p31

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت 

 

 

 

از زبان ادرین

چند ثانیه بود که فقط به مرینت نگاه می‌کردم.

نه حرفی می‌زدم و نه حتی می‌توانستم درست فکر کنم.

جمله‌ای که چند لحظه قبل گفته بود، هنوز در ذهنم تکرار می‌شد.

«شاید بتونیم خودمون این مشکل رو حل کنیم... با یک ازدواج توافقی.»

ازدواج.

با مرینت.

نگاهم ناخودآگاه روی صورتش ثابت ماند.

او هم ساکت بود و به نظر می‌رسید منتظر هر واکنشی از طرف من است.

برای اولین بار در مدت زیادی، نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم.

من معمولاً برای همه‌چیز جواب داشتم.

در جلسه‌های کاری، وقتی مدیران شرکت با یک مشکل روبه‌رو می‌شدند، من اولین کسی بودم که راه‌حل ارائه می‌داد.

در مذاکرات، هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادم طرف مقابلم بفهمد تحت فشارم.

حتی وقتی پدرم گفت قرارداد بدون متأهل بودن من ممکن است به مشکل بخورد، با وجود تمام عصبانیتی که داشتم، سعی کردم خونسرد بمانم.

اما حالا...

یک جمله از مرینت کافی بود تا تمام آن خونسردی از بین برود.

مرینت آرام گفت:

— می‌دونم خیلی عجیب به نظر میاد.

هنوز چیزی نگفتم.

او ادامه داد:

— حتی شاید فکر کنی من دیوونه شدم که همچین پیشنهادی دادم.

بالاخره به خودم آمدم.

— نه.

صدای خودم را شنیدم.

آرام‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم.

مرینت سرش را بلند کرد.

— نه؟

— نه. فکر نمی‌کنم دیوونه شده باشی.

کمی مکث کردم.

— فقط...

نگاهم را از او گرفتم و به پنجره دوختم.

— انتظار نداشتم این پیشنهاد رو از تو بشنوم.

مرینت آهسته گفت:

— من هم انتظار نداشتم خودم بهش فکر کنم.

نگاهش کردم.

برای اولین بار متوجه شدم دست‌هایش کمی می‌لرزند.

شاید او هم به اندازه من مضطرب بود.

گفتم:

— چرا؟

مرینت اخم کوچکی کرد.

— چرا چی؟

— چرا چنین پیشنهادی دادی؟

سکوت کرد.

نگاهش را پایین انداخت.

— چون...

مکث کرد.

— چون نمی‌خواستم به خاطر این قرارداد مجبور بشی کاری رو انجام بدی که نمی‌خوای.

— و فکر کردی ازدواج با تو انتخاب راحت‌تریه؟

همین که این جمله را گفتم، فهمیدم شاید لحنم درست نبوده.

مرینت سرش را بلند کرد.

— نه.

صدایش آرام اما جدی بود.

— من نگفتم راحت‌تره.

مکث کرد.

— گفتم شاید بتونه مشکل رو حل کنه.

ساکت ماندم.

مرینت ادامه داد:

— ما می‌تونیم همه‌چیز رو مشخص کنیم. این یک توافق باشه. هر دو بدونیم چرا داریم این کار رو می‌کنیم. هیچ‌کدوم هم مجبور نباشیم بیشتر از چیزی که قبول کردیم انجام بدیم.

به حرف‌هایش گوش می‌دادم.

از نظر منطقی...

پیشنهادش عجیب بود.

اما غیرممکن نبود.

اگر قرارداد واقعاً چنین شرطی داشت، ازدواج می‌توانست راهی برای عبور از آن باشد.

ولی یک مشکل بزرگ وجود داشت.

مرینت.

من نمی‌توانستم با خیال راحت به ازدواج با او فکر کنم.

چون مدت‌ها بود که دیگر مرینت برایم فقط یک کارمند نبود.

این را دوست نداشتم قبول کنم.

از روز اول، با او فرق داشتم.

با بقیه طراح‌ها اگر طرحی را دوست نداشتم، فقط ردش می‌کردم.

اما درباره مرینت همیشه وارد بحث می‌شدم.

وقتی مخالفت می‌کرد، عصبی می‌شدم.

وقتی موفق می‌شد، با وجود اینکه نمی‌خواستم، به کارش احترام می‌گذاشتم.

وقتی الکس برایش گل فرستاد...

اخم کردم.

وقتی در لندن حالش بد شد، بدون فکر کردن کنارش ماندم.

وقتی در ساحل خوشحال شد...

لبخندش برایم مهم شد.

و حالا خودش روبه‌رویم ایستاده بود و پیشنهاد ازدواج می‌داد.

مرینت آرام پرسید:

— چیزی نگفتم که ناراحتت کرده باشه؟

به او نگاه کردم.

— نه.

— پس چرا ساکتی؟

لبخند کوتاهی زدم.

— چون دارم فکر می‌کنم.

— به چی؟

نگاهم را از او گرفتم.

— به اینکه این تصمیم چه عواقبی داره.

مرینت سر تکان داد.

— منم بهش فکر کردم.

— خانواده‌ها؟

— می‌تونیم بهشون بگیم این ازدواج به خاطر قرارداد و شرایط شرکت بوده.

— مردم چی؟

— لازم نیست همه‌چیز رو بدونن.

چند لحظه سکوت کردم.

— شرکت؟

— می‌تونیم فقط بگیم تصمیم شخصی بوده.

به پشتی صندلی تکیه دادم.

— و بعد؟

مرینت پرسید:

— بعد چی؟

— اگر قرارداد حل شد؟

مرینت مکث کرد.

— اون موقع...

صدایش آرام‌تر شد.

— هر دو آزادیم تصمیم بگیریم.

نمی‌دانستم چرا شنیدن این جمله برایم خوشایند نبود.

قرار بود همین را بخواهم.

قرار بود این ازدواج فقط یک توافق باشد.

پس چرا فکر اینکه روزی این توافق تمام شود، باعث شد احساس عجیبی پیدا کنم؟

گفتم:

— باید دقیق بررسی کنیم.

مرینت سرش را تکان داد.

— موافقم.

— من متن کامل قرارداد رو می‌خونم.

— من هم.

— بعد درباره جزئیات تصمیم می‌گیریم.

— باشه.

بلند شدم.

مرینت هم از جایش بلند شد.

چند ثانیه روبه‌روی هم ایستادیم.

هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم.

بعد مرینت آرام گفت:

— ادرین؟

— بله؟

— اگر نخواستی، اشکالی نداره.

نگاهش کردم.

— چرا اینو می‌گی؟

— چون نمی‌خوام فکر کنی به خاطر مشکلی که داری، مجبور شدی این پیشنهاد رو قبول کنی.

برای لحظه‌ای چیزی درونم تکان خورد.

گفتم:

— من هیچ‌وقت کاری رو فقط به خاطر اجبار انجام نمی‌دم.

مرینت لبخند کوچکی زد.

— می‌دونم.

دستگیره در را گرفتم.

اما قبل از خروج برگشتم.

— مرینت؟

— بله؟

— درباره این موضوع...

مکث کردم.

— به کسی چیزی نگو.

— حتی لیا؟

— فعلاً نه.

مرینت سر تکان داد.

— باشه.

از اتاق بیرون آمدم.

در پشت سرم بسته شد.

اما این بار، برخلاف چند دقیقه قبل، یک فکر واضح در ذهنم وجود داشت.

شاید ازدواج با مرینت واقعاً راه‌حل قرارداد باشد.

اما مشکل این بود که...

من نمی‌دانستم آیا می‌توانم بعد از آن، احساسات خودم را از این ماجرا جدا کنم یا نه.

---

چند ساعت بعد

از زبان مرینت

روی صندلی‌ام نشسته بودم و به صفحه لپ‌تاپ خیره شده بودم.

اما حتی یک کلمه از گزارشی که مقابلم بود نمی‌خواندم.

ذهنم هنوز درگیر همان گفت‌وگو بود.

من واقعاً به ادرین پیشنهاد ازدواج داده بودم.

چطور به اینجا رسیدم؟

چند ماه قبل حتی تصور نمی‌کردم بتوانم پنج دقیقه بدون بحث با او کار کنم.

و حالا...

قرار بود شاید همسرش شوم.

دستم را روی صورتم گذاشتم.

— مرینت، تو واقعاً دیوونه شدی.

اما ته دلم...

صدایی آرام می‌گفت:

«ولی از این فکر بدت نمیاد.»

سریع جوابش را دادم:

— نه!

یکی از کارکنان که از کنارم رد می‌شد، با تعجب نگاهم کرد.

فوراً صاف نشستم.

— منظورم... هیچی.

کارمند لبخندی زد و رفت.

من دوباره به لپ‌تاپ نگاه کردم.

همان لحظه گوشی‌ام لرزید.

پیام از ادرین بود.

فقط یک جمله:

«بعد از پایان ساعت کاری، اتاق جلسه.»

چند ثانیه به صفحه خیره ماندم.

بعد جواب دادم:

«باشه.»

قلبم دوباره تند زد.

چند ساعت بعد، وارد اتاق جلسه شدم.

ادرین آنجا بود.

روی میز، دو نسخه از قرارداد قرار داشت.

او بدون مقدمه گفت:

— خوندمش.

کنارش نشستم.

— خب؟

قرارداد را به طرفم هل داد.

— شرط متأهل بودن واقعاً وجود داره.

نفس راحتی کشیدم.

— پس...

— اما این فقط یکی از مشکلاته.

نگاهش کردم.

— چه مشکلی؟

— باید ازدواج رسمی باشه.

سکوت کردم.

ادرین ادامه داد:

— یعنی نمی‌تونیم فقط جلوی خانواده‌ها وانمود کنیم.

قلبم فرو ریخت.

— یعنی باید واقعاً...

— بله.

چشم‌هایم روی قرارداد ماند.

ادرین آرام گفت:

— اگر بخوایم این کار رو انجام بدیم، باید قانونی باشه.

سکوت سنگینی بینمان افتاد.

این دیگر فقط یک نقشه نبود.

یک تصمیم واقعی بود.

من آهسته پرسیدم:

— هنوز می‌خوای انجامش بدی؟

ادرین چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد گفت:

— اگر تو هنوز سر حرفت هستی...

مکث کرد.

— من هم هستم.

قلبم محکم کوبید.

نگاهم را پایین انداختم.

— هستم.

ادرین قلم را برداشت.

آن را میان انگشت‌هایش چرخاند.

— پس باید همه‌چیز رو دقیق مشخص کنیم.

— مثل چی؟

— مدت توافق.

— نحوه زندگی.

— اینکه هیچ‌کدوم وارد حریم شخصی اون یکی نشیم.

— و اینکه اگر یکی از ما خواست این توافق رو تمام کنه، بدون دعوا و مشکل تمومش کنیم.

آرام گفتم:

— موافقم.

ادرین به من نگاه کرد.

— یه چیز دیگه.

— چی؟

— جلوی خانواده و شرکت باید طوری رفتار کنیم که کسی شک نکنه.

لبخند عصبی زدم.

— فکر کنم این سخت‌ترین قسمتش باشه.

برای اولین بار لبخند کوچکی روی لب ادرین نشست.

— برای تو؟

— برای هر دومون.

چند ثانیه به هم نگاه کردیم.

بعد هر دو هم‌زمان نگاه‌مان را از هم گرفتیم.

هیچ‌کدام نگفتیم چرا.

هیچ‌کدام نگفتیم قلبمان چرا این‌قدر تند می‌زد.

فقط یک چیز را می‌دانستیم:

از این لحظه به بعد، دیگر تصمیمی که گرفته بودیم فقط یک مسئله کاری نبود.

و هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستیم این ازدواج صوری قرار است تا کجا پیش برود...


بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

یه سوال می خوام یه وبلاگ درست کنم که پر رمان باشه نظرتون چیه ?