سلام ؛ من دیوانه ام ! P45
24 مرداد 09:15 · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : دفترچه خاطرات سارا جونز 📚
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
دفترچه خاطرات سارا جونز ، شماره یک :
26 آوریل ، سیزده سالگی
دفترچه خاطرات عزیز ، امروز یاد گرفتم اگه توی این دنیا چیزی میخوام ، باید با تلاش و زحمت خودم اون رو به دست بیارم .
درسته که پدر و مادرم حواسشون به من و برادرام هست ؛ ولی همیشه نمیتونن چیز هایی که میخوام رو از اونها بگیرم . نمیتونم برای همیشه به اونها تکیه کنم چون روزی میرسه که اون ها از دنیا میرن .
دلیل اینکه این حرف رو میزنم اینه که امروز پدرم تا پای مرگ رفت . اگه بلایی سرش می اومد هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم !
ماجرا از اونجا شروع شد که من و مادرم و متیو به کارخونه مبلمان سازی رفتیم ، تا پدرمون رو ببینیم . من و متیو میخواستیم یه مقاله از کار پدر بنویسیم و به معلممون ارائه بدیم .
وقتی کارمون تموم شد و قرار بود برگردیم خونه ، شیفت کاری پدر هم تموم شده بود و قرار بود برگردیم خونه . من فهمیدم مداد محبوبم رو توی کارخونه جا گذاشتم . پدر رفت که مدادم رو پیدا کنه . مدادم ظاهراً توی راهروی طبقه بالا بود ، برای همین پدرم رفت که اون رو بیاره ؛ ولی یهو لیز میخوره و از پله ها میفته پایین .
خوشبختانه ، پدر زنده موند . حالش خوبه تقریبا . فقط دست چپ و پای راستش شکسته . امیدوارم دیگه همچین اتفاقی نیفته .
یک سال بعد ، 13 ژوئن ، تولد خواهر کوچولو
امروز بهترین روز زندگیمه !
من کلی برادر دارم . متیو ، جو اون یکی و اون چندتای دیگه که اسمشون رو یادم نمیاد ؛ ولی هیچ وقت یه خواهر نداشتم .
پدر و مادر همیشه میگن ، دوست داشتن کلی پسر و کلی دختر داشته باشن ولی کلی پسر دارن و یه دختر که اون هم منم !
خاله جولی همیشه مثل جغد میخنده و میگه :
_ بچه جون ، پدر و مادرت میخواستم به تعداد پسر هاشون دختر داشته باشن . فکر کنم میخوان یه لشکر درست کنن تا آمریکا رو فتح کنن !
البته شوخی هاش هم مثل خودش سرد و بی خوده ، برای همین هم کسی نمیخنده .
نُه ماه پیش ، مادر باردار شده بود . وقتی فهمیدم خیلی خوشحال شدم . همه اش دعا می کردم که بچه دختر باشه تا یه خواهر کوچولو داشته باشم و حالا ، آرزوم برآورده شده !
بچه یه دختر بانمکه ! مادر و پدر اجازه دادن من اسمش رو انتخاب کنم و من ، اسمشو گذاشتم مینا . درسته ، مینا اسم جالبی نیست ولی برای من مخفف اسمش خیلی جالب بود . مِی ، مخفف مینا .
دوست دارم برای همیشه پیشش باشم . میخوام براش به بهترین خواهر دنیا تبدیل بشم ! حالا که من مسلمون شدم ( بله ، من یک ماه قبل از بارداری مامان دینم رو تغییر دادم و مسلمون شدم ، چون حس میکردم با این دین راحت ترم . شاید به خاطر اینه که دوست دارم با مردم اطرافم تفاوت داشته باشم . ) ، باید سعی کنم جوری رفتار کنم که مِی فکر نکنه من کسل کننده هستم ، علاوه بر اون باید چند تا خط قرمز برای خودم مشخص کنم تا یه وقت رابطه خواهرانه من و مِی خراب نه !
دفترچه خاطرات ۲۸ سالگی سارا جونز ، شماره پنج :
7 آگوست ، تیمارستان لری هیل
دفترچه خاطرات عزیز ، من خیلی عصبی هستم . امروز چیزی شنیدم که باعث شد عصبی بشم و بخوام داد و فریاد راه بندازم .
امروز برای کارآموزی به تیمارستان لری هیل در شهر " گری "رفتم . باید پنج سال به عنوان کار آموز اونجا بمونم و این یعنی باید سعی کنم تمام بیمار ها رو بشناسم .
امروز یه پسر بچه سیاه پوست رو دیدم که زیر یکی از میز های سالن غذا خوری نشسته بود و چیزی نمی گفت . منو به یاد مِی انداخت . تقریبا با مِی هم سن و سال بود .
وقتی درموردش از یکی از پرستار ها پرسیدم گفت که پدر و مادرش اون رو از بچگی به اینجا اوردن و هر دو ماه یه اندازه یک یا دو هفته به خونه می برنش .
وقتی دلیل این کار والدینش رو پرسیدم ، پرستار گفت :
_ احتمالا شرم دارن که دیگران بفهمن یه پسر دیوونه دارن !
اون لحظه حالت تهوع گرفتم . نمی تونستم چنین والدینی رو درک کنم . در واقع نمی تونستم به این ها بگم پدر و مادر !
اگه مِی دیوونه بود ، پدر و مادرم خجالت نمی کشیدن و به جاش به مِی افتخار هم می کردن . بله ، پدر و مادر من اینطوری هستن . حتی اگه فرزندشون به زندان هم بیفته و یا دیوونه باشه ، بهش افتخار می کنن .
دفترچه خاطرات سی و پنج سالگی سارا جونز ، شماره هشت :
سه شنبه ، ۲۵ ژوئن
بعد از پنج سال دوره کار آموزیم در تیمارستان لری هیل ، تونستم به یه تیمارستان بهتر در لس آنجلس کار پیدا کنم .
روز های تعطیل گاهی به تیمارستان لری هیل میرم تا داوطلبانه کمکشون کنم . حالا اونجا دوست های زیادی پیدا کردم . یکی از اونها مدیر تیمارستان و اون یکی دستیارشه . این دو نفر همیشه باهمدیگه دعوا دارن و همینشون برام جالبه !
گذشته از اینها ، من به بهانه کمک داوطلبانه به اونجا میرم . دلیلی اصلیم دیدن همون پسر پونزده ساله ایی بوده که زیر میز مخفی شده بود . اسمش مایکه . ظاهراً یک سال از مِی بزرگتره .
مایک شبیه به موجود درمانده اییه که بلد نیست چطور عشق بورزه و انگار تا به حال کسی بهش محبت نکرده . مِی تقریباً شبیه به مایکه . اون هم بلد نیست چطوری عشق بورزه ولی برعکس مایک ، توی زندگی دوست داشته شده و بهش محبت کردن .
به شکل عجیبی حس می کنم اون دو نفر به همدیگه خیلی شباهت دارن . نمی دونم در چی شباهت دارن ؛ ولی ... حسی بهم میگه که این دو نفر یکی هستن .
شاید هم دارم چرت و پرت میگم !
لوسی جمله آخر را چندین و چند بار خواند .
" شاید هم دارم چرت و پرت میگم ! "
دفترچه خاطرات را گوشه ایی گذاشت و سعی کرد دفترچه خاطرات بعدی را پیدا کند . همان دفترچه ایی که لوسی امیدوار بود ، سارا در آن چیزی درباره دلیلی این وصیت عجیب نوشته باشد .