p32

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت 

 

 

 

از زبان مرینت

صدای ورق خوردن کاغذها در اتاق جلسه می‌پیچید.

من یک طرف میز نشسته بودم و ادرین طرف دیگر.

بین ما فقط چند برگ قرارداد قرار داشت، اما عجیب بود که احساس می‌کردم همین چند برگ قرار است مسیر زندگی هر دوی ما را تغییر دهد.

ادرین آخرین صفحه را خواند و قلم را روی میز گذاشت.

— باید قبل از هر چیزی یک مسئله رو مشخص کنیم.

نگاهش کردم.

— چی؟

— اگر قرار باشه این کار رو انجام بدیم، هیچ‌کدوم نباید بعداً طرف مقابل رو مقصر بدونیم.

آرام سر تکان دادم.

— موافقم.

— یعنی اگر بعداً پشیمون شدی، من نمی‌تونم بگم خودت پیشنهاد دادی.

— و اگر شما پشیمون شدید، من هم نمی‌تونم بگم شما مجبورم کردید.

ادرین کمی مکث کرد.

— دقیقاً.

دوباره سکوت برقرار شد.

این بار من شروع کردم به نوشتن.

— خب... بیایم همه چیز رو مشخص کنیم.

ادرین ابرو بالا انداخت.

— تو جدی جدی برای ازدواج هم قرارداد می‌نویسی؟

لبخند زدم.

— شما خودتون مدیر شرکتی هستید که نصف زندگی‌تون با قرارداد می‌گذره.

برای اولین بار خنده کوتاهی کرد.

— منطقیه.

شروع کردم به نوشتن.

— اول: این ازدواج به خاطر قرارداد شرکت انجام می‌شه.

ادرین گفت:

— دوم: هیچ‌کدوم حق نداریم اون یکی رو مجبور به چیزی کنیم.

نوشتم.

— سوم: مسائل کاری نباید وارد زندگی شخصی بشه.

ادرین گفت:

— این یکی رو احتمالاً نمی‌تونیم کامل رعایت کنیم.

— چرا؟

— چون تو هر روز توی شرکت جلوی چشم منی.

لبخندم محو شد.

— خب... پس سعی می‌کنیم.

ادرین سر تکان داد.

— چهارم: اگر روزی تصمیم گرفتیم این توافق رو تموم کنیم، بدون دعوا و مشکل انجامش می‌دیم.

قلمم برای لحظه‌ای روی کاغذ متوقف شد.

— باشه.

اما همین جمله عجیب بود.

«اگر روزی تصمیم گرفتیم تمامش کنیم.»

نمی‌دانستم چرا شنیدنش ناراحتم کرد.

مگر قرار نبود همین باشد؟

این فقط یک توافق بود.

قرار نبود برای همیشه ادامه پیدا کند.

قلم را دوباره حرکت دادم.

— پنجم؟

ادرین چند لحظه فکر کرد.

— هیچ‌کس حق نداره از این ازدواج برای آسیب زدن به دیگری استفاده کنه.

سرم را بلند کردم.

نگاهش جدی بود.

— موافقم.

آخرین جمله را نوشتم.

بعد برگه را به سمتش هل دادم.

— فکر کنم تمام شد.

ادرین برگه را برداشت و دوباره خواند.

بعد گفت:

— فردا با وکیل شرکت صحبت می‌کنم.

— باشه.

از جا بلند شدم.

اما وقتی خواستم کیفم را بردارم، ادرین گفت:

— مرینت.

برگشتم.

— بله؟

چند لحظه نگاهم کرد.

— هنوز مطمئنی؟

سؤال ساده‌ای بود.

اما جوابش برای من اصلاً ساده نبود.

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد آرام گفتم:

— بله.

ادرین سر تکان داد.

— من هم.

از اتاق بیرون آمدم.

راهرو تقریباً خالی بود.

چند قدم که برداشتم، دستم را روی قلبم گذاشتم.

ضربان قلبم تند شده بود.

زیر لب گفتم:

— فقط یک توافقه...

اما خودم هم می‌دانستم چیزی درونم این جمله را باور نمی‌کند.

---

چند روز بعد

از زبان ادرین

صبح زود وارد شرکت شدم.

هنوز بیشتر کارکنان نیامده بودند.

وقتی به دفترم رسیدم، پدرم آنجا منتظرم بود.

— بالاخره تصمیم گرفتی؟

کیفم را روی میز گذاشتم.

— بله.

گابریل نگاهم کرد.

— و؟

چند لحظه سکوت کردم.

— ازدواج می‌کنم.

ابرویش کمی بالا رفت.

— با چه کسی؟

قبل از اینکه جواب بدهم، صدای در آمد.

مرینت وارد شد.

برای لحظه‌ای نگاه پدرم بین من و او جابه‌جا شد.

گابریل گفت:

— با مرینت؟

مرینت کمی مکث کرد.

من جواب دادم:

— بله.

پدرم چند ثانیه ساکت ماند.

بعد فقط گفت:

— تصمیم بزرگیه.

— می‌دونم.

— مطمئنی؟

نگاهم ناخودآگاه به مرینت افتاد.

او ساکت ایستاده بود.

بعد دوباره به پدرم نگاه کردم.

— بله.

گابریل سر تکان داد.

— پس باید مقدماتش رو آماده کنیم.

مرینت آرام گفت:

— لازم نیست مراسم بزرگی باشه.

پدرم گفت:

— برای خانواده اگرست، حتی یک مراسم کوچک هم باید آبرومند باشه.

من به مرینت نگاه کردم.

در چهره‌اش اضطراب دیده می‌شد.

من هم عجیب مضطرب بودم.

اما هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.

---

همان شب

از زبان مرینت

وقتی به خانه رسیدم، تمام مسیر به یک چیز فکر می‌کردم.

قرار بود ازدواج کنم.

با ادرین.

جلوی خانواده‌ها.

جلوی آدم‌هایی که شاید بعدها عکس‌های مراسم را ببینند.

اما هیچ‌کس نمی‌دانست این ازدواج از کجا شروع شده.

کیفم را روی تخت گذاشتم و جلوی آینه ایستادم.

برای لحظه‌ای خودم را در لباس عروس تصور کردم.

بعد سریع سرم را تکان دادم.

— نه، مرینت.

خندیدم.

— قرار نیست عاشقانه باشه.

اما درست همان لحظه تصویر ادرین جلوی چشمم آمد.

نگاهش در روزهایی که از من دفاع کرده بود.

کمکی که در هواپیما به من کرده بود.

لبخندش در ساحل.

رفتارش وقتی دسته‌گل الکس را دید.

و آن لحظه که گفت:

«ممنون که می‌خوای کمک کنی.»

لبخندم آرام محو شد.

دستم را روی قلبم گذاشتم.

— این فقط یک ازدواجه...

اما صدای در اتاقم آمد.

به سمت در رفتم.