"همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" p16
4 ساعت پیش · · خواندن 3 دقیقه سلام sm هستم. با پارت جدید از رمانم اومدم. ایا حسودی باعث میشه، اتیش دعوا بین دو دشمن قدیمی، شعله ورتر شود.یا باعث میشود که دوباره ی ان دو دشمن دلشان را بهم به بازند؟؟ بریم ببین چه اتفاقی میافته؟
ادرین: امتحانات میان ترمم بالاخره تموم شد. ولی من برای یک هفته مرخصی میگیرم. چون قراره برای مدل کالاکشن پاییزه و افتتاح شرکت جدیدمون در لندن بریم. فلیکسم قراره به عنوان مدل نوجوان، در مراسم حضور داشته باشه. منم که به عنوان مدل اصلی کالاکشن هستم. پدرم گفت که قراره در این مراسم مرا به عنوان وارث اینده شرکتمون معرفی کنه. و بعد اصلا نمیشد که اعضای اصلی خانواده برای افتتاح حضور نداشته باشن. برای همین لباس هام جمع کردم و اماده رفتن شدم.
مرینت: ادرین قرار بود، برای یک هفته نباشه. ولی نمیدونستم که خوشحال باشم یا ناراحت. ته دلم با اینکه از دستش ناراحت بودم. ولی نمیتوانستم از نبودش خوشحال باشم. هنوزم هم اون اهنگی که اون روز میزد. داخل ذهنم تکرار میشود. وقتی که عصبانی یا ناراحت بودم، اون وقتی به اون اهنگ فکر میکرد باعث میشد کمی ارام شوم.
لوکا: ادرین یک هفته نبود. و خب این مدتی که نبود میشد که ارتباطم با مرینت بهتر کنم. ولی اصلا دوست نداشتم که با این ارتباط هیچ مشکلی در دوستی قدیمی من ادرین پیش بیاد. و خب رفاقت ما از این چیزا با ارزش تره.
الیا: امشب قرار بود برای تحقیق روی یک پروژه با نینو بیرون برم. خیالم هم از مرینت راحت بود، چون وقتی که ادرین بود میشد ناراحتی تو چشم مرینت دید.ولی حالا که نبود.مرینت دیگه ناراحت نبود. مرینت درباره ی اتفاقی که بین خودش و ادرین افتاده بود، چیزی بهم نگفته بود.البته بهش حق میدم چون که تازه با هم اشنا شده بودیم و خب یجورایی شاید براش تکرار اون اتفاق یا تعریف کردنش سخت باشه. و خب اینکه زویی و کلویی، لوکا هم بودن که حواسشون به مرینت باشه.
مرینت: کلافه بودم. الیا و با نینو بیرون رفته بود. به قول خودشون رفته بودن برای تحقیق، ولی خب من فکر دیگه ای میکنم. با اینکه خودشون میگن رابطه اشون فقط دوستی ساده است. ولی خب به نظرم خیلی بهم میان، زوج خوبی با هم میشن.
کلویی تو اتاق شخصی بود. زویی هم رفته بود که در کارگاه هنری، مجسمه بسازه. تصمیم گرفتم که برم سالن موسیقی.
به سمت سالن رفتم. و وارد شدم. لوکا در حال زدن ویالون بود. سلام کردم، رفتم پشت پیانو نشستم. بدون هیچ مهارتی شروع به زدن پیانو کردم. در ذهنم نت های اهنگ ادرین زده بود پلی میشد. در افکارم غرق بودم که با صدای لوکا به خودم اومدم.
لوکا: مرینت میخوای بهت یاد بدم که نت ها رو بخوانی.؟
مرینت: کمی مکث کردم. و بعد گفتم که خوشحال میشم. چون کسی نداشتم که بهم یاد بده. و بعد لوکا کنارم نشست. شروع کرد، با صبر و حوصله به یاد دادن نت ها.
ازش خواستم که برام کمی برام پیانو بزنه. وقتی شروع به نواختن کرد. خیلی قشنگ میزد. مثل ادرین ماهر بود. ولی اهنگی ادرین برام زده بود، جور خاصی به دلم نشسته بود. ولی بعد سرم اروم روی شونه لوکا میزارم و چشمام میبندم و اهنگش گوش میدم.
ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. امیدوارم که ازش لذت ببرید. ببخشید کمی دیر شد، چون با مدارس سرگرمم و خب سرم شلوغه ولی هر وقت توانستم پارت جدید میزارم.
شرط پارت اینده رو به خاطر دیر گذاشتنم. کم میکنم.
شرط پارت اینده: 5 لایک ❤/10 کامنت 💭