این یک داستان کوتاهه که من با الهام از شخصیت چهارتا دختر نوشتمش که یکیشون s.k نویسنده همین وب هست و خواستم اینو به اون هدیه بدم ✨🙂

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

پشت تلفن با صدای گرفته ای به نسترن میگویم: «نه حرفشم نزن، امکان نداره من بتونم خانه ام رو ول کنم و بیام اونجا. »این جواب نهایی من بود زمانی که او از من خواست مخفیانه با او به کلاسی برای موسیقی بروم، گفت آنجا خودشان ساز اجاره میدهد و میتوانم تمرین کنم اما خیلی از خانه ی ما دور است. میدانم که مادر هرگز اجازه نمی‌دهد، اما نسترن از من شجاع تر است از زمانی که او را می شناسم از من دفاع کرده. او با صدایی خالی خداحافظی میکند و تلفن را قطع میکند. صدای مادرم مانند شستن یک ظرف گران توجه مرا به خود جلب میکند. مادر با صدای خسته اما بلندی می‌گوید:«ترنم، بیا قول دادی اون فرش هارو بشوریم!» . تلفن ام را درون کشوی طبقه بالا میگذارم تا ارشیا آن را برندارد، ارشیا با پاهای تپل و کوچکش سعی میکند از کمد قفسه‌دار کهنه ای ان را ته اتاق رها کردیم بالا برود . از پله های سرامیکی تنگ و بدون حفاظ پایین می ایم و پا به حیاط میگذارم، درحالی که استین های لباس ام را بالا می‌زنم دمپایی هایم را پایم میکنم و به سمت مادر می روم اما قبل انکه دستم به فرش بخورد مادر چشم هایش را می چرخاند و نفس آه مانندی می‌کشد و می‌گوید « با این لباس ها؟ من اینها را تازه برایت خریده ام مانتو رنگ و رو رفته میپوشم تا تو بتوانی چیزهای جدید بخری اما تو اینقدر راحت و بی خیال با انها رفتار میکنی؟ چه دختر قدرنشناسی و بی مسئولیتی تربیت کردم» با شنیدن این کلمات از دهان او، قدم هایم متوقف میشود. شانه هایم به سمت پایین میرود و چیزی نمی‌گویم فقط شروع میکنم با گوشه ی لباس ام بازی کردن مادر خیلی مهربان هست اما گاهی حرف ها را طوری بیان میکند تا روزها سنگینی انها را فراموش نمیکنم .بی آنکه مادر حرف دومی بزند به سمت خانه می‌روم تا لباسم را عوض کنم و صدای حرف های مادر در سرم انقدر بلند است که چیز دیگری نمی شنوم. خانه ی ما خیلی بزرگ نیست اما خیلی کوچک هم نیست پدرم می‌گوید اینجا خوش‌ساخت است برای همین ان را خریده، یک حیاط به اندازه یک اتاق خواب شاید کمی بزرگتر دارد اما دو طبقه است. طبقه اول فقط برای مهمان هاست و درون ان فرش های دستباف پهن می‌کنیم و مبل های قهوه ای و خردلی دور اتاق چیدیم تا زیبا تر شود سلیقه ی مادر است‌. الان وقت صحبت در مورد این چیزها نیست دوباره از پله های سرامیکی بالا میروم از همیشه سردتر هستند با اینکه الان نزدیک تابستان است، در چوبی اتاق ام را باز میکنم شیار های روی در زیر دستم مانند برامدگی های یک گودال سنگی است، لایه لایه و زخمت. کمد قدیمی را می گشایم و یک لباس و شلوار طرح جوجه و میوه از داخل ان برمیدارم، لباس هایی مادر تازه برایم خریده را تا میزنم و داخل کمد جا میدهم. من و پدر و مادر و ارشیا یک کمد مشترک داریم چون کمد بزرگی که البته بخش زیادی از اتاق را اشغال میکند، وسایل زیادی هم درون اتاق نیست. یک تخت راحت و تمیز، یک میز تحریر که ازش به عنوان میز آرایش هم استفاده میکنم، چند تابلو کوچک که دیوار بالای تختم آویزان است. بدون پنجره یا نور زیاد یا هر وسلیه تزیینی دیگری گاهی برایم شبیه به زندان میشود، مثل وقت هایی که پدرم بعد دیدن کارنامه ام مرا سرزنش میکند و من داخل اتاق پنهان میشم. بعد از اینکه لباس هایم را تعویض کردم قبل اینکه برای کمک به مادر بروم به آشپزخانه سر میزنم و میبینم که مرغ و ادویه درون قابلمه چدن هنوز درحال پختن است. با عجله خودم را به فرش می‌رسانم و آستین هایم را بالا میزنم، برادرم در باغچه ی گوشه ی حیاط با چندتا اسباب بازی خودش را سرگرم کرده. روی فرش چمباتمه میزنم و با فرچه شروع به سابیدن پودر های ان میکنم، سایه ای روی سرم می افتد سرم را برمی گردانم و با چهره ی گرفته ی پدر روبرو می‌شوم صورتش کم کم دارد پیر می‌شود. پدر با لحن کنایه امیزی می‌گوید: «بلاخره پرنسس غرورش رو کنار گذاشت تا بیاد و به ماهم یه کمکی بکنه» قبل اینکه جوابی بدهم او دوباره و ایندفعه با ردی از خشم در صدایش میگوید: « با این بهانه ها نمیتونی از زیر درس خواندن برای کنکور فرار کنی، اگر مثل ان بی خانواده های خیابانی همش سرت در موسیقی نبود می‌توانستی اهمیت تحصیلات را درک کنی. ان هم رشته پزشکی!» این را میگوید و میرود. میرود بالا تا دوباره با مادر صحبت کند مطمئنم اینکار را میکند و غر بزند در مورد وضعیت تحصیلی من. منظور پدرم از «بی خانواده های خیابانی» نوازنده هایی است که من هر زمانی که در جاهای مختلف شهر با انها روبرو میشوم محو آوای ساز آنها میشم و نمی‌خواهم تکان بخورم. پدر می‌گوید من نمیتوانم ساز بزنم، می‌گوید دختر نباید ساز بزند. میخواهد من فقط درس بخوانم و بعدشم تا مردی خوب ازدواج کنم، از نظر او موسیقی اینده نمیشود، اما از نظر من انانی که با ساز خود به هرجا میروند و برای همه می نوازند بدون انکه در بند انتظارات خانواده یا فشار های دیگر باشند، از همه ازادتر هستند. هرچه فرش را بیشتر میسابم کف مواد شوینده بیشتر درون پوستم فرو میرود و احساس میکنم الان است که مچ دستم از جایش کنده شود اما اینطور نمی‌شود. ارشیا مدام دستم را می‌کشد و میخواهد تا باهم بازی کنیم اما او را پس میزنم و با لحن بی حوصله و کش‌داری می‌گویم: «سرم شلوغه، نمی‌بینی دارم فرش رو تمیز میکنم؟!» صدایم از انچه فکر میکردم بالاتر میرود و اشک در چشمان ارشیا حلقه میزند و روی گونه ی سرخ او می غلتد و صدایش تا آسمان می‌رود. مادر می اید و هنگامی به ناسزا هایی مانند «بی عرضه» و «بدجنس» و «بیکار» را بر من حواله میکند ارشیا را در آغوش میگیرد و به درون خانه می‌رود. دیگر ساعت نزدیک ۶ است چند ساعت که روی این فرش ها خم شدم و انها را تمیز میکنم. افتاب دیگر تا نیمه ی دیوار آجری ی حیاط رسیده است، برگ های آفت زده ی درخت همسایه مان از روی دیوار به داخل حیاط ما رسیده است و کل باغچه را خراب کرده، اما کسی چیزی نمیگوید چون آدم خوب کسی است که مشکلات را تحمل میکند و شکایت نمی‌کند این چیزی است که مادرم می‌گوید. بعد اینهمه کار باید بنشینم و برای کنکور درس بخوانم چندماه هم تا فرا رسیدن ان بیشتر نمانده. به خود می‌گویم بعد کنکور راحت میشوم، شاد میشوم، ان کاری را میکنم که میخواهم، موسیقی را کنار پزشکی ادامه میدهم، آزاد میشم، اما نمیدانم چقدر از این حرفا حقیقت دارد و چقدر از آنها وعده های پوچی است که با کمکش خودم را سرپا نگه داشتم مرز خیلی مشخصی بین انها نیست. اصلا دلم نمی‌خواهد درس بخوانم اما اگر در کنکور قبول نشوم خیلی زود باید ازدواج کنم چون خانواده او یک نان‌خور اضافه نمی‌خواهند، من گیر افتادن در رشته ای که دوست ندارم را به گیر افتادن در زندگی با کسی که دوستش ندارم ترجیح میدهم، چون شما با رشته خود قرار نیست زیر یک سقف زندگی کنید. هر زمان که دست کسی یک ساز موسیقی میبینم قلبم فشرده می‌شود و حسرت در وجودم ریشه می دواند. دلم میخواهد حتی برای یک دقیقه ان را در دستم بگیرم و چیزی با ان بنوازم، اما نمیتوانم. نمی‌دانم کدام برایم سخت‌تر است رها کردن آرزو و رویا و تمام آنچه در زندگی میخواهم یا کردن خودم از انتظارات خانواده و نه گفتن به کسانی عمری مرا بزرگ کرده‌اند، برای همه تصمیم گرفتن در مورد شغل، اینده، ازدواج، زندگی دیگران آسان است چون خودشان در آن موقعیت نیستند و درکی از ان ندارند. سرم را بلند می‌کنم و می‌بینم هنگامی که در میان پرحرفی های ذهنی خود غرق شدم خورشید بیشتر و بیشتر رو به تاریکی رفته، حالا سایه ام با موهای نامرتب و پشت خم شده روی زمین افتاده و تنها چیزی که حیاط را روشن نگه می‌دارد نور سوسوزنی است که لامپ پشت سرم به من می‌تابد. بوی غذا از پنجره ی طبقه ی بالا به بینی ام می‌رسد و باعث می‌شود شکم ام بلندتر از همیشه قار و قور کند. شستن فرش را تمام میکنم هنگامی که با دردی داخل زانو و کمر و گردن ام بلند میشم و احساس میکنم هزار سال پیر شده ام مادر از پنجره می‌گوید: «ترنم، دخترم، بیا بالا شام بخور. با شکم گرسنه نمیشه درس خواند.» او هنگامی که صحبت از سلامت من می‌شود خیلی مراقب و محافظ است، اما گاهی کسانی که میخواهند مراقب شما باشند بیشتر از همه به شما آسیب می‌زنند. شیر فلزی داخل حیاط را باز میکنم اب از لوله ی سبز و نارنجی باریکی بیرون می‌ریزد و کمی روی پایم می‌ریزد، شیلنگ را بلند میکنم و به نوبت دست هایم را تمیز میکنم. آستین های را پایم میدهم و آبی به صورتم و میزنم، دمپایی هایم را مرتب گوشه دیوار کنار در می‌گذارم دری که دو تکه شیشه بزرگ است که میان یک چهارچوب فلزی قرار گرفته، پدر هر بهار گل های کوچکی روی ان فلز ها میکشد تا زیباتر شود. یکبار از دایی ارسلان شنیدم که پدر وقتی جوان بود عاشق نقاشی بود اما چون نمی‌توانست خرج زندگی را با ان بدهد برای همیشه با دنیای هنر خداحافظی کرد، دایی میگوید او هنر را قربانی کرد تا بتواند با مادرم ازدواج کند. هنگامی که به سفره میرسم در چشم های قهوه ای و لب های کمی آویزان ارشیا ردی از ناراحتی است که نشان می دهد هنوز از دستم دلخور است، به عنوان یک بچه ی سه ساله حسابی در کینه به دل گرفتن ماهر است. غذا برنج دمی با مرغ آبپز است و کمی پوره سیب زمینی که دیشب با مادر درست کردیم، لقمه ای از غذا را داخل دهانم می گذارم و ادویه های مختلف ان مثل یک رنگین همان درهم تنیده در گلویم حرکت میکند و پایین میرود، گوشه ی لب هایم از چشیدن این غذا بالا میرود و کمی درخشش در چشمان خالی ام پدیدار میشود اما طولی نمی‌کشد که با دوباره صحبت کردن در مورد درس هایم این درخشش خاموش میشود، لب هایم دوباره صاف میشود و کمی خودم را جمع میکنم. از صحبت درباره اش متنفرم، سرعت غذا خوردنم را بیشتر میکنم تا زودتر از این حرف ها خلاصه شوم. سفره را داخل آشپزخانه پهن کردیم بنابراین هنگامی که می‌خوام سریع کارها را انجام دهم تا بروم چند باری سر شانه و دستم به کابینت های فلزی و محکم برخورد میکند و حسابی درد می‌گیرد. طبقه بالا سه اتاق بیشتر ندارد یکی از آنها مال من است یکی از انها آشپزخانه است و دیگری اتاق خواب مادر و پدر که دیوار هایش را پدر نقاشی کرده، ظاهر انقدرها هم هنر را کامل رها نکرده. یک تخت چوبی نسبتا گران هم وسط اتاق گذشته، یک میز عسلی که یک عکس چهارتایی از ما روی آن هست، انجا مادر کمتر نگران است، پدر کمتر خشمگین است، و من کمتر درون تنهایی خود غوطه ورم، اما ارشیا تفاوتی نکرده همچنان بی خیال خندیده و شکل در آورده است داخل عکس، ارشیا با مامان و بابا میخوابد برای همین حداقل کمی حریم شخصی برای خودم دارم. شاید اگر زبان انها کمتر تند بود بیشتر دوست شان داشتم و کنارشان راحت بودم. ظرف ها را میشویم و جمع میکنم، سپس به سمت اتاق فرار میکنم و در را پشت سرم می‌بندم. باید درس بخوانم اما دارم به دنبال هر بهانه ای میگردم تا اینکار را نکنم. صدای سرزنش ها و تشر های مادر و پدر فقط انگیزه ام را کمتر می‌کند و در نهایت میز را رها میکنم، روی تختم دراز میکشم و خودم را پتو پنهان میکنم. هندزفری را به گوشیم وصل میکنم و سری هایش را داخل گوش هایم میگذارم، آهنگ هایی از ساز های مختلف پخش می‌کنم و به انها گوش میدهم، همه ی سازها سرشاری احساسات و عمق و زیبایی هستند اما گیتار آکوستیک برای من مورد علاقه است. طوری که گیتار های داخل بعضی مغازه ها خیره میشم که شبیه یک کودک پنج ساله به نظر میرسم. اما دیگر خسته شدم، دیگر تحمل اینهمه فشار و سرزنش و سرکوفت شنیدن را ندارم، نمیشد دنیا همان‌طور که هستم مرا دوست داشته باشد ؟ چرا به اندازه کافی شجاعت ندارم تا برای رویایم بجنگم؟ ایا من لیاقت یک زندگی خوب را ندارم؟ اگر دارم پس چرا به ان نمیرسم؟ با گوش سپردن به موسیقی همه ی این سوالات درون ذهنم می‌چرخد و با یکدیگر مخلوط میشوند و تبدیل به هیبت بزرگی می‌شوند که کل ذهنم را پر میکند، صدای پیامک نسترن میان صدای موسیقی مانند یک نوت ناموزون خود را نمایان میکند، میگوید: «مطمئنی هنوزم جوابت در مورد کلاس موسیقی همونه؟» بر خلاف صبح الان هیچ نه ی قاطعانه ای ندارم که تحویل او بدهم پر شدم از سردرگمی و تردید، بنابراین فقط می نویسم: «نمیدانم». سپس دوباره خودم را درون موسیقی حل میکنم. تمام این فشارها، انتظارات، تصمیمات، حسرت ها، ترس ها، غم ها، همه و همه فقط برای اینکه من نمیتوانم بین آرزوی خودم و والدینم یکی را انتخاب کنم. اگر یکی را انتخاب کنم به دیگری خیانت کردم و من نمیخواهم هیچکدام را از دست بدهم، ولی یک انتخاب بی هزینه ممکن نیست، باید یک راه را کنار بزنم. می‌خواهم بگویم آرزوی خودم را کنار میزنم، اما هر بخش وجودم مانند دو نیرو همسان که یکدیگر را دفع میکنند می‌خواهند جدا شوند و دفع کنند و اعتراض کنند. من نمیخواهم خودم را قربانی کنم تا کسی دوستم داشته باشد. اما اگر بخواهم آن کسی باشم که خودم میخواهم، باید از این خانه بروم. درحالی که میخواهم به درخواست کلاس موسیقی که نسترن گفت پاسخ بله را بدهم و ارسال کنم، دوباره بین نوا های مختلف سازها گم میکنم و برای اولین بار، خودم را انتخاب میکنم. 

 

•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

اگر خوشت اومد نظرت رو برام بگو✨ 

تا درودی دیگر بدرود 🎀