سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : مِی و لیزی 

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

یک ساعت بعد ، مِی و مایک به مطب لیزی رفتند . یک ساعت اول بعد از ظهر ، جلسه های روانپزشکی مِی بود و یک ساعت بعدی ، نوبت مایک .

مایک بر روی یکی از صندلی های انتظاری که در راهرو بود نشست و پرسید :

_ کِی بر میگردی مِی ؟

مِی با بی خیالی گفت :

_ یک ساعت بعد ، تا اون موقع سر جات بشین و هیچ کاری نکن !

سپس چشمانش را تنگ کرد و تهدید آمیز به مایک نگاه کرد و بعد ، وارد اتاق شد . 

وقتی وارد اتاق شد و در را بست کمی جا خورد . همیشه فکر می کرد مطب روانپزشک شبیه به اتاق های بیمارستان است ؛ ولی این اتاق ، بسیار معمولی و راحت بود . 

بر روی مبلمان راحتی زرد رنگ اتاق ، لیزی نشسته بود. با دیدن مِی لبخند گرمی زد و از جایش بلند شد و با لحنی دوستانه گفت :

_ سلام مِی . خوشحالم که میبینمت !

سپس از مِی خواست که روبرویش ، روی یک مبل زرد رنگ دیگر بنشیند . مِی اطاعت کرد و بی هیچ حرفی سر جایش نشست .

لیزی پرسید :

_ چای میخوری ؟

مِی گفت :

_ آره .

_ با شیر یا بدون شیر ؟

مِی همیشه خجالت می کشید جلوی دیگران چای با شیر بخورد و مجبور بود چای ساده را انتخاب کند ؛ درحالی که از چای با شیر خوشش می آمد . 

مِی جواب داد :

_ هرکدوم که تو دوست داری .

دعا دعا می کرد که لیزی چای را با شیر دوست داشته باشد . خوشبختانه لیزی در هد دو چای شیر ریخت و بعد پرسید :

_ باهاش کوکی شکلاتی میخوای ، یا کوکی ساده ؟

_ نمی خوایم جلسه رو شروع کنیم ؟

لیزی لبخندی زد و عینکش را صاف کرد . سپس چای و کوکی شکلاتی و ساده روی میز بین خودش و مِی گذاشت و با لحنی دوستانه جواب داد :

_ جلسه خیلی وقته که شروع شده .

سپس به پشتی مبل تکیه داد و جرئه از چای با شیرش نوشید و گفت :

_ خب مِی ... غذای محبوبت چیه ؟

مِی از این سوال جا خورد . انتظار داشت لیزی درباره گذشته و یا چیز هایی که او را آزار می دهد بپرسد ؛ ولی لیزی درباره غذای محبوبش پرسیده بود !

مِی که تعجب کرده بود ، با شک و سردرگمی جواب داد :

_ گوشت بریون گاو و ... لازانیا .

لیزی خندید و گفت :

_ من هم عاشق لازانیام ! دوشنبه ها همیشه برای ناهار به یه رستوران کوچیک و دنج میرم . اسم رستورانش میلیندا فیلند هست . لازانیا های اون رستوران فوق العاده است ...

مِی به آرامی گفت :

_ شاید برم ، چون یک سالی هست که لازانیا نخوردم.

لیزی پرسید :

_ چرا ؟ 

مِی بدون اینکه فکر کند چرا به لیزی چنین چیزی را می گوید گفت :

_ فکر کنم دو سال پیش بود . چند روز قبل از کریسمس ، خواهرم سارا توی تصادف ماشین از دنیا رفت و به دلایلی نامعلوم وصیت کرد من با مایک ازدواج کنم . بعد از اون یک سال تمام درگیر پیگیری و کسب اجازه از والدین مایک بودم تا بتونم به وصیت خواهرم عمل کنم . من همیشه کارمند نمونه سال بودم ؛ ولی اون یک سال بیشتر وقتم رو مرخصی بودم ، دیگه نتونستم کارمند نمونه سال بشم و جایزه شرکت رو ببرم . از قید همه چیز زده بودم تا بتونم به وصیت سارا عمل کنم . گاهی وقت ها یه روز کامل می گذشت و متوجه میشدم چیزی نخوردم . بعضی وقت ها هم فقط یه وعده غذای کم می خوردم .

_ پس این ازدواج باعث شد زندگیت به کل عوض بشه ...

_ آره ، حتی وقت نکردم موهام که داره رشد میکنه رو دوباره رنگ کنم .

سپس جرئه ایی از چای و شیرش خورد . شیر باعث می شد مزه تلخ چای چندان آزارش ندهد . لیزی لبخندی زد و گفت :

_ مرگ سارا روت خیلی تاثیر گذاشت ؟

مِی لحظاتی طولانی به چایی اش خیره شد و بعد جواب داد :

_ شب ها خوابم نمی اومد . باید حتماً قرص خواب می خوردم تا یه خواب خوب داشته باشم . بعضی وقت ها وقتی به یه چیز زل می زدم ، بی دلیل گریه می کردم .

لیزی پایش را بر روی پایش گذاشت و بعد با اشاره به ساعت خندید و گفت :

_ ظاهراً جلسه امروزمون تموم شد . مشتاقانه منتظر جلسه بعدی هستم .

مِی تشکر کرد و از اتاق بیرون رفت . برای اولین بار حس کرد ، بد نیست که به کسی اعتماد کند و تمام بدبختی هایش را برایش شرح دهد .