p30

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت 

 

 

 

POV مرینت

بعد از رفتن لیا، چند دقیقه همان‌جا کنار پنجره ایستادم.

نگاهم به خیابان‌های پاریس بود، اما ذهنم اصلاً آنجا نبود.

حرف‌های لیا مدام در سرم تکرار می‌شد.

«برای فعال شدن قرارداد، ادرین باید متأهل باشه.»

نفس عمیقی کشیدم.

— این دیگه چه وضعیه؟

دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم.

از یک طرف، عقل منطقی‌ام می‌گفت:

«به تو ربطی نداره، مرینت.»

ادرین مدیر توست.

این یک مسئله‌ی خانوادگی و کاری است.

نباید واردش شوی.

اما از طرف دیگر...

نمی‌توانستم بی‌تفاوت باشم.

مخصوصاً وقتی دیده بودم ادرین از صبح چقدر تحت فشار است.

آن اخم همیشگی‌اش این بار فرق داشت.

این بار پشت آن غرور، واقعاً درماندگی دیده بودم.

آرام روی صندلی نشستم.

— خب... اگه نتونه راهی پیدا کنه چی؟

به دسته‌گل روی میزم نگاه کردم.

همان دسته‌گلی که الکس فرستاده بود.

ناگهان ذهنم رفت سمت حرف‌های لیا.

ازدواج.

چشم‌هایم را بستم.

— نه...

چند ثانیه بعد دوباره همان فکر برگشت.

این بار واضح‌تر.

نشستم و دست‌هایم را روی میز گذاشتم.

— صبر کن...

قلبم کمی تندتر زد.

اگر مشکل فقط این بود که ادرین باید در قرارداد متأهل باشد...

اگر قرار نبود واقعاً یک ازدواج دائمی اتفاق بیفتد...

شاید یک راه موقت وجود داشت.

اما همان لحظه عقل دیگری در سرم فریاد زد:

«مرینت، دیوانه شدی؟!»

بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن.

— نه، نه، نه... این فکر اصلاً منطقی نیست.

چند قدم رفتم.

برگشتم.

— ولی اگه واقعاً بتونه قرارداد رو نجات بده چی؟

دوباره نشستم.

دستم را روی صورتم کشیدم.

من داشتم درباره‌ی چه چیزی فکر می‌کردم؟

ازدواج با ادرین؟

همان ادرینی که از روز اول با من بحث کرده بود؟

همان مرد مغروری که هر بار روبه‌رویش می‌شدم، باید حواسم می‌بود چیزی نگویم که بحثمان دوباره شروع شود؟

همان کسی که...

قلبم تندتر زد.

آرام زیر لب گفتم:

— همون کسی که دوستش دارم...

همان لحظه خودم از حرفی که زده بودم شوکه شدم.

ساکت شدم.

لبم را گاز گرفتم.

— من اینو بلند گفتم؟

چند ثانیه هیچ صدایی در اتاق نبود.

بعد آهسته گفتم:

— واقعاً دوستش دارم...

این بار انکار نکردم.

حداقل برای چند ثانیه.

اما بعد دوباره ترس به سراغم آمد.

اگر این پیشنهاد را به ادرین می‌دادم، چه فکری درباره‌ام می‌کرد؟

فکر می‌کرد من دنبال ازدواج با او هستم؟

یا شاید اصلاً قبول نمی‌کرد.

شاید می‌خندید.

شاید می‌گفت این مسخره‌ترین پیشنهادی است که تا حالا شنیده.

و بدتر از همه...

اگر قبول می‌کرد، من چطور می‌توانستم کنار او زندگی کنم و وانمود کنم هیچ احساسی ندارم؟

از جا بلند شدم.

— نه.

چند قدم راه رفتم.

— این فکر خیلی خطرناکه.

اما دوباره همان سؤال برگشت:

اگر این تنها راه کمک به ادرین باشد چه؟

ایستادم.

چشم‌هایم را بستم.

بعد یک نفس عمیق کشیدم.

فکر هنوز آنجا بود.

واضح‌تر از قبل.

شاید می‌توانستم پیشنهادم را مطرح کنم.

نه از روی اجبار.

نه برای اینکه چیزی از ادرین بخواهم.

فقط برای اینکه به او کمک کنم از این وضعیت بیرون بیاید.

اما یک چیز را نمی‌دانستم.

آیا ادرین حاضر بود چنین پیشنهادی را از من بپذیرد؟

به ساعت نگاه کردم.

هنوز چند ساعت تا پایان کار مانده بود.

نگاهم دوباره به در دفتر ادرین افتاد.

دلم می‌خواست همین حالا بروم و با او حرف بزنم.

اما دستم روی دستگیره‌ی در نرفت.

چند ثانیه همان‌جا ایستادم.

بعد آرام گفتم:

— اول باید مطمئن بشم این قرارداد واقعاً همچین راهی داره...

گوشی‌ام را برداشتم.

تصمیم گرفتم قبل از اینکه حتی یک کلمه به ادرین بگویم، متن قرارداد را دقیق بخوانم.

اگر چیزی که در ذهنم بود واقعاً امکان‌پذیر نبود، تمام این فکرها را کنار می‌گذاشتم.

اما اگر امکانش وجود داشت...

دستم روی صفحه‌ی گوشی ثابت ماند.

برای اولین بار، ایده‌ای داشتم که می‌توانست مشکل ادرین را حل کند.

ایده‌ای که شاید زندگی هر دوی ما را برای همیشه تغییر می‌داد.

و هنوز نمی‌دانستم...

اگر ادرین از من می‌خواست، آیا واقعاً می‌توانستم به او «نه» بگویم؟

هنوز گوشی در دستم بود و به متن قرارداد خیره شده بودم.

فکرهایم آن‌قدر درهم شده بود که حتی متوجه گذشت زمان هم نشده بودم.

یک لحظه صدای باز شدن در آمد.

سرم را بلند کردم.

در اتاق باز شد.

ادرین پشت در ایستاده بود.

همان کت‌وشلوار مرتب همیشگی را پوشیده بود، اما حالت چهره‌اش نشان می‌داد هنوز از ماجرای قرارداد خلاص نشده.

چشم‌هایش مستقیم روی من افتاد.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— اینجایی؟

سریع گوشی را پایین آوردم.

— آره.

ادرین وارد شد و در را پشت سرش بست.

چند قدم جلو آمد.

— کاری داشتی؟

خشکم زد.

همین سؤال ساده کافی بود تا تمام آن فکرهایی که چند دقیقه قبل مرتب کرده بودم، دوباره به‌هم بریزد.

— من...

مکث کردم.

ادرین منتظر ماند.

— چیزی شده؟

سرم را تکان دادم.

— نه، یعنی...

لبخند عصبی‌ای زدم.

— شاید.

ابرویش بالا رفت.

— شاید؟

نفس عمیقی کشیدم.

— می‌خواستم باهاتون درباره‌ی یه موضوع صحبت کنم.

ادرین روبه‌رویم ایستاد.

— درباره‌ی کار؟

چند ثانیه به او نگاه کردم.

— نه دقیقاً.

حالت صورتش جدی‌تر شد.

— پس درباره‌ی چی؟

نگاهم را پایین انداختم.

نمی‌توانستم همان‌جا بگویم.

هنوز نه.

— درباره‌ی قراردادی که پدرتون درباره‌ش صحبت کرده.

ادرین برای لحظه‌ای کاملاً ساکت شد.

بعد آرام پرسید:

— چی درباره‌ش؟

— من درباره‌ی اون بندی که گفتید باید متأهل باشید...

ادرین فوراً حرفم را قطع کرد.

— مرینت.

لحنش آرام بود، اما جدی.

— این موضوع شخصیه.

سرم را بلند کردم.

— می‌دونم.

— پس لازم نیست خودت رو درگیرش کنی.

— ولی...

— این مشکل منه.

چند لحظه سکوت کردم.

بعد آرام گفتم:

— شاید بتونم کمکتون کنم.

ادرین با تعجب نگاهم کرد.

— تو؟

— بله.

— چطور؟

قلبم تند می‌زد.

دستم را به لبه‌ی میز گرفتم.

— هنوز مطمئن نیستم.

ادرین کمی جلو آمد.

— پس چرا اینجا ایستادی و می‌گی می‌تونی کمکم کنی؟

نگاهش کردم.

برای چند ثانیه هیچ جوابی نداشتم.

بعد گفتم:

— چون یه فکر به ذهنم رسیده.

ادرین منتظر ماند.

— چه فکری؟

لب‌هایم را به هم فشار دادم.

هنوز نمی‌توانستم آن را به زبان بیاورم.

— باید اول متن کامل قرارداد رو ببینم.

ادرین چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد گفت:

— فردا وقت زیادی ندارم.

— می‌دونم.

— و این موضوع اصلاً ساده نیست.

— می‌دونم.

— پس اگر چیزی در ذهنت هست، بهتره مطمئن باشی.

آرام سر تکان دادم.

— هستم.

ادرین دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت، اما قبل از باز کردن آن، برگشت.

— مرینت؟

— بله؟

چند لحظه به من نگاه کرد.

— ممنون که می‌خوای کمک کنی.

این جمله را آن‌قدر آرام گفت که برای لحظه‌ای نتوانستم جواب بدهم.

بعد لبخند کوچکی زدم.

— خواهش می‌کنم.

ادرین از اتاق خارج شد.

در بسته شد.

من همان‌جا ایستاده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم.

— چرا با یه جمله‌ی ساده این‌طوری می‌کنی، آدرین...

اما هنوز یک سؤال بزرگ باقی مانده بود.

آیا واقعاً می‌توانستم پیشنهادم را به او بگویم؟

POV ادرین

در را پشت سرم بستم و چند قدم در راهرو برداشتم.

اما ذهنم هنوز داخل اتاق مرینت بود.

«یه فکر به ذهنم رسیده.»

این جمله مدام در سرم تکرار می‌شد.

ایستادم.

به در بسته‌ی اتاقش نگاه کردم.

مرینت دقیقاً چه فکری داشت؟

چرا وقتی درباره‌ی قرارداد حرف زد، آن‌قدر مضطرب شد؟

و مهم‌تر از همه...

چرا وقتی گفت می‌تواند کمکم کند، برای اولین بار از صبح احساس کردم شاید واقعاً راهی وجود داشته باشد؟

دستم را داخل جیبم بردم و آهسته نفس کشیدم.

— عجب...

راه افتادم.

اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که لیا را دیدم.

کنار آسانسور ایستاده بود و با دیدن من لبخند عجیبی زد.

— چی شده؟

گفتم:

— هیچی.

— مطمئنی؟

— بله.

لیا دست به سینه شد.

— از اتاق مرینت میای.

ایستادم.

— آره.

— درباره چی حرف زدین؟

— قرارداد.

ابرویش بالا رفت.

— فقط قرارداد؟

نگاهش کردم.

— لیا...

خندید.

— باشه، باشه.

در آسانسور باز شد.

قبل از اینکه وارد شوم، لیا گفت:

— شاید بالاخره یه راه‌حل پیدا کردی.

برگشتم.

— چرا اینو گفتی؟

— چون قیافت نسبت به صبح فرق کرده.

— چه فرقی؟

— صبح انگار دنیا روی سرت خراب شده بود. الان حداقل شبیه کسی هستی که یه ذره امید پیدا کرده.

جوابی ندادم.

چون خودش هم نمی‌دانست چقدر درست گفته بود.

و دلیلش...

مرینت بود.

وارد آسانسور شدم.

اما تمام مسیر تا دفترم، ذهنم درگیر یک سؤال بود:

مرینت چه راه‌حلی پیدا کرده؟

وقتی وارد اتاقم شدم، پشت میزم نشستم.

لپ‌تاپ را باز کردم.

اما نتوانستم روی صفحه تمرکز کنم.

فایل قرارداد روبه‌رویم بود.

همان بندی که از صبح زندگی‌ام را به‌هم ریخته بود.

چشمم روی کلمات ثابت ماند.

متأهل بودن.

چطور باید این مشکل را حل می‌کردم؟

من اصلاً قصد ازدواج نداشتم.

نه با کسی که خانواده انتخاب کند.

نه فقط برای یک قرارداد.

و حالا مرینت گفته بود شاید بتواند کمکم کند.

قلم را برداشتم.

چند ثانیه با آن روی میز ضرب گرفتم.

بعد ناگهان به خودم آمدم.

— چرا این‌قدر برات مهمه؟

سؤال را از خودم پرسیدم.

چرا وقتی مرینت گفت می‌خواهد کمک کند، این‌قدر آرام شدم؟

چرا وقتی دسته‌گل الکس را روی میز او دیدم، ناراحت شدم؟

چرا وقتی فهمیدم او خواستگار دارد، تمام روز ذهنم درگیر شد؟

جوابی نداشتم.

یا شاید داشتم و نمی‌خواستم قبولش کنم.

در همین لحظه گوشی‌ام زنگ خورد.

پدرم بود.

تماس را جواب دادم.

— بله؟

صدای گابریل از آن طرف خط آمد:

— ادرین، درباره‌ی قرارداد به نتیجه‌ای رسیدی؟

چند ثانیه سکوت کردم.

— هنوز نه.

— فردا آخرین فرصت است.

— می‌دونم.

— پس باید تصمیم بگیری.

نگاهم دوباره روی متن قرارداد افتاد.

— شاید یک راه‌حل پیدا کرده باشم.

پدرم مکث کرد.

— چه راه‌حلی؟

— هنوز مطمئن نیستم.

— وقتی مطمئن شدی به من بگو.

تماس قطع شد.

گوشی را روی میز گذاشتم.

چند ثانیه بعد، نگاهم دوباره به در اتاقم افتاد.

مرینت هنوز آن طرف راهرو بود.

و یک سؤال عجیب در ذهنم شکل گرفت:

اگر راه‌حلی که پیدا کرده بود، به خودش مربوط می‌شد چه؟

سرم را تکان دادم.

— محاله...

اما ته قلبم چیزی می‌گفت شاید آن فکر اصلاً آن‌قدرها هم محال نباشد.

و برای اولین بار از خودم ترسیدم.

چون اگر حدسم درست بود...

شاید این قرارداد قرار بود من و مرینت را وارد تصمیمی کند که هیچ‌کداممان برایش آماده نبودیم.

دیگر نمی‌توانستم صبر کنم.

هرچقدر سعی کردم دوباره به کارم برگردم، ذهنم اجازه نمی‌داد.

مرینت گفته بود یک فکر دارد.

فکری که شاید مشکل قرارداد را حل کند.

صندلی را عقب کشیدم و از جا بلند شدم.

از اتاق بیرون آمدم و مستقیم به سمت میز مرینت رفتم.

او پشت لپ‌تاپش نشسته بود و چیزی روی صفحه بررسی می‌کرد.

وقتی سایه‌ام روی میزش افتاد، سرش را بلند کرد.

— ادرین؟

گفتم:

— اون فکری که گفتی...

مرینت چند ثانیه نگاهم کرد.

— کدوم فکر؟

— همونی که درباره‌ی قرارداد بود.

صورتش جدی شد.

— آهان...

صندلی را کمی عقب کشیدم و روبه‌رویش ایستادم.

— می‌خوام بدونم پیشنهادت چیه.

مرینت نگاهش را از من گرفت.

— اینجا؟

— چرا که نه؟

— شاید بهتر باشه بریم یه جای خلوت‌تر.

نگاهی به اطراف انداختم.

چند نفر از کارکنان مشغول کار بودند.

— باشه.

هر دو وارد اتاق جلسات کوچک شدیم.

در را بستم.

مرینت کنار میز ایستاد.

من روبه‌رویش نشستم.

— خب؟

مرینت نفس عمیقی کشید.

— قبلش باید یه چیزی رو بدونی.

— چی؟

— این پیشنهاد فقط برای حل مشکل قرارداده.

ابرویم بالا رفت.

— می‌دونم.

— و نباید باعث بشه هیچ‌کدوممون احساس کنیم مجبوریم.

— مرینت...

— بذار حرفم رو تموم کنم.

ساکت شدم.

مرینت چند ثانیه به زمین نگاه کرد.

بعد بالاخره سرش را بلند کرد.

— اگه بند قرارداد واقعاً می‌گه برای فعال شدنش باید متأهل باشی...

مکث کرد.

قلبم برای لحظه‌ای ایستاد.

— شاید...

دوباره مکث کرد.

— شاید بتونیم خودمون این مشکل رو حل کنیم.

— چطور؟

مرینت با صدایی آرام گفت:

— با یک ازدواج موقت و توافقی.

...

چند ثانیه طول کشید تا اصلاً متوجه شوم چه شنیده‌ام.

فقط نگاهش کردم.

هیچ کلمه‌ای پیدا نمی‌کردم.

مرینت ادامه داد:

— البته فقط اگر از نظر قانونی و قراردادی امکانش وجود داشته باشه. بعد از اینکه مشکل قرارداد حل شد، هر دو آزادیم که تصمیم خودمون رو بگیریم.

من هنوز حرف نمی‌زدم.

ازدواج.

با مرینت.

این دو کلمه در ذهنم تکرار می‌شدند.

مرینت انگار سکوت من را دید و سریع گفت:

— می‌دونم پیشنهاد عجیبیه.

هنوز چیزی نگفتم.

— حتی شاید فکر کنی دیوونه شدم.

نگاهش کردم.

— نه...

صدایم خیلی آرام درآمد.

— فکر نمی‌کنم دیوونه شدی.

مرینت نفس راحتی کشید.

اما من هنوز در شوک بودم.

تمام اتفاقات چند ماه گذشته مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد می‌شد.

اولین برخورد.

افتادن پوشه‌هایش.

بحث‌های ما.

مسابقه طراحی.

«پاریس در شب».

فستیوال.

لندن.

پرواز.

ساحل.

دسته‌گل الکس.

و حالا...

این.

مرینت با نگرانی پرسید:

— ادرین؟

به او نگاه کردم.

— بله؟

— خیلی عصبانی شدی؟

سرم را به آرامی تکان دادم.

— نه.

— پس چرا هیچی نمی‌گی؟

نفس عمیقی کشیدم.

— چون...

مکث کردم.

نمی‌دانستم چطور جمله را تمام کنم.

— چون اصلاً انتظار نداشتم چنین پیشنهادی از تو بشنوم.

مرینت لبخند عصبی‌ای زد.

— منم انتظار نداشتم همچین فکری به ذهنم برسه.

چند لحظه سکوت کردیم.

بعد گفتم:

— باید درباره‌اش فکر کنم.

مرینت آرام سر تکان داد.

— می‌دونم.

بلند شدم.

دستگیره‌ی در را گرفتم.

اما قبل از خروج برگشتم و برای چند ثانیه به او نگاه کردم.

مرینت هم نگاهم می‌کرد.

هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.

در را باز کردم.

از اتاق بیرون آمدم.

اما هنوز صدای مرینت در ذهنم بود:

«شاید بتونیم خودمون این مشکل رو حل کنیم.»

و برای اولین بار در زندگی‌ام، نمی‌دانستم چیزی که باید درباره‌اش تصمیم بگیرم...

یک قرارداد کاری بود یا آینده‌ی خودم.


بفرمایید یه پارت طولانی و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 

یه سوال تا ساعت ده بیدارین به پارت دیگه بدم?