تمام سعیم میکنم که زود به زود پارت بزارم، امیدوارم که از خوانندش لذت ببرید. برای اینکه کمی دیر شد، شرط پارت جدید کم میکنم. 

شرط پارت اینده: 5لایک 👍/10کامنت 💭

فردا و پس فردا اگه حمایت ها زیاد باشه چند پارت با هم میزارم.