بفرمایید ادامه برای پارت جدید🎉🎀

آدرین: چرا پدرم حالم رو درک نمیکنه؟! 

: آدرین، همه چیز احساسات نوجوانی نیست و حق با پدرته و تو باید به فکر ایندت باشی و نباید با چیز های کوچیک و بی ارزش و احساسات نوجوانی ایندتو خراب کنی

: تو هم مثل پدرمی، فقط مادرم و مرینت میتونستن منو درک کنن که...... ولش کن بیخیال! ادامه ی توضیحاتت راجب مراسم رو بگو! 

ناتالی نگاه غم انگیزی به آدرین کرد و راجع به مراسم خیریه برای آدرین توضیح داد!

بعد از اتمام مراسم:

مشترک مورد نظر در دسترس نمی.... 

: مرینت، لطفا جواب بده، کجایی پس تو دختر!

(صدای زنگ موبایل) 

آدرین: بله؟! 

تام: سلام، پسرم حالت خوبه؟! 

: ممنون، شما پدر مرینت هستین؟!(با حالت شک چون با یه شماره ی دیگه زنگ زده بود)

تام میخنده و میگه: اوه اره خودمم، نتونستم با تلفن خودم تماس بگیرم برای همین با تلفن هتل تماس گرفتم!

: اوه بله، حالتون خوبه، خانم چنگ خوبن؟! مسافرت خوش میگذره؟! 

: ممنون پسرم، همه خوبیم، مسافرت هم خوبه، تو و مرینت خوبین، الان پیش هم هستین؟! 

: خداروشکر، هعی بد نیستیم، ولی مرینت پیشم نیست!! 

: واقعا؟! من فکر کردم مرینت پیش توئه، چون هر چی زنگ میزنیم در دسترس نیست گفتیم شاید داره با تو وقت میگذرونه!!!!!

آدرین با لحن ناراحتی گفت: بین من و مرینت یه سری اتفاقات افتاد بعدشم مرینت رفت حالا هر چی باهاش تماس میگیرم خبری ازش نیست، دیگه کم کم داشتم نگران میشدم برای همین الان میخواستم برم دنبالش بگردم!!!!!

: اهاااا، چه اتفاقی؟! دخترمو که اذیت نکردی؟!

: ببینید آقای دوپن قضیه یکم پیچیده هست، من دیگه باید برم وقتی مرینت رو پیدا کردم باهاتون تماس میگیرم، خداحافظ!!

آدرین بعد از اتمام مکالمه اش با تام با عجله به سمت ماشین رفت؛ ناتالی به سمت شیشه ی ماشین رفت و به آدرین اشاره کرد که شیشه را پایین بیاورد.

: بله؟! 

: آدرین باید برگردیم خونه، داری کجا میری؟! 

: یه کار واجب دارم، به بابام بگو ممکنه دیر برگردم! 

: اما اخه آدرین..... 

: گوشیم در دسترسه ولی هر وقت و صد بار زنگ بزنین جواب نمیدم، خودم باهاتون تماس میگیرم! 

و گاز ماشین را گرفت و رفت.

1 ساعت بعد: 

: مرینت، قربونت بشم تو کجایی اخه؟! ادرین سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و گریه کرد و گفت: خدایا کمک کن پیداش کنم، من واقعا عاشقشم و نمیتونم بدون اون به زندگی ادامه بدم!!!!!!

آدرین از ماشین پیاده شد و به سمت سوپر مارکتی در همان نزدیکی ها رفت وقتی به آن سوپر مارکت رسید ادمی را دید که دم در فروشگاه خوابیده است! آدرین به سمتش رفت و تکانش داد و گفت: خانم، دختر یا نمیدونم ولی بهرحال شما حالتون خوبه؟! آدرین وقتی دید واکنشی نشون نمیده به طرف خودش برش گردوند و با صحنه ی شوکه کننده ای مواجه شد!! 

: مرینتتتتت! مرینت عزیزم حالت خوبه؟! ادرین روی صورت مرینت زد و گفت: مرینت چشمات رو باز کن، با من حرف بزن!! آدرین گریه ی شدیدی کرد و مرینت را به خودش چسباند و گفت: توروخدا بیدار شو مرینت!! آدرین مرینت را بلند کرد و روی دو دست خود گذاشت و به سمت ماشینش حرکت کرد و گفت: نگران نباشه درگیر کننده ی قلب و ذهنم، الان میبرمت بیمارستان و حالت خوب میشه، مطمئنم که حالت خوب میشه عزیزم!!!

آدرین مرینت را عقب ماشین گذاشت و خودش هم پشت فرمان نشست و گازش را به سمت بیمارستان گرفت!!!!!

 

شرط برای پارت بعد: 21 لایک و 20 کامنت☘️✨