نویسنده ها دارن چیکار میکنن؟
25 مرداد 16:47 · · خواندن 18 دقیقه این پست رو میسازم برای s.k و هر ان کس دیگه که دوست داره نویسنده بشه برای توضیح های بیشتر بفرما ادامه مطلب ، به هشتگ توجه نکنید اینو فقط زدم که پست گم نشه ، این پست سه بخشی هست
. . نمیتونم نوشتن رو حتی شروع کنم ایده ای ندارم
این مشکلی که همه بهش میخورن اما چطوری باید از این مسئله گذر کنیم؟
اول باید بدونیم چی مانع نوشتن ما شده و چیزهایی که مانع ما هستن قوی ترینش کمالگرایی هست یعنی میل به بهترین بودن در اولین تلاش که خیلی مارو عقب می اندازه چون باعث میشه اصلا شروع نکنیم اما چیزی که مارو تبدیل به یک نویسنده میکنه نوشتن هست بنابراین اگر میخواهید چیزی بنویسید اما نمیتونید بهتره به جاش از این روش ها استفاده کنید:
با یک صفحه یا حتی یک جمله نوشتن شروع کنید مثل « به سمت غریبه دوید و او را در اغوش کشید» و بعد با سوال پرسیدن از خود روایت را ادامه دهید
چرا غریبه را در آغوش کشید؟
غریبه کیست ؟
او کیست ؟
و شروع کنید به نوشتن لازم نیست شاهکار باشد لازم نیست کامل باشد لازم نیست زیبا باشد فقط لازم است نوشته شود
اگر هیچ ایده ای برای نوشتن ندارید لازم است بدانید ایده ها قرار نیست همیشه خاص و پر معنا و در یک موقعیت استثنایی به سراغ ما بیان بلکه گاهی یک جرقه خیلی کوچک هستند مانند دیدن یک تصویر، یک مکان، یک جمله یک سوال یک مشکل
یا کوچک دیگری که آن نادیده میگیریم همه ی اینها میتواند ایده ای باشد و مهم ان است که ما چطور ان را روایت میکنیم. چون یک روایت خوب حتی عادی ترین ایده را به متن خوبی تبدیل میکند. حتی گاهی میتوانید با ترکیب چند چیز ساده ایده جدیدی خلق کنید کثال : یک سگ یک قطار یک پیرمرد تنها
و ایده ای خلق میشود مانند : «شاید این سگ و این پیرمرد هردو منتظر پیاده شدن فردی از قطار هستند که هیچوقت قرار نیست بیاید»
بفرمایید حالا شما یک ایده دارید و حتما یک دفترچه یا جایی برای ثبت ایده ها داشته باشید حتی اگر ان ایده فقط یک خط باشد حتی اگر کسی قبلا ان را نوشته باشد
2. شخصیت هام مصنوعی و کاغذی به نظر میان چطور بهتر شان کنیم؟
یکی از اشتباه های رایج افرادی که تازه نوشتن را شروع کردند این است که شخصیت ها اینجوری معرفی میکنن:
اسم: آرمان سن: ۲۷ قد: ۱۸۲ رنگ مو: مشکی رنگ چشم: قهوهای غذای موردعلاقه: پیتزا شغل: عکاس شخصیت: مرموز و درونگرا
یکی از اصل های مهم داستان این است که شخصیت واقعگرایانه باشند یعنی مانند یک انسان واقعی رفتار کنند نه یک عروسک که ما کارهایی را به او میگوییم تا انجام دهد برای شخصیت پردازی بهتر باید ابتدا چند سوال از خود بپرسید:
این ادم چه میخواهد؟ میتواند هرچیزی باشد شهرت، ثروت، انتقام، عشق یا حتی یک زندگی عادی
از چه چیزی میترسد؟ شکست، طرد شدن، از دست دادن ، گم شدن
چه چیزی یا کسی برایش مهم است ؟ خانواده، کار، عشق، حیوان خانگی اش
وقتی با مانع مواجه میشود چطور واکنش نشان میدهد؟ فرار میکند، خشمگین میشود، فکر میکند،
پاسخ این سوالات به کمک میکند قدم های اول ساخت یک شخصیت واقعی را برداریم اما چیزهای دیگری هم مهم است مانند:
ترس و ضعف، چیزی است که هر شخصیتی را بیشتر به انسانی بودن نزدیک میکند چون ما کامل نیستیم ولی سعی میکنیم بهتر باشیم. ترس و ضعف چیزهایی هستند که در شخصیت تناقض ایجاد میکند، یعنی یکنفر میخواهد اجتماعی باشد ولی از آسیب دیدن میترسد میخواهد راستگو باشد ولی از عواقب ان میترسد.
برای گذشته شخصیت ها اهمیت قائل شوید اما در آن غرق نشوید، گذشته توضیح علت رفتار امروز ماست اما نباید تمام داستان را صرف بیان گذشته کنیم بخشی از گذشته را میتوان داخل رفتار های امروز ببینیم مثلا لازم نیست همان صفحه اول بگویید « مادرش وقتی کوچک بود در بیمارستان فوت کرد » همینکه شخصیت شما در نزدیکی با بیمارستان ها قدم هایش تند میشود یا از مراجعه به پزشک خود داری میکند میتواند بدون کلمه ای توضیح اضافه نشان دهد این شخصیت خاطره ی ناخوشایندی از آنجا دارد
شخصیت ها را با انتخاب هایشان بشناسید، هنگامی که میخواهید شخصیتی را خلق کنید ان را در موقعیت های مختلف قرار بدهید تا با آن آشنا شوید حتی اگر خواننده همه چیز را صفحه اول متوجه نشود شما لازم است بدانید چون شما روای داستان هستید، برای مثال شخصیت یک کیف پول روی زمین پیدا میکند چیکار میکند ؟ ان را پس میدهد؟ مقداری از پول را برمیدارد؟ ان را پس نمیدهد و احساس گناه میگیرد ؟ اگر تصمیمی میگیرد و بعد ان را عوض میکند علتش چیست؟
شخصیت پردازی خوب لزوما به معنی اخلاقی بودن اون شخصیت نیست، شخصیت پردازی خوب قرار است افراد داخل داستان ما را واقعی تر و باورپذیر جلوه دهد نه قدیسه یا قهرمان برای مثال یک شخصیت منفی که گذشته و ترس و تناقض و علت و عامل برای کارهایش دارد سخصیت پردازی خوبی دارد حتی اگر شخصیت اخلاقی ای نباشد
لازم نیست از لحظه شروع همه چیز را در مورد شخصیت داستان بدانید، خیلی از نویسنده ها هنگام نوشتن با شخصیت خود آشنا می شوند اما پایه های شخصیت خوب این است که خواسته و انگیزه و ترس و ارزش و گذشته شخصیت را بدانید و نکته مهم شخصیت ها همانطور که به داستان وارد شدند از داستان خارج نمیشوند بلکه داستان خوب روایتی است که شخصیت ها داخل ان تغییر میکنند، آسیب میبینند، عاشق میشوند، شکست میخورند و غیره و باید بدانیم که در این روایت شخصیت ما چگونه تغییر خواهد کرد ؟ پر نهایت چه کسی خواهد شد؟. همه اینها با تمرین و تکرار است که شخصیت پردازی ما را بهتر میکند
3. چگونه داستان و پیرنگ خوبی داشته باشیم؟
اول از همه داستان و پیرنگ یکی نیستند، داستان اتفاقاتی است که داخل یک خط زمانی مشخص رخ میدهد و پیرنگ رابطه ی علت و معلولی است که بین این دو وجود دارند و این دو عامل کنار یکدیگر یک داستان خوب را تشکیل میدهد. برای مثال:
« مادرم مریض است و پدر دیروز تصادف کرد»
این یک داستان است اما پیرنگ ان چیز دیگری است
«مادر مریض است و پدر به خاطر خستگی ناشی مراقب از مادر پشت فرمان خوابش برد و تصادف کرد» این پیرنگ داستان است که نشان میدهد چگونه هر اتفاق بر اتفاق دیگری تاثیر می گذارد و در خیلی از داستان رابطه علت معلول به زمان محدود نمیشود یعنی آینده میتواند روی گذشته تاثیر بذارد یا ان را تغییر دهد. پیرنگ زنجیره ای هدف، مانع، تصمیم, پیامد تصمیم است که مدام داخل داستان تکرار میشود
چگونه پیرنگ بسازیم؟
ساختن ان ابتدا با پرسش چند سوال شروع میشود:
شخصیت چه میخواهد؟
چه چیزی مانع راه او است ؟
او برای رفع مانع چه میکند ؟
نتیجه کار او چیست؟
چه مشکل جدیدی وجود دارد ؟
و این فرایند تا پایان داستان ادامه دارد و پایان داستان در واقع نتیجه ی تصمیماتی است که شخصیت در طول داستان گرفته است و باید با آن سازگار باشد و داستانی بدون پیامد و کشش خستهکننده میشود برای مثال:
او برای انجام یک ماموریت سخت با دوستش میرود
در لحظه اخر فقط یکی میتواند نجات پیدا کند
او میرود یا میماند؟
او میرود = زنده میماند و دوستش را از دست میدهد
او میماند = سعی میکند دوستش را نجات دهد
موفق میشود یا نمیشود ؟ و همین زنجیره ادامه دارد
و کشش لزوما به معنای دعوا نیست خیلی اوقات میتواند تضاد درونی خود شخصیت یا تضاد بیرونی بین دو شخصیت باشد برای مثال:
تضاد درونی: او میخواهد حقیقت رو در مورد کسی که هست بگوید اما میترسد طرد شود
تضاد بیرونی : در یک مخصمه گیر افتادند، او میخواهد همه حتی نیرو های مخالف را نجات دهد و دیگری میخواهد فقط نیرو های خود را نجات دهد
4. چگونه داستان را خوب به نثر در بیاریم؟
حالا رسیدیم به جایی که خیلیها فکر میکنند «نثر خوب» یعنی استفاده از کلمات خیلی عجیب،
نثر خوب بسته به موقعیت و فضای صحنه میتواند متفاوت باشد
برای مثال یک مکالمه روزمره به توصیفات شاعرانه یا خیلی اغراق شده نیاز ندارد
یک نثر خوب میتواند
ساده و مستقیم باشیم
شاعرانه باشد
طولانی و پر جزییات باشد
خشک و رسمی باشد
اما به نثر نوشتن چند قائده مهم دارد که رعایت ان به بهتر نوشتن کمک میکند:
واضح نوشتن: اگر جمله برای خواننده نامفهوم یا گُنگ به نظر برسد یعنی نظر خوبی ندارد پیچیدگی یا شاعرانگی در نظر به دلیل مشخص یا موقعیت خاص نیاز دارد و لازم نیست همه ی جملات از دل شعر های قرن هجدهم بیرون امده باشند
کلمات را برای تحت تاثیر قرار دادن خواننده انتخاب نکنید: نویسنده های تازهکار فکر میکنند استفاده از کلمات پیچیده یا خیلی شاعرانه متن را ادبی تر و نثر را بهتر میکند اما اینطور نیست به نثر نوشتن یعنی انتخاب کلمه مناسب بر اساس موقعیت و فضا نه لزوما شاعرانه ترین
در انتخاب فعل دقت کنید: برای جلوگیری از تکرار کلمات و بهتر شدن نثر باید به این نکته توجه کرد مثلا نگاه کردن، خیره شدن، چشم دوختن، برانداز کردن، زل زدن، همگی به معنای نگاه کردن چیزی هستند اما معنا و شدت متفاوتی دارند و دقت به این موضوع باعث نثر بهتر میشود
به ریتم جملهها توجه کنید: نثر فقط معنای کلمات نیست؛ موسیقی هم دارد.اگر تمام جملهها تقریباً یک طول و یک ساختار داشته باشند، متن میتواند یکنواخت شود.
مثلاً در یک صحنه آرام «باران میبارید. خیابان خالی بود. چراغ مغازهها خاموش بودند. او آرام راه میرفت.»
جملههای کوتاه میتوانند حس سکوت و خلوت ایجاد کنند.ما در یک صحنه پرتنش شاید جملههای کوتاه پشت سر هم ریتم متفاوتی بسازند:
«دوید. پشت سرش را نگاه کرد. چیزی نبود. دوباره دوید. صدای قدمها نزدیکتر شد.» و گاهی یک جمله بلند میتواند حس متفاوتی ایجاد کند.پس جملههای کوتاه و بلند را آگاهانه کنار هم قرار دهید.
نشان بدهید، فقط توضیح ندهید: این یکی از معروفترین توصیههای نویسندگی است اما این جمله را هم نباید تبدیل به قانون مقدس کنیم.مثلاً:
«علی خیلی عصبانی بود.»
این جمله کاملاً قابل استفاده است.اما گاهی اگر بنویسیم: «لیوان را آنقدر محکم روی میز گذاشت که چای از لبهاش بیرون ریخت.» خواننده عصبانیت را میبیند.البته بهترین نثر ترکیبی از هر دو است.
اگر قرار باشد برای تکتک احساسات و اطلاعات داستان پنج پاراگراف توضیح بدهیم، داستان احتمالاً تبدیل میشود به یک جلسه گزارشنویسی.
زیاد توصیف کردن هم لزوماً نثر را زیباتر نمیکند: گاهی نویسنده آنقدر برای توصیف یک اتاق تلاش میکند که خواننده در پایان نمیداند شخصیت اصلاً چرا وارد اتاق شده بود. 😂
جزئیات باید کارکرد داشته باشند.به جای اینکه هر چیزی را توصیف کنیم، ببینیم کدام جزئیات مهماند. مثلاً اگر قرار است بعدها شخصیت بفهمد کسی وارد اتاق شده، میتوانیم از همان ابتدا به یک جزئیات کوچک اشاره کنیم:
«قاب عکس کمی کج بود.»
بعداً مشخص میشود که کسی آن را جابهجا کرده.حالا جزئیات، بخشی از داستان شدهاند. زیاد بخوانید و ببینید نویسندهها چگونه مینویسند: یکی از بهترین راهها برای پیدا کردن نثر خوب، خواندن نثر خوب است. وقتی از جملهای خوشتان آمد، فقط نگویید:
«چه قشنگ بود.»کمی مکث کنید و ببینید چرا قشنگ بود.
آیا انتخاب کلماتش؟ریتمش؟تصویرسازیاش؟سادگیاش؟زاویه دیدش؟ ترکیب چند جمله؟ با این کار کمکم گوش شما نسبت به زبان حساستر میشود.مهمتر از همه: نثر خوب در بازنویسی ساخته میشود
ممکن است اولین نسخه یک جمله این باشد:
«او خیلی ناراحت بود و به خاطر اتفاقی که افتاده بود احساس بدی داشت و نمیدانست چه کار کند.»بعد در بازنویسی متوجه شویم که میتوانیم آن را تغییر دهیم.
مثلاً:
«نمیدانست با این همه اندوه چه کند.»
یا شاید اصلاً بهتر باشد احساس را مستقیم نگوییم و آن را از رفتار شخصیت نشان دهیم.نوشتن فقط تولید کردن نیست؛ حذف کردن هم هست.گاهی بهترین کاری که میتوانید برای یک پاراگراف انجام دهید این است که نصفش را حذف کنید. 😂
در نهایت، نثر خوب لزوماً:
❌ پیچیده نیست.
❌ پر از کلمات ادبی نیست.
❌ پر از تشبیه و استعاره نیست.
❌ همیشه شاعرانه نیست.
بلکه:
✅ متناسب با داستان و فضاست.
✅ منظورش را درست منتقل میکند.
✅ ریتم مناسبی دارد.
✅ انتخاب کلماتش آگاهانه است.
✅ تصویر و احساس ایجاد میکند.
✅ و مهمتر از همه، صدای خاص خودش را دارد.
و این آخری خیلی مهم است.
سبک شخصی معمولاً چیزی نیست که یک روز بنشینید و اختراعش کنید.از خواندن نویسندگان مختلف، نوشتن، تقلید کردن در مرحله یادگیری، آزمونوخطا و بازنویسی بهتدریج شکل میگیرد.در واقع ممکن است یک روز کسی چند پاراگراف از نوشتهتان را بخواند و بگوید:
«نمیدانم چرا، ولی این خیلی شبیه نوشتههای خودته.»
5. چرا اولین نوشته ها بهترین نوشته نیستن ؟
این سوالی هست که خیلی نویسنده ها از خودشون میپرسن و بعدشم به خودشون میگن بی استعداد و بی عرضه و بعدشم ناامید میشن اما حقیقت اینه اولین ها اصلا قرار نبوده و نیست که بهترین ها باشن اولین طراحی های هیچ نقاشی خوب نیست حتی کتاب های اولیه بهترین نویسنده خای جهان هم چنگی به دل نمیزدن اما اونها به تلاش ادامه دادن و بهتر شدن کاری که هر نویسندهی دیگه ای هم باید انجام بده .
گاهی ما یک ایده خوب در ذهن داریم اما نمیتونیم اون رو به درستی روایت کنیم و بنویسیم چرا ؟ چون هنوز مهارت کافی برای اینکار رو پیدا نکردیم و فاصله ی بین انچه درون ذهن ماست و آنچه میتونیم انجام بدیم زیاده اما تکرار و تمرین میتونیم این فاصله رو کم و کمتر کنیم
ممکن است داستان فوقالعادهای در ذهن داشته باشید، اما هنوز ندانید:
چطور آن را روایت کنید،
کجا توضیح بدهید،
کجا سکوت کنید،
چطور دیالوگ بنویسید،
چطور شخصیت را نشان دهید،
چطور ریتم را کنترل کنید.
.چون هنوز نمیدانیم چه چیزهایی را باید حذف کنیم ،نویسنده تازهکار معمولاً میخواهد همهچیز را بگوید.احساس شخصیت، گذشتهاش، ظاهر اتاق، تاریخچه خانواده، آبوهوا، رنگ آسمان، افکارش، فلسفه زندگیاش...و در نهایت خواننده:«داداش من فقط پرسیدم کجا بودی.» 😂
با تجربه یاد میگیریم که بعضی چیزها را نگوییم.
گاهی حذف یک جمله، داستان را بهتر میکند.گاهی حذف یک پاراگراف.گاهی حتی حذف یک شخصیت کامل.نویسندگی فقط دانستن اینکه چه چیزی اضافه کنیم نیست؛ دانستن اینکه چه چیزی را حذف کنیم هم هست.چون هنوز صدای خودمان را پیدا نکردهایمدر شروع، طبیعی است که نوشتهمان شبیه نویسندگانی باشد که دوستشان داریم.ممکن است ناخودآگاه از واژگان، ریتم، نوع توصیف یا حتی ساختار آنها تأثیر بگیریم.این الزاماً چیز بدی نیست.اتفاقاً تقلید آگاهانه میتواند بخشی از یادگیری باشد.مشکل وقتی است که برای همیشه در تقلید بمانیم.با خواندن و نوشتن بیشتر، کمکم ترکیب عجیبی از تمام چیزهایی که یاد گرفتهایم شکل میگیرد و تبدیل میشود به چیزی که بیشتر متعلق به خودمان است.خیلیها انتظار دارند همان چیزی که برای اولین بار مینویسند، همان چیزی باشد که دیگران بخوانند.در حالی که نویسندگی معمولاً چند مرحله دارد:
ایده → پیشنویس → بازخوانی → اصلاح → بازنویسی → اصلاح دوباره → نسخه نهایی
یعنی اولین نوشته شما بیشتر شبیه مواد اولیه است.
یک دلیل بسیار مهم دیگر: ما خودمان را با نویسندههای حرفهای مقایسه میکن ،ممکن است اولین داستان خودمان را بنویسیم و بعد آن را کنار اثری از داستایفسکی، مارکز، ویرجینیا وولف یا هر نویسنده بزرگی بگذاریم و بگوییم: «خب... مشخص است که من نویسنده نیستم.»
این مقایسه کمی ناعادلانه است. 😂
شما دارید صفحه اول مسیر خودتان را با سالها و گاهی دههها تجربه یک نویسنده مقایسه میکنید.اگر یک نفر روز اول نقاشیاش را کنار آثار داوینچی بگذارد، مشکل از نقاشی نیست؛ مشکل از معیار مقایسه است
پس با اولین نوشته افتضاح چه کار کنیم؟
دورش نریزید.حتی اگر از آن متن متنفرید، نگهش دارید.
چند ماه یا چند سال بعد که دوباره آن را بخوانید، ممکن است متوجه شوید: «وای... من واقعاً اینطور مینوشتم؟» 😂
اما همین مقایسه به شما نشان میدهد چقدر تغییر کردهاید. حتی متن بد هم میتواند معلم خوبی باشد، اگر بعداً برگردید و از خودتان بپرسید:
کجایش ضعیف بود؟ کجا زیادهگویی کردم؟کجا شخصیت مصنوعی شد کدام جملهها خوب بودند؟چرا این صحنه جواب نداد؟اگر امروز دوباره بنویسم، چه چیزی را تغییر میدهم؟
6. چرا باید بازنویسی کنیم؟ چطور خوب بازنویسی کنیم؟
اگر بخواهیم خیلی خلاصه بگوییم:
> نوشتن، ساختن متن است؛ بازنویسی، ساختنِ بهترِ آن متن است.
خیلی وقتها چیزی که در ذهنمان فوقالعاده به نظر میرسد، در اولین نسخهای که روی کاغذ میآوریم دقیقاً همانطور از آب درنمیآید. این طبیعی است. چون هنگام نوشتن اولیه، مغز ما بیشتر درگیر «چه چیزی اتفاق بیفتد؟» است؛ اما در بازنویسی میتوانیم بپرسیم:
«آیا این بهترین راه برای روایت کردنش است؟»
چرا بازنویسی لازم است؟
چون در پیشنویس اول معمولاً چیزهایی پیدا میشود که خودمان هنگام نوشتن متوجهشان نشدهایم.
مثلاً:
جملههای اضافی
توضیحات بیش از حد
دیالوگهای مصنوعی
شخصیتهایی که کارکردی ندارند
صحنههایی که ریتم داستان را کند میکنند
تناقضهای داستانی
تکرار کلمات یا ایدهها
پایانبندی ضعیف
جاهایی که خواننده اطلاعات کافی ندارد
بازنویسی فرصتی است برای اینکه از فاصلهای که بین نویسنده و نوشتهاش ایجاد شده استفاده کنیم.
---
اما بازنویسی یعنی فقط غلطگیری؟
نه. این یکی از اشتباهات رایج است.غلطگیری فقط یکی از مراحل ویرایش است.
مثلاً اگر نوشته باشیم:
> «علی وارد اتاق شد و خیلی خیلی ناراحت بود و به خاطر اتفاقی که افتاده بود احساس بدی داشت.»
غلط املایی ندارد. اما شاید هنوز جمله خوبی نباشد. در بازنویسی ممکن است تصمیم بگیریم:
> «علی وارد اتاق شد. چیزی نگفت.»
و اگر رفتار شخصیت ادامه پیدا کند، شاید حتی لازم نباشد اصلاً بنویسیم «ناراحت بود».
یعنی بازنویسی فقط درست کردن اشتباههای زبانی نیست؛ گاهی یعنی تغییر دادن خودِ متن
چطور خوب بازنویسی کنیم؟
مرحله اول: کمی از متن فاصله بگیرید
اگر همین الان جمله آخر را نوشتهاید و بلافاصله دوباره بخوانیدش، احتمالاً هنوز بیش از حد به آن وابستهاید.
اگر امکانش را دارید، کمی فاصله بگیرید؛ چند ساعت، چند روز یا حتی بیشتر.
بعد برگردید و متن را بخوانید.
این فاصله کمک میکند بیشتر شبیه خواننده به متن نگاه کنید تا نویسنده.
مرحله دوم: یک بار فقط داستان را بررسی کنید .در اولین بازبینی لازم نیست به تکتک کلمات گیر بدهید.
ببینید خود داستان کار میکند یا نه.از خودتان بپرسید:
آیا شخصیت هدف مشخصی دارد؟
آیا اتفاقات داستان به هم مربوطاند؟
آیا جایی داستان بیدلیل کند شده؟
آیا چیزی وجود دارد که اصلاً لازم نیست؟
آیا پایان نتیجه منطقی اتفاقات قبلی است؟
گاهی متوجه میشوید مشکلی که داشتید اصلاً یک جمله نبود؛ یک فصل کامل اضافه بوده.
و اینجاست که قیچی وارد میدان میشود. ✂️😂
---
مرحله سوم: شخصیتها را بررسی کنید
ببینید هر شخصیت چه میخواهد و چرا چنین رفتار میکند. اگر شخصیتی فقط برای این وجود دارد که در صفحه ۱۲۰ یک جمله بگوید و بعد دیگر هیچ کاری نکند، شاید بهتر باشد حذف شود.
همچنین بررسی کنید:
آیا رفتار شخصیت با چیزی که دربارهاش میدانیم سازگار است؟اگر نه، یا باید رفتار را تغییر دهید یا دلیل مناسبی برای این تغییر بسازید.
--
مرحله چهارم: صحنهها را بررسی کنید
برای هر صحنه بپرسید:
> اگر این صحنه را حذف کنم، چه چیزی از داستان کم میشود؟
اگر جواب این باشد:
«هیچی...» خب... خداحافظ صحنه. 😂
البته ممکن است صحنهای مستقیماً اطلاعات داستانی جدیدی ندهد اما برای ایجاد فضا، شخصیتپردازی یا احساس لازم باشد. بنابراین هدف حذف بیرحمانه نیست؛ هدف این است که بدانیم هر بخش چرا وجود دارد.
مرحله پنجم: جملهها و پاراگرافها را بررسی کنید
حالا میتوانیم وارد جزئیات شویم. به دنبال این چیزها بگردید:
تکرار
> «خیلی خیلی خیلی ناراحت بود.»
آیا واقعاً به سه «خیلی» نیاز داریم؟ 😂
کلمات اضافی > «او به سمت جلو حرکت کرد.»
خب... حرکت معمولاً به سمت جلو است.
شاید: > «او جلو رفت.»
کافی باشد. جملههای مبهم
اگر خواننده نمیفهمد چه اتفاقی افتاده، ببینید آیا میتوانید آن را واضحتر کنید.
ریتم آیا تمام جملهها یک شکل شدهاند؟
مرحله ششم: بلند بخوانید
این کار واقعاً مفید است. متن را با صدای بلند بخوانید. گاهی چیزی که هنگام خواندن در ذهن طبیعی به نظر میرسد، وقتی با صدای بلند گفته میشود کاملاً مصنوعی به گوش میرسد.
بهخصوص برای:
دیالوگ
ریتم جمله
تکرار کلمات
جملههای بیش از حد طولانی
اگر هنگام خواندن مجبور میشوید وسط جمله سه بار نفس بگیرید، شاید جمله نیاز به بازنشستگی داشته باشد. 😂
و یک قانون مهم: هر چیزی را که دوست دارید حذف نکنید! گاهی نویسنده تازهکار بعد از یاد گرفتن «کمتر بنویس» شروع میکند به حذف کردن همه چیز.اما مختصرتر همیشه بهتر نیست. اگر یک توصیف زیباست و فضای داستان را میسازد، لازم نیست فقط به خاطر اینکه طولانی است حذفش کنید. اگر یک جمله ساده است اما احساس خاصی ایجاد میکند، لازم نیست فقط چون «ادبی» نیست حذف شود. هدف بازنویسی این نیست که متن را تا جای ممکن کوتاه کنیم .هدف این است که متن را دقیقتر، مؤثرتر و هماهنگتر با چیزی که میخواهیم بگوییم کنیم.
و مهمتر از همه: به متن خودتان وابسته نشویداین شاید یکی از سختترین بخشهای نویسندگی باشد.ممکن است عاشق یک جمله باشید. ممکن است برای یک پاراگراف نیم ساعت وقت گذاشته باشید. ممکن است یک صحنه را خیلی دوست داشته باشید.اما اگر واقعاً به داستان آسیب میزند، باید بتوانید بگویید: «دوستت دارم، ولی باید بروم.» 😭✂️البته لازم نیست هر چیزی را فقط به خاطر نظر دیگران حذف کنید. بازخورد را بشنوید، دلیلش را بررسی کنید و خودتان تصمیم بگیرید.در نهایت، بازنویسی را میتوانیم اینطور تصور کنیم:
پیشنویس اول:
«بگذارید داستان را از ذهنم بیرون بکشم.»
بازنویسی اول:
«ببینیم اصلاً داستان درست کار میکند یا نه.»
بازنویسی بعدی:
«ببینیم شخصیتها و صحنهها درست کار میکنند یا نه.»
ویرایش:
«ببینیم جملهها، کلمات و ریتم چطورند.»
غلطگیری نهایی:
«حالا ببینیم نیمفاصلهها هم تصمیم گرفتهاند علیه ما کودتا کنند یا نه.» 😂
و شاید زیباترین تعریفش این باشد:
> پیشنویس اول چیزی است که میخواهید بگویید؛ بازنویسی تلاش برای پیدا کردن بهترین شکل گفتن آن است.






