♡عاشقانه ای روی یخ ♡p2
2 ساعت پیش · · خواندن 3 دقیقه سلام sm هستم. و با قسمت جدید رمانم اومدم.
عشق گاهی ان چیزی که ما فکر میکنیم، نیست. گاهی ما فقط برای اینکه بتوانیم خلع رو داخل زندگیمون کنیم، به سراغ عشق میرویم !!
من، کاگامی عشق خودم میدم، چون او جای خانواده نداشته ام بود. و او هم همچین احساسی به من داشت.
ولی با گذشت زمان هر دو فهمیدیم که این عشق نیست. که بین ما وجود دارد. ما فقط میخواستیم کمبود هایی رو که داشتیم. جبران کنیم. برای همین بهم پنهان اوردیم.
گذشته مشترکی داشتیم، که باعث شد ما به اینجا برسیم. هر دو خانواده های سخت گیری داشتیم. که ما را عروسک های خیمه شب بازی خود میدانستند.
و ما باید همیشه مطیع حرف انها می بودیم. تا کمی به ما توجه کنن، ولی باز هم اصلا ما را دوست نداشتن و ما را مایه ی شرم و سرافکندگی خود میدانستند.
ان زمان که برای اولین بار رو به روی ان وایسادم. شمشیری بدست داشتم. که تنها مهارتم از این زندگی بود، که داشتم. ان زمان سن کمی داشتم. با تمام وجود با کسی که خود را زیر ماسکی قایم کرده بود، جنگیدم.
پدر و مادرمان در حال تماشای ما بودن. در ان زمان من بردم. و شکست او، باعث اشنایی ما با هم شد.
مادرش میگفت که اون بی عرضه است که نتوانسته بعد از این همه سال تمرین من را ببرد.
ولی من الهام بخش او شدم. باعث شدم که باز بعد از ان ماجرا امید داشته باشد. و ما در کنار هم ماندیم.
گاهی حالا که فکر میکنم، پشیمان میشم، چون با اینکه من کمکش کردم. سالها در کنارش وایسادم. او مرا ترک کرد، رفت.
ولی بعد از مدتها فکر کردن، ان را رها کردم. و این باعث شد، که چشمم به روی خوبی های این جهان باز شود.
ما سالها در کنار هم جنگیدیم. چه در مقابل هم و چه در کنار هم در مقابل خانواده هایمون.
من از زمانی که چشم به جهان گشودم. مادرم ما را ترک کرد. تا زندگی بهتری داشته باشد. برای همین مرا و پدرم را ترک کرد، رفت. او میگفت که من جلوی زندگی کردن او را گرفتم. پس برای همین گذاشت، رفت. تا زندگی بهتری در عرصه ی هنری خودش داشته باشد.
پدرم همیشه مرا به خاطر رفتن مادرم سرزنش میکرد. او حتی الانم عاشق مادرم هست. او بعد از رفتن مادرم مرا تنهایی بزرگ کرد. و مرا دریچه ای به تمام دنیاهایی که نتوانسته بود، به ان برسد، میدید.
من را از زمانی که پایم را توی جامعه گذاشتم. مشغول هر سرگرمی یا کاری میتوانست کرد. که شاید من بتوانم با بدست اوردن موفقیت جایگاهی در قلبش داشته باشم.
حالا که فکر میکنم، تنها دلیلی که پدرم تا به امروز، مرا در کنار خودش نگه داشت و بزرگم کرد. این بود که من او را یاد مادرم میانداختم.
منم سعی کردم. که جایگاهی در قلبش داشته باشم. خب با شمشیر بازی این جایگاه را بدست اوردم.
یکی از دلایل علایق من به این رشته، همین بود. بعد کاگامی دیدم. او هم مثل من در بندی اسیر بود که نمیتوانست خود را از ان نجات دهد.
این باعث عشق اشتباه ما دو نفر شد. ولی روزی من بالاخره فردی رو پیدا کردم. که او مرا نجات داد.
(این قسمت همه اش از زمان ادرین هست.و داره گذشته خودش، دلیل اشنایش با کاگامی و اینکه چرا علاقه ی زیادی به شمشیربازی داره رو توصیف میکنه.)
خب خب این قسمت هم به پایان رسید. امیدوارم که لذت برده باشد. از قسمت های اینده اتفاق اصلی داستان رخ میده.
و خب دوست دارم نظرات زیباتون رو راجب رمانم بدونم.
یه سوال دارم.که این سبک نوشتنم دوست دارید یا سبکی برای نوشتن رمان" همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" به کار بردم. و خب ببین برای اون هر کارکتری که صحبت میکرد. اول جمله اسمش بود. ولی در اینجا به این صورت نیست، دوست دارم بدونم که کدومش رو بیشتر دوست دارید؟؟؟
شرط پارت اینده: 5 لایک ❤️🔥/10کامنت 💭
حمایت بشه پارت های جدید رو تو این چند روز میزارم.