P4

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان لایلا

در اتاق را قفل کردم.

پرده‌ها را کشیدم و لپ‌تاپم را روی میز گذاشتم.

حالا وقت اجرای نقشه اصلی بود.

فایل‌هایی که از گذشته آدرین جمع کرده بودم، روی صفحه ظاهر شدند.

عکس‌های قدیمی...

پیام‌های ساختگی...

تاریخ‌هایی که عمداً تغییر داده شده بودند...

همه‌چیز باید واقعی به نظر می‌رسید.

لبخند زدم.

«مرینت باید خودش فکر کنه آدرین بهش خیانت کرده.»

چند عکس را کنار هم قرار دادم و طوری تنظیم کردم که انگار آدرین با یک زن ناشناس در ارتباط بوده.

بعد چند پیام جعلی ساختم.

نه آن‌قدر واضح که فوراً لو بروند...

نه آن‌قدر مبهم که مرینت باورشان نکند.

یک بار دیگر همه چیز را بررسی کردم.

«عالیه...»

فایل را ذخیره کردم.

حالا فقط یک چیز باقی مانده بود.

این مدارک باید به دست مرینت می‌رسید؛ طوری که هیچ‌کس نفهمد چه کسی آن‌ها را فرستاده.

گوشی‌ام را برداشتم.

پیام را آماده کردم.

اما قبل از ارسال، لبخندم محو شد.

صدای قدم‌هایی از راهرو آمد.

سریع لپ‌تاپ را بستم.

چند ثانیه بعد...

صدای در اتاقم شنیده شد.

«کلویی؟»

صدای مرینت بود.

نفسم را حبس کردم.

بعد لبخند زدم و در را باز کردم.

«بله؟»

مرینت لبخند کوتاهی زد.

«ببخشید مزاحم شدم. فقط می‌خواستم ببینم حالت خوبه.»

نگاهش برای لحظه‌ای روی لپ‌تاپ بسته‌شده افتاد.

قلبم برای یک لحظه فرو ریخت.

اما سریع گفتم:

«آره، فقط داشتم چندتا کار شخصی انجام می‌دادم.»

مرینت سر تکان داد.

«باشه.»

وقتی رفت، در را بستم.

چند ثانیه به در خیره ماندم.

بعد آرام گفتم:

«نزدیک بود...»

لپ‌تاپ را دوباره باز کردم.

مدارک جعلی هنوز آنجا بودند.

و حالا...

فقط یک کلیک تا شروع بزرگ‌ترین سوءتفاهم زندگی مرینت فاصله داشتم.

از زبان مرینت

گوشی هنوز توی دستم بود.

هر بار که به آن عکس‌ها نگاه می‌کردم، بیشتر عصبانی می‌شدم.

آدرین روبه‌رویم ایستاده بود.

«مرینت، دارم بهت می‌گم اینا جعلیه!»

با عصبانیت جواب دادم:

«پس چرا همه‌چیز انقدر واقعی به نظر می‌رسه؟!»

«چون یکی عمداً این کارو کرده!»

«و من از کجا بدونم؟»

آدرین با ناباوری نگاهم کرد.

«یعنی بعد از هفت سال زندگی مشترک، هنوز حرف من برات کافی نیست؟»

اشک‌هایم سرازیر شد.

«بحث هفت سال نیست، آدرین! بحث اینه که من الان جلوی چشمام چیزهایی می‌بینم که نمی‌تونم نادیده‌شون بگیرم!»

صدایش بالا رفت.

«پس به من اعتماد نداری!»

من هم فریاد زدم:

«وقتی خودت هیچ توضیحی برای اینا نداری، ازم انتظار نداشته باشم شک کنم؟!»

آدرین چند لحظه ساکت ماند.

بعد با ناراحتی گفت:

«من هرچی بگم، تو تصمیم خودتو گرفتی.»

این جمله بیشتر از هر چیزی ناراحتم کرد.

گفتم:

«باشه.»

آدرین اخم کرد.

«باشه یعنی چی؟»

اشک‌هایم را پاک کردم.

«یعنی امشب دیگه نمی‌خوام ببینمت.»

«مرینت...»

سرم را تکان دادم.

«نه. الان نه.»

از کنارش رد شدم و از اتاق بیرون رفتم.

در را پشت سرم بستم.

آدرین همان‌جا ماند.

و من برای اولین بار بعد از سال‌ها...

از مردی که بیشتر از هر کسی دوستش داشتم، قهر کردم.

اما هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم این دعوا دقیقاً همان چیزی بود که کلویی منتظرش بود.

حتماً؛ این قسمت را مستقیم ادامه می‌دهم تا تصمیم مرینت برای فاصله گرفتن جدی‌تر شود.

 

آن شب تا صبح خوابم نبرد.

هر بار چشم‌هایم را می‌بستم، همان عکس‌ها جلوی چشمم می‌آمدند.

نمی‌خواستم باورشان کنم.

اما نمی‌توانستم هم نادیده‌شان بگیرم.

صبح، وقتی وارد اتاق بچه‌ها شدم، اما خواب بود و ارن و ارین کنار هم روی تخت افتاده بودند.

به سه فرزندم نگاه کردم.

نمی‌خواستم دعوای من و آدرین روی آن‌ها تأثیر بگذارد.

برای همین تصمیمم را گرفتم.

فعلاً باید از آدرین فاصله می‌گرفتم.

نه برای همیشه...

فقط تا وقتی بفهمم حقیقت چیست.

چمدان کوچکی برداشتم و شروع کردم به جمع کردن وسایل بچه‌ها.

اما از خواب بیدار شد و با تعجب پرسید:

«مامان، داریم جایی می‌ریم؟»

لبخند زدم.

«آره عزیزم. می‌خوام چند روز بریم یه جای آروم.»

ارن و ارین هم با شنیدن حرفم از اتاق بیرون آمدند.

ارن پرسید:

«بابا هم میاد؟»

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد آرام گفتم:

«نه عزیزم... این سفر فقط برای من و شماست.»

اما با تعجب نگاهم کرد.

«ولی بابا تنها می‌مونه.»

قلبم گرفت.

«می‌دونم.»

همان لحظه صدای آدرین از پشت سرم آمد.

«مرینت...»

برگشتم.

چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.

چشمانش خسته بود.

«واقعاً می‌خوای بری؟»

آرام جواب دادم:

«آره.»

«با بچه‌ها؟»

سرم را تکان دادم.

«فقط برای مدتی.»

آدرین جلو آمد.

«حداقل اجازه بده برات توضیح بدم.»

نگاهش کردم.

«آدرین، الان نمی‌تونم.»

«پس کی؟»

اشکم جمع شد.

«وقتی خودم بفهمم به چی باید باور کنم.»

سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«مرینت، من بهت خیانت نکردم.»

نگاهش کردم.

«امیدوارم وقتی برگردم، بتونی اینو ثابت کنی.»

چمدان را برداشتم.

دست اما را گرفتم و ارن و ارین هم کنارمان آمدند.

وقتی از کنار آدرین رد شدم، برای یک لحظه ایستادم.

هنوز دوستش داشتم.

شاید بیشتر از همیشه.

اما فعلاً...

به کمی فاصله نیاز داشتم.

از عمارت بیرون آمدیم.

آدرین پشت پنجره ایستاده بود و رفتنمان را تماشا می‌کرد.

و من نمی‌دانستم...

این جدایی کوتاه قرار است خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم، زندگی هر دوی ما را تغییر دهد.


بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 

و یه چیزی می خواستم یه رمان دیگه توی وبلاگ خودم بزارم به نظرتون خوبه و می تونی حمایت کنید ؟