📜بفرمایید ادامه مطلب📜

:ادی، ادی بیا سوپ قارچ درست کردم!! 

:وای مامان چه ظاهر خوشمزه ای داره!! 

: خب پس منتظر چی هستی بیا بخور وگرنه

پدر نگذاشت حرف مادر تمام شود و گفت: وگرنه من از خجالت همش در میام!! 

همه خنده ای کردن و همانطور که ادی خواست قاشق اول را در دهانش بگذارد ناگهان از خواب پرید!! هوا گرم و خانه ی دنجی بود ادی چشمانش را باز کرد، همه چیز تار بود اما وقتی واضح تر نگاه کرد ناگهان با صورتی چروک اما مهربان مواجه شد!!! 

: خداروشکر، بالاخره بهوش اومدی! گاس، گاس! 

: بله پدربزرگ 

: دختر جوان بهوش اومد، یه لیوان اب براشون بیار! 

ادی ارام از جایش بلند شد و ناگهان سراسیمه و نگران گفت: اینجا کجاست؟ من اینجا چی کار میکنم؟ من.... من باید برم! پدر و مادرم.... اونا منتظرم هستن! 

: دخترم یه لحظه اروم باش! نگران اونا نباش، گاس میتونه برات پیگیرشون

گاس به پدربزرگ اشاره ای کرد و نگذاشت حرفش تمام شود و گفت: خانم جوان، شما فقط استراحت کنید! 

ادی دستی روی سرش گذاشت و گفت: وای من چقدر فراموش کارم، پدر و مادرم

ادی با گفتن این دو کلمه بغضی در گلویش جمع شد و اشک هایش به سان مروارید از دیدگانش سرازیر شد!! 

گاس: درکتون میکنم، شما تازه با این غم مواجه شدید!!

پدربزرگ: دخترم، گاس درست میگه بیا و فعلا استراحت کن، گرسنه هستی؟!

: ادی موهایش را پشت گوشش انداخت و  با خجالت سرش را پایین آورد و گفت: مزاحمتون نباشم! 

پدربزرگ و گاس هر دو گفتن: شما مراحمی!! 

: آم راستش..... 

ناگهان صدای قار و قور شکمش امد! 

پدربزرگ خنده ای کرد و ادی هم خندید و لپ هایش سرخ شد و گفت: بله!! 

: گاس، پسرم، برو و یه کاسه شیر و نان برای این خانم جوان بیار! 

: چشم پدربزرگ. 

کمی بعد گاس با شیر و نان به اتاق امد و انها را به ادی تعارف کرد! 

: خیلی ممنونم! 

: خواهش میکنم!

ادی از شدت گرسنگی به تندی مشغول خوردن شد! 

: خیلی ممنونم ازتون! واقعا گرسنه بودم! 

: نوش جان دخترم، ببخشید که زیاد نبود، بخاطر شرایط کشور و جنگ متاسفانه این روزا زیاد غذا گیر نمیاد!!! 

: این چه حرفیه پدربزرگ، خیلی هم ممنون! 

پدربزرگ لبخند زیبایی زد و با گاس از اتاق خارج شدند!  

ادی ناگهان یاد مادر و و پدرش افتاد، او با خودش فکر کرد که همین چند لحظه پیش از شدت گرسنگی دیگر به پدر و مادرش فکر نکرد پس تا چند وقت دیگر ممکن است به کل انها را فراموش کند! این موضوع هم خوب بود هم بد..... قطره ی اشک به ارامی روی موکت زیر پایش افتاد!

: چطور این بلا سرشون اومد!!!!

: گریه نکن خانم جوان، اونا الان روحشون در ارامشه!!!

ادی از سر جایش بلند شد و نزدیک بود بیفتد که گاس او را گرفت.

نگاه تو نگاه! 

از همان لحظه ی دیدار جرقه ای بین آن دو زده شده بود و تلاقی نگاه آنان شعله ی کوچکی از عشق رانمایان میساخت!!! اشک هایش را با دستمال گلدوزی شده پاک کرد و گفت: من دیگه باید برم. 

: کجا خانم جوان، شما الان اصلا خوب نیستید! 

: اونا برای من کلی امید و آرزو داشتن، باید برم دنبال هدفم؛ اونا تو این سالا کلی کار برای من انجام دادن اما من من نه! حداقل کاریه که میتونم براشون انجام بدم.گاس وقتی به خود امد او را ول کرد و گفت: لطفا مراقب خودتون باشین!

:ممنون، از طرف من با پدربزرگت هم خداحافظی کن،خداحافظ! ادی با نگاهی وداع امیز و غمناک از انجا رفت! ناگهان پدربزرگِ گاس از راه رسید و پیش گاس ایستاد و گفت: دختر خانم کجا رفتن؟!

گاس در حالیکه یک قطره اشک روی گونه اش میغلتید گفت: اون هدف داشت پدربزرگ! 

: گاس، پسرم، عاشق اون خانم جوان شدی؟! 

: پدربزرگ من

: پس چرا نرفتی دنبالش؟! چرا گذاشتی همینطور بره؟! 

گاس آهی کشید و گفت: چه کاری از دستم بر میومد!

پدربزرگ جلو تر آمد و دستی روی شانه ی گاس گذاشت و گفت: پسرم، این نصیحت همیشه آویزه ی گوشت باشه، از کسی و چیزی که دوستش داری هیچوقت دست نکش!

گاس رو به پدربزرگ کرد و دستانش را با لبخند و اشک گرفت و گفت: ممنونم پدربزرگ، ممنونم که همیشه نور و روشناییِ زندگیم بودین!! 

پدربزرگ هم لبخندی زد و گفت: پس بدو، برو تا دیرت نشده! 

گاس خداحافظی کرد و با تمام سرعت دوید تا ادی را پیدا کند!! 

 

در کوچه های تاریک مثل یک بی خانمان قدم میزد! کاملا گیج و سرگردان بود! او در این شهر، کسی را نداشت! ناگهان صدایی او را به خود اورد.....

 

🖊شرط برای پارت بعد: 8 لایک و 8 کامنت🔐