سلام Sm هستم. اومدم با پارت جدید از رمانم. 

مرینت: چندی روزی میگذره از اولین روز دانشگاهم. امروز قراره که همه دانشجو ها کنار هم برای هالووین جمع بشیم. هنوز کلویی و زویی رو ندیدم. الیا بهم گفت که برای یک سفر کاری با خانواده اشون به سفر رفتن. ولی امشب قرار بود، که به ما ملحق بشن. برای همین منم برای هالووین لباس برای خودم دوختم. اول شروع کردم به ارایش و  ارایشی ملایمی کردم و برای اینکه ارایشم با لباسم ست بشه اول کمی سایه قرمز زدم و بعد هم چند نقطه روش گذاشتم و بعد هم رژ با ترکیب رنگ قرمز و سیاه زدم و رفتم لباسم پوشیدم. لباس به رنگ قرمز و مشکی بود که با الهام از کفشدوزک برای خودم دوخته بودم و لباسم پوشیدم و تل که با پارچه ی لباسم درست کردم زدم و اکسسوری هام رو انداختم و کفش پاشنه بلندم پوشیدم و به سمت سالن رفتم. 

ادرین: امروز هالووینه برای همین تصمیم گرفتم که لباس گربه ای، رو که خریدم. برای پوشیدن انتخاب کنم و بعد هم اماده شدم و به سمت سالنی که قرار بود همه در اونجا جمع بشیم حرکتی کردم. 

در سالن الیا رو دیدم که در حال گفت و گو با کسی بود،که  لباس مومیایی پوشیده بود. الیا هم لباس جادوگری پوشیده بود که خیلی بهش می اومد.  الیا زودتر از من رفت، چون من هنوز کمی کار داشتم. 

الیا: داشتم با نینو صحبت میکردم که دیدم مرینت داره به سمتمون میاد. با دیدنش گفتم که پس به خاطر همین، اینقدر دیر کردی خوشگل خانم و بعد هم به سمت نینو برگشتم و گفتم که ایشون دوست مرینت و بعد هم به سمت مرینت برگشتم گفتم ایشون دوست هم نینو هستن. که دیجی هستن. و روانشناسی میخوانه. 

مرینت: با حرف الیا خندم گرفت و بعد برگشتم به سمت نینو و گفتم که از دیدنتون خوشبختم و بعد با هم گرم حرف زدن شدیم. 

داشتم با الیا صحبت میکردم که، کسی به شونه ام ضربه زد. به سمتش برگشتم لوکا بود که لباس الفی پوشیده بود. و از اینکه من رو ترسونده ازم عذر خواهی کرد. 

کمی گذشت و بعد تصمیم گرفتیم که به سمت میز خوراکی بریم وقتی رسیدیم، کلویی و زویی دیدیم. کلویی گفتش که خیلی سعی کردن ما رو پیدا کنن ولی نتوانستن. 

کلویی: از دیدن مرینت خیلی خوشحال بودم. لباسی که امروز پوشیده بودم الهام  گرفته از زنبور بود و لباس زویی هم به شکل روح بود، که خیلی بامزه شده بود. کنار هم داشتیم از گفت و گو لذت میبردیم. که یکدفعه نینو به جایی که ادرین داشت از اون جا می اومد. اشاره کرد. خوشحال شدم که اونم اینجاست و لباسی که پوشیده بود خیلی بهش می اومد و مثل همیشه جذاب شده بود.  ولی وقتی به سمت مرینت برگشتم. با قیافه ی عصبانی او مواجه شدم. با ارنج به پهلوش زدم و گفتم که اتفاقی افتاده؟ ولی سریع حالت چهره اش تغییر کرد گفت مشکلی نیست. 

ادرین: وارد سالن شدم و با چشم هام دنبال مرینت و دوستام گشتم. و بعد هم همه در کنار هم دیدم. و به سمتشون رفتم، وقتی از دور مرینت دیدم. بالباسی که پوشیده بود خیلی زیبا به نظر میرسید.و نمیشد اصلا ازش چشم برداشت  و به سمتشون رفتم. و بعد هم سلام گرمی به همشون کردم ولی مرینت ناراحت به نظر میرسید، منم با کنایه برگشتم به سمت گفتم که خانم به زیبایی شما نباید اینجوری اخم کنه. با اینکه میدونستم الان قراره ضایعم کنه این حرف گفتم، چون اذیت کردنش برام لذت بخشه. 

مرینت: پسره ی پرو ببین چی به من میگه. ولی از حق نگذریم لباس گربه ایش خیلی بهش میاومد، ولی این چیزی رو برام تغییر نمیده. و برگشتم گفتم که به شما ربطی نداره که من چیکار میکنم. 

الیا: بعد ازحرف من گفت که میدون جنگ نیامدیم. اومدیم اینجا که از کنار هم بودن لذت ببریم. 

کلویی: هم حرف الیا تایید کرد. گفت چند روز دیگه امتحانات نیم ترم شروع میشه و بهتره که الان از وقتمون نهایت استفاده رو ببریم. 

مرینت: بعد حرف کلویی و الیایی فقط  نگاهی به ادرین کردم و بعد کل شب رو خوش گذروندیم و از کنار هم بودن لذت بردیم.

 

ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. امیدوارم از خواندن رمان لذت ببرید. عکس بالا هم لباس مرینت و ادرین هست. 👆

شرط پارت اینده: 15تا کامنت 💭/5 تا لایک ❤