💔La Mariée de la Vengeance💔
3 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه 🖤🥀 P3
پدری که قهرمان بود، پشتِ نقابش قاتل شد
عشقی که با انتقام آمد، گرفتارِ یک دل شد
ادرین برای کینه آمد، ولی عاشقِ مرینت شد
و عروسی که قرار بود طعمه باشد، عروسِ انتقام شد
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد پنج لایک و چهل کامنت
🎭 POV مرینت
مقابل آینه ایستاده بودم و آخرین نگاه را به خودم انداختم.
لباسم را مرتب کردم و چند تار مویی را که کنار صورتم افتاده بود، پشت گوشم فرستادم.
برای یک دیدار کاری اینهمه وسواس به خرج دادن عجیب بود.
البته... شاید کاملاً هم کاری نبود.
از وقتی ادرین آگرست وارد خانهمان شده بود، حضورش somehow فضای خانه را تغییر داده بود.
نه اینکه آدم بدی باشد.
اتفاقاً برعکس.
خیلی مؤدب بود، آرام حرف میزد و برخلاف ظاهر سردش، گاهی شوخیهای عجیبی میکرد که باعث میشد ناخواسته بخندم.
اما هنوز چیزی در موردش برایم عجیب بود.
انگار همیشه بخشی از خودش را پشت آن نگاه جدی پنهان میکرد.
صدای مادرم از پشت در آمد:
— مرینت؟ آمادهای؟
— آره، الان میام!
کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که لوکا از انتهای راهرو ظاهر شد.
نگاهی به من انداخت و لبخند شیطنتآمیزی زد.
— کجا اینقدر مرتب؟
چشمهایم را ریز کردم.
— به تو مربوط نیست.
— آها...
دستم را روی کمرم گذاشتم.
— این «آها» یعنی چی؟
خندید.
— هیچی. فقط فکر کردم شاید مهمون ویژه داریم.
— ادرین برای قرارداد میاد.
— من که چیزی نگفتم!
— از صورتت معلومه چی میخوای بگی.
خندید و از کنارم رد شد.
— باشه خانمِ قرارداد!
— خیلی بامزهای!
صدای خندهاش در راهرو پیچید.
لبخند روی لبم نشست، اما چند ثانیه بعد دوباره نگاهم به ساعت افتاد.
نمیدانستم چرا منتظر آمدنش بودم.
شاید چون کنجکاو بودم.
شاید هم...
نه.
نباید برای خودم داستان میساختم.
ادرین فقط مهمان پدرم بود.
همین.
---
حدود نیم ساعت بعد، صدای باز شدن در ورودی را شنیدم.
پدرم از اتاق کارش بیرون آمد.
— ادرین رسید.
قلبم بیدلیل کمی تندتر زد.
از پلهها پایین رفتم.
ادرین کنار در ایستاده بود.
کت تیرهای پوشیده بود و یک پوشه در دست داشت.
وقتی چشمش به من افتاد، برای لحظهای مکث کرد.
من هم ناخودآگاه ایستادم.
نگاهش چند ثانیه روی صورتم ماند.
بعد خیلی سریع نگاهش را کنار کشید.
— سلام.
لبخند زدم.
— سلام. خوش اومدی.
پدرم با خنده گفت:
— امیدوارم این بار دخترم اذیتت نکنه.
با تعجب برگشتم سمت پدرم.
— من؟!
ادرین برای اولین بار لبخند زد.
— هنوز تصمیم نگرفتم.
با اخم ساختگی گفتم:
— خیلی خب، از همین الان میتونی برگردی.
— دیدی؟
پدرم خندید.
— شما دوتا از همین الان شروع کردید؟
ادرین پوشه را بالا آورد.
— من برای کار اومدم.
به پوشه اشاره کردم.
— مطمئنی؟ چون قیافت اصلاً شبیه آدمهای خوشحالِ اومده برای کار نیست.
ابرویش را بالا انداخت.
— مگه قیافهی مخصوص قرارداد داریم؟
— احتمالاً تو باید داشته باشی.
لبخند کوتاهی زد.
پدرم سرش را تکان داد.
— خدا به داد من برسه.
همگی به سمت اتاق کار رفتیم.
---
پدرم و ادرین مشغول صحبت دربارهی قرارداد شدند.
من قرار نبود در جلسه باشم، اما چند دقیقهای همانجا نشستم.
ادرین کاملاً متفاوت از چند دقیقه قبل بود.
جدی.
متمرکز.
هر بند قرارداد را با دقت بررسی میکرد و گاهی سؤالهایی میپرسید که حتی پدرم را مجبور میکرد دوباره مدارک را نگاه کند.
برای اولین بار فهمیدم چرا پدرم برای همکاری با او جدی است.
او فقط یک مرد جوان ثروتمند نبود.
باهوش بود.
خیلی بیشتر از چیزی که تصور میکردم.
بعد از مدتی بلند شدم.
— من برم؟
پدرم سرش را بلند کرد.
— چرا؟
— چون شما دو نفر دارید دربارهی چیزهایی حرف میزنید که من هیچی ازش نمیفهمم.
ادرین گفت:
— بالاخره یک اعتراف صادقانه.
برگشتم سمتش.
— چی گفتی؟
لبخند زد.
— هیچی.
چشمهایم را ریز کردم.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
— خب...
به سمت در رفتم.
— اگه چیزی لازم داشتید صدام کنید.
قبل از اینکه در را ببندم، صدای ادرین را شنیدم.
— مرینت؟
برگشتم.
— بله؟
چند لحظه نگاهم کرد.
— قهوه میخوری؟
متعجب شدم.
— الان؟
— برای من که جلسه طولانیه.
خندیدم.
— یعنی میخوای برات قهوه بیارم؟
— اگر زحمتی نیست.
— باشه.
در را بستم و از اتاق بیرون آمدم.
اما نمیدانستم پشت در، لبخند کوتاهی روی لب ادرین نشست.
و درست همان لحظه، وقتی پوشهی قرارداد را بست، نگاهش برای چند ثانیه روی یک برگهی قدیمی که در کیفش بود ثابت ماند.
برگهای که مربوط به سالها قبل بود.
به خانوادهای که دیگر وجود نداشت.
به پروندهای که هنوز برای ادرین تمام نشده بود.
نامی روی آن نوشته شده بود.
دوپنچنگ.
لبخند از صورتش محو شد.
دستش را روی برگه گذاشت و آن را دوباره داخل کیفش قرار داد.
برای چند ثانیه چشمهایش را بست.
او برای قرارداد نیامده بود.
حداقل نه فقط برای قرارداد.
این دیدار برای او بخشی از نقشهای بود که سالها برایش وقت گذاشته بود.
اما چیزی که خودش هنوز نمیخواست قبول کند این بود که دختر خانوادهای که از آن متنفر بود...
داشت کمکم برایش تبدیل به چیزی بیشتر از یک «راه رسیدن به هدف» میشد.
و این...
برای ادرین آگرست، خطرناکتر از هر چیزی بود.