رمان....

بدو بیا ادامهههه🎀⭐

سلامممم خوشگلامممم من اومدم با یه پارت جدیدددد

 

بعد از مدت هاااا😂🕸️

فصل اول: نقاب عشق🎭

پارت 5

پارت 5

محسن: راستش دنیل پسر عموی منه...

راستش داستان از اونجایی شروع شد که ۵ سال پیش پدرم توی یه تصادف جونش رو از دست داد...

اون زمان خیلی برام سخت بود، چون توی سن بلوغ بودم و حال خوشی نداشتم.

چند روزی پیش پدربزرگم زندگی می‌کردم، اما اون توانایی پرداخت خرج و مخارج من رو نداشت. برای همین عموم، که پدر دنیل بود، منو به خونه‌ی خودش برد تا برای مدتی پیشش بمونم.

من و دنیل هر روز با هم بازی می‌کردیم و خب... واقعاً مثل دوتا برادر با هم رفتار می‌کردیم.

تا اینکه بعد از چند سال، دنیل بزرگ‌تر شد و تصمیم گرفت که یه خونه‌ی جدا برای خودش بگیره.

از اونجایی که ما خیلی با هم صمیمی بودیم، بهم گفت که منم باهاش برم.

منم که طبق معمول... قبول کردم.

چند روزی نگذشته بود که توی خونه‌ی جدید بودیم که دنیل یه دختر آورد خونه و می‌گفت که دوست دخترمه.

اما هر بار که اون دخترها رو به اتاق می‌برد، رفتارهای عجیبی ازشون می‌دیدم و بعد از مدتی هم دیگه خبری از اون دخترها نمی‌شد.

این قضیه هر ماه تکرار می‌شد و کم‌کم فاصله‌ی بین آوردن دخترها کمتر و کمتر شد.

وقتی هم که این دخترها رو می‌آورد خونه، بعد از مدتی دیگه هیچ‌کدومشون رو نمی‌دیدم...

تا اینکه یک روز دیگه طاقت نیاوردم و رفتم تا دلیل کارهاش رو از خودش بفهمم.

....................................

محسن: دنیلل!

دنیل: بله داداش؟

محسن: یه چند تا سؤال ذهنم رو درگیر کرده، بپرسم؟

دنیل: آره، بپرس.

محسن: اون دخترایی که میاری خونه؟ نمی‌دونم پرسیدن این سؤال درسته یا نه، ولی می‌شه بگی بعد از اینکه کارت باهاشون تموم شد، چیکارشون می‌کنی؟

دنیل خیلی سریع اخم کرد...

ولی ادامه داد.

دنیل: خب، بعد از اینکه کارم باهاشون تموم می‌شه، به مبلغ زیادی به اونا پول می‌دم تا شرشون رو کم کنن.

محسن: و خب اگه قبول نکنن؟

دنیل: می‌کشمشون...

شوک شده بودم... یعنی چی که می‌کشمشون؟!

خواستم چیزی بگم که دنیل با خنده گفت:

دنیل: نکنه باور کردی؟ مگه من قاتلم؟!

از اون حالت شوک بیرون اومدم و با لحنی عجیب گفتم:

محسن: چقدر تو بامزه‌ای پسر... خب، حالا جدی بگو. واقعاً باهاشون چیکار می‌کنی؟

دنیل: زندانیشون می‌کنم... توی یه خونه.

محسن: عمو می‌دونه؟

دنیل: نه... و اگه بفهمم که تو این حرف‌ها و کارای منو بهش گفتی، یه جوری عذابت می‌دم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن.

شوک شده بودم!

این دنیل بود که داشت این‌طوری با من حرف می‌زد؟!

باورم نمی‌شد...

محسن: دنیل؟ داری جدی می‌گی؟ تو... تو دنیل نیستی. خیلی عوض شدی!

دنیل: همه عوض می‌شن... اینو تو مخت فرو کن.

و با عصبانیت بلند شد و از خونه زد بیرون.

برای لحظه‌ای دنیلِ بچگی رو با دنیلی که الان مقابلم بود مقایسه کردم.

چقدر عوض شده بود...

سریع، قبل از اینکه برگرده، بلند شدم، لباس‌هام رو جمع کردم و سوار ماشین شدم.

با سرعت از اونجا دور شدم.

دیگه پیش عمو نرفتم و مستقیم رفتم خونه‌ی پدربزرگ.

وقتی رسیدم، همه‌چیز رو براش تعریف کردم و از اون روز من و پدربزرگم با هم زندگی می‌کنیم.

....................................

شوک شده بودم...

چقدر دنیل آدم عوضی بود.

واقعاً حرفی برای گفتن نداشتم.

از طرفی سردرد اَمونم رو بریده بود. سرگیجه داشتم و یه حس عجیب تمام وجودم رو گرفته بود.

برای لحظه‌ای تمرکزم روی یه پشه افتاد.

دستم رو بلند کردم و...

پشه رو توی هوا قاپیدم.

شوکه شدم.

چطور همچین کاری کردم؟!

با ناباوری به دست‌هام خیره شدم...

که...

...................

خب تموم شدددد🕸️

خوشملا این پارت یکم کوتاه تر بود😆

ولی پارت بعدی رو طولانی تر میزارمممم⭐🕸️

نمره بدیدددد بای بایییی⭐🕸️