سلام sm هستم. و با قسمت جدیدی از رمانم اومدم.

 

مرینت: چند روزی میشه که درگیر امتحانات نیم ترم هستم. با خستگی تمام با کتاب های تستی که در دست داشتم به سمت اتاق مطالعه میرم. از سالن موسیقی صدای نواخته شدن پیانو به گوش میرسه، با خودم فکر میکنم که لوکا در حال نواختن پیانو هستم. برای همین برای اینکه کمی ذهنم رو خلوت کنم به سمت سالن موسیقی میرم و خیلی اروم در سالن موسیقی رو باز میکنم، ولی با کسی دیگه مواجه میشوم، سریع سعی میکنم تا متوجه من نشده در رو ببندم. که با صدای ارامی صدام میکند. اولش در جایی که وایسادم. میمونم و دوباره تصمیم میگیرم که به سمت سالن مطالعه برم. 

ادرین: از دست بی حوصلگی و امتحانات به اینجا پناه اورده بودم. و داشتم پیانو میزدم. قرار بود که لوکا هم بیاد تا با هم روی همنوازیمون کار کنیم. در حال نواختن نت های اهنگی بودم که در سالن موسیقی باز شد، اولش اصلا توجه نکردم چون فکر میکردم که لوکاست. ولی وقتی سرم بالا اوردم با مرینت مواجه شدم. مطمئنم که فکر کرده لوکا در حال نواختن برای همین به اینجا اومده. چون با دیدن من خیلی تعجب کرده بود. ولی من گفتم که بیا داخل ایرادی نداره. ولی دیدم که بعد از یک لحظه مکث کردن داره میره. که سریع بلند شدم و به سمتش رفتم و اروم مچ دستش گرفتم. به سمتم برگشت و نگام کرد. 

مرینت: داشتم میرفتم که مچ دستم گرفت. لحنم عوض کردم و با لحنی جدی گفتم که دستم رها کنه. ولی دستم محکم تر گرفت و باعث شد عصبانی تر بشم. 

ادرین: سعی کرد دستش از دستم ازاد کنه. ولی من محکم تر دستش گرفتم. گفتم که میدونم ازم بدت میاد به خاطر لوکا به اینجا اومدی. ولی میتوانی بمونی چون اونم قراره بیاد پیشمون و میتوانی اگه خواستی فقط به صدا ی نواختن گوش بدی. 

مرینت: حرفی که میگفت با تلخی زیادی از گلوش خارج میشد. ناراحتی از صداش مشخص  بود. با صدایی که هنوز هم ردی از خشم داخل بود گفتم که فقط برای استراحت اومدم و اصلا باهات کار ندارم. و تو هم باید قول بدی که با من کاری نداشته باشی. 

ادرین: کمی از حرفش ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم و با لبخند صندلی در نزدیکی خودم براش گذاشتم. 

مرینت: بعد از حرفم لبخند دورغینی تحویل من داد بعد برام صندلی در نزدیکی خودش گذاشت. ولی من صندلیم برداشتم و ازش کمی دور شدم و بعد ادرین پشت پیانو نشست و شروع به نواختن نت های اهنگ کرد. باورم نمیشد، کسی مثل اون که کل زندگیش رو صرف درس خواندن کرده، چجوری بلده به این قشنگی پیانو بزنه. خیلی زیبا بلد بود که نت های اهنگ رو پیانو اجرا کند. بر عکس خودش نواختنش بهم ارامش زیادی میداد. با صدایی ارام گفتم که خود میزنی. 

ادرین: در نواختن بودم، که صدای گرم مرینت باعث شد به خودم بیام و از حرفش خنده ارومی کردم و به نواختن ادامه داد. که در ادامه لوکا هام به ما پیوست و بعد از گذشت مدتی مرینت رفت. 

باورم نمیشد که موند. و به نواختن گوش داد. 

لوکا: وقتی رسیدم، مرینت کمی دورتر از ادرین دیدم. که داشت به نواختن ادرین گوش میکرد. مرینت شاید نسبت به ادرین سرد به نظر میرسید ولی بازم بهش اهمیت میداد. کمی به عشقون حسودیم میشه. با اینکه جفتشون بهم نزدیک به نظر نمیرسیدن. 

ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. امیدوارم که از خواندنش لذت ببرید. 

شرط پارت اینده 5لایک ❤/18کامنت 💭