در ان سوی اینه
2 ساعت پیش · · خواندن 3 دقیقه P2
دو جهان پنهان ز چشمِ روزگار هر یکی تنها، گرفتارِ حصار
سالها در پرده ماندند این دو راز بیخبر از هم، جدا از سوز و ساز
ناگهان افتاد پرده، راز شد عیان لرزه افتاد از حقیقت بر جهان
مرزها بشکست و راهی باز شد قصهای نو در دو عالم ساز شد
گر دو دنیا روبهروی هم شوند با کدامین عهد، همپیمان شوند؟
یا بمانند هر دو در صلح و امان یا که ویران گردد این دو جهان؟
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
اتاق در نور آبی عجیبی غرق شده بود.
مرینت روی زمین افتاده بود و هیچ حرکتی نمیکرد. موهای آبی تیرهاش روی صورتش پخش شده بودند و دستش درست کنار کیف صورتیاش قرار داشت.
تیکی با نگرانی دور سر او پرواز میکرد.
— مرینت؟!
جوابی نیامد.
تیکی پایینتر رفت و جلوی صورت مرینت ایستاد.
— مرینت، صدای منو میشنوی؟ عزیزم، لطفاً چشمهات رو باز کن!
اما مرینت همچنان بیحرکت بود.
تیکی برای لحظهای به دروازهی آبیرنگ نگاه کرد. نور آن هنوز در وسط اتاق میچرخید و صدای عجیبی از داخلش به گوش میرسید؛ صدایی شبیه برخورد موجهای دریا به صخرهها.
تیکی دوباره به سمت مرینت برگشت.
— مرینت! خواهش میکنم منو نترسون!
با سرعت به سمت صورت او رفت و سعی کرد توجهش را جلب کند.
— تو باید بیدار بشی! هنوز کلی کار داریم! هنوز باید به کتنوار بگی که...
ناگهان ساکت شد.
— نه، الان وقت این حرفها نیست!
تیکی با نگرانی سرش را تکان داد و دوباره مرینت را صدا زد.
— مرینت!
در همان لحظه، صدای عجیبی از دروازه بلند شد.
صدایی که انگار از اعماق یک اقیانوس میآمد.
تیکی آرامآرام به سمت دروازه برگشت.
سطح آبی دروازه شروع به موج برداشتن کرد؛ درست مثل آب دریا وقتی چیزی بزرگ از زیر آن بالا میآید.
تیکی زیر لب گفت:
— این دیگه چیه؟
ناگهان دستی از میان دروازه بیرون آمد.
دستی شفاف و آبیرنگ که قطرههای آب از انگشتانش پایین میچکیدند، اما قبل از رسیدن به زمین ناپدید میشدند.
تیکی وحشتزده عقب رفت.
بعد، موجودی از دروازه بیرون آمد.
قدبلند بود و اندامی شبیه انسان داشت، اما تمام بدنش از آب تشکیل شده بود. موهای بلند و موجدارش مانند جریان رودخانه در هوا حرکت میکردند و چشمان آبی درخشانش به اطراف اتاق خیره شده بودند.
پاهایش به زمین نرسیده بودند.
موجود چند لحظه بیحرکت ماند و اتاق را بررسی کرد.
بعد نگاهش روی مرینت متوقف شد.
تیکی بلافاصله جلوی او پرواز کرد.
— تو کی هستی؟!
موجود هیچ پاسخی نداد.
تیکی با صدای بلندتری گفت:
— ازت سؤال پرسیدم! اینجا چیکار میکنی؟ از کجا اومدی؟!
نگاهش سرد و بیاحساس بود.
تیکی احساس کرد چیزی در وجود این موجود طبیعی نیست. او شبیه هیچکدام از موجوداتی نبود که تیکی در تمام عمر طولانیاش دیده بود.
نه یک کوامی بود...
نه یک انسان...
و نه چیزی که تیکی بتواند بهراحتی توضیحش دهد.
تیکی محکم گفت:
— همین الان از این اتاق برو بیرون!
موجود سرش را کمی کج کرد.
بعد، برای اولین بار لبهایش تکان خوردند.
— یک نگهبان...
صدایش عجیب بود؛ انگار چندین صدا همزمان از گلویش بیرون میآمدند.
تیکی با تعجب پرسید:
— چی؟
موجود چند قدم به جلو حرکت کرد.
— پس این جهان هنوز نگهبان دارد...
تیکی با نگرانی به مرینت نگاه کرد و دوباره جلوی موجود قرار گرفت.
— به مرینت نزدیک نشو!
این بار موجود لبخند بسیار کمرنگی زد.
— مرینت؟
اسم را طوری تکرار کرد که انگار برایش معنای خاصی داشت.
موجود پاسخی نداد.
فقط دستش را بالا آورد.
تیکی هنوز فرصت نکرده بود واکنشی نشان بدهد که موجود انگشتانش را بهآرامی حرکت داد.
ناگهان صدای بلندی در اتاق پیچید.
شووووو!
آبهای آبیرنگ از کف اتاق بالا آمدند و در یک چشم برهمزدن، میلههایی شفاف اطراف تیکی شکل گرفتند.
تیکی با وحشت به اطرافش نگاه کرد.
یک قفس!
او داخل قفسی از آب گرفتار شده بود!
— چی؟! نه! صبر کن!
تیکی با تمام توانش به سمت میلهها رفت، اما هر بار که به آنها نزدیک میشد، جریان آبی او را به عقب میراند.
— منو بیار بیرون! همین الان!
موجود دستش را پایین آورد.
قفس همراه با تیکی چند سانتیمتر از زمین بلند شد و در گوشهای از اتاق معلق ماند.
تیکی خودش را به میلهها رساند.
— تو نمیتونی این کار رو بکنی! میدونی من کی هستم؟!
موجود بدون اینکه نگاهش کند، پاسخ داد:
— بله.
تیکی برای لحظهای ساکت شد.