سلام، امروز روز تولدمه و گفتم که یه پارت از این رمان جدید که خیلی طرفدار داره بزارم✨📜

P3

اوفلیا در باغ مشغول قدم زدن شد. گل های سیاه عمارت هم مثل مادربزرگش برایش عزیز بودند چون مادربزرگ و پدربزرگش در ایام جوانی با شور و عشق فراوان آنها را کاشته بودند! اوفلیا در تعجب بود چون گل هایی که مادربزرگش برایش تعریف میکرد با گل هایی که اکنون در باغ بودند زمین تا آسمان فرق داشت! ویکتوریا هیچ وقت داستان نفرین را برای اوفلیا تعریف نکرده بود. هر وقت هم که اوفلیا از مادربزرگش میپرسید که چگونه این نفرین به آنها نفوذ کرده او با مهربانی دستی بر گونه ی اوفلیا میکشید و بوسه ای به پیشانی او نثار میکرد و میگفت: فرشته ی کوچک من، روح تو شکننده و نحیف تر از اون هست که این داستان ها را بشنوه، پس از من نخواه که این عمل رو انجام بدم! اوفلیا با چشمانی غم زده و دلتنگ مشغول چیدن رز های سیاه شد! گویی آنها درد اوفلیا را میدانستند! اوفلیا همانطور که در آرامش غم زده ی خود غرق بود ناگهان متوجه رد شدن چیزی از جلوی چشمانش شد! آنقدر سریع بود که نتوانست تشخیص دهد که آن موجود یا شاید هم به احتمال زیاد آن شخص که بود! با خود گفت: محاله! چند وقته که هیچ فردی پا به این عمارت نگذاشته است، نکند خیالاتی شدم!!! اما وقتی برای بار دوم صدایی از آنجا شنید دیگر مطمئن شد که واقعا چیزی آنجا، پشت بوته ها است.

اوفلیا چاقویی را از کنار پایش که برای باغبانی بود برداشت و آرام آرام به آنجا رفت و در کمال تعجب یک انسان، یا به عبارتی دیگر یک پسر را دید! آلیستر تا متوجه شد که کسی پشت سرش است سریع روبرگرداند و با ترس به او نگریست! اوفلیا که خود هم از این دیدار حسابی وحشت کرده و عرق از سر و رویش میچکید با صدایی لرزان به او گفت: تو کی هستی؟! آلیستر که خشکش زده بود با تته پته گفت: من..... من

اوفلیا به سمت آلیستر چند قدم برداشت و سعی کرد چاقو را  با دستان لرزانش محکم بگیرد و نمایان ترش کرد! 

: پرسیدم کی هستی و اینجا، داخل عمارت چی کار میکنی؟!

آلیستر آب دهانش را قورت داد و با دست  به چاقو اشاره کرد و گفت: لطفا اول اون چاقو رو بیار پایین، من با وجود اون نمیتونم راحت حرف بزنم!

اوفلیا محکم گفت: نه! زود باش حرف بزن!

: خیلی خب از اونجایی که خیلی لجبازی بهت میگم، من یه محققم از شرکت  Blight  یا به اختصار B و اومدم تا راجع به این عمارتِ نفرین شده تحقیق کنم.

: خب پس اگه این عمارت نفرین شده هست پس چرا اومدی و ریسک کردی! زود باش پاتو از اینجا بزار بیرون چون ممکنه دچارش بشی، و چاقو را جلوتر آورد و داد زد: سریع!!!!

: نگران نباش شاهزاده خانم، فکر کردی من عقل ندارم! و سِرُم را از جیبش بیرون آورد و به اوفلیا نشان داد و گفت: نگاه کن، من مجهز اومدم! 

: اون چیه و از کجا گیرش آوردی؟! 

: بیخیال، دقیقا چند وقته که این عمارت نفرین شده و دست به قلم شد. اوفلیا که از آلیستر حسابی به لج در آمده بود گفت: ببین من حوصله ی تو و اون سوالای بیخودت رو ندارم، زودباش برو به اون همکارای دیگتم بگو که اگه بیان اینجا پاشون رو قلم میکنم!

:شاهزاده خانم باید بهتون اطلاع بدم که من حالا حالا ها قصد رفتن ندارم پس خیالتون تخت! و خود را به بررسی باغ مشغول کرد. وقتی اوفلیا میخواست جواب دیگری به آلیستر بدهد ناگهان متوجه شد که آلیستر میخواهد به رز های سیاه دست بزند بنابراین فریادی زد و گفت: دست نزن!!!! 

آلیستر خنده ای کرد و گفت: مثل اینکه یادتون رفته من با خودم سرم دارم، بهرحال از اینکه انقد به فکرم هستین ممنونم!

اوفلیا که از شدت استرس و ترس نمیتوانست این صحنه را ببیند، بنابراین پشت بوته ی کم پشتی قایم شد! آلیستر مدت ها مشغول کند و کاو شد و اصلا توجهی به اوفلیا نکرد! اما اوفلیا تمام مدت به آلیستر و اینکه چگونه با دقت و لطافت آن باغ را بررسی میکرد نگاه کرد!!!!

 

چالش نویسندگی که گذاشتم تا حالا بیشترین رای مال این رمان بوده پس چالش رو انجام بدید تا پارت بعدی رو هم بزارم🕊📚