p5

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

از زبان مرینت

سه ساعت وقت داشتم.

سه ساعت برای اینکه ثابت کنم طرحم فقط یک نقاشی قشنگ روی کاغذ نیست.

آستین‌هایم را بالا زدم و دوباره روی طرح خم شدم.

اول قسمت پایین لباس را بررسی کردم. ادرین از یک نظر حق داشت؛ خطوط کمی شلوغ بودند. اما نمی‌خواستم ایده‌ی اصلی‌ام را از بین ببرم.

یک مداد برداشتم و شروع کردم به اصلاح طرح.

هر چند دقیقه یک‌بار یکی از طراح‌ها از کنارم رد می‌شد و نگاهی به کارم می‌انداخت.

کلارا نزدیکم آمد.

ـ هنوز روی همون طرحی؟

ـ آره.

ـ اگه بخوای می‌تونم کمک کنم.

لبخند زدم.

ـ ممنون، ولی می‌خوام خودم تمومش کنم.

ساعت روی دیوار را نگاه کردم.

فقط چهل دقیقه مانده بود.

بالاخره آخرین خط را کشیدم.

طرح جدید را روی میز گذاشتم.

این بار لباس ساده‌تر شده بود؛ اما همچنان حال‌وهوای پاریس در شب را داشت. خطوط پایین لباس شبیه انعکاس نور روی خیابان خیس بودند.

کلارا با دقت نگاه کرد.

ـ این خیلی بهتره.

صدای قدم‌هایی از راهرو آمد.

همه ساکت شدند.

ادرین وارد شد.

نگاهش مستقیم به طرح افتاد.

بدون اینکه چیزی بگوید، جلو آمد و آن را برداشت.

چند لحظه سکوت کرد.

ـ توضیح بده.

آرام گفتم:

ـ الهامش از خیابون‌های پاریسه. وقتی بارون میاد، نور چراغ‌ها روی سنگفرش پخش می‌شه و شکل مشخصی نداره. من هم سعی کردم همون حس رو با خطوط لباس ایجاد کنم.

ادرین دوباره به طرح نگاه کرد.

ـ این نسخه بهتره.

یکی از طراح‌ها با تعجب پرسید:

ـ یعنی طرح خانم دوپن‌چنگ انتخاب شده؟

ادرین سرش را بالا آورد.

ـ بله.

بعد رو به من کرد.

ـ اما این فقط مرحله‌ی اوله. از فردا باید نمونه‌ی واقعی لباس آماده بشه.

گفتم:

ـ مشکلی نیست.

ادرین پوشه را بست.

ـ امیدوارم در اجرا هم همین‌قدر خوب باشی.

لبخند کوتاهی زدم.

ـ منم امیدوارم شما این‌قدر زود قضاوت نکنید.

چند نفر از طراح‌ها آرام خندیدند.

ادرین چند ثانیه نگاهم کرد.

اما برخلاف انتظارم عصبانی نشد.

فقط گفت:

ـ ساعت هشت صبح. اتاق طراحی.

و از اتاق بیرون رفت.

کلارا کنارم آمد و آرام گفت:

ـ فکر کنم اولین کسی هستی که تونسته جلوی ادرین اگرست وایسه و هنوز سر جاش ایستاده باشه!

خندیدم.

ـ من فقط برای کارم اومدم اینجا.

اما نمی‌دانستم رقابت واقعی تازه قرار بود شروع شود

از زبان مرینت

روز دوم کاری‌ام هنوز نیم ساعت نشده بود که صدای ادرین را شنیدم.

ـ خانم دوپن‌چنگ!

سرم را بلند کردم.

با قدم‌های محکم وارد استودیو شد و یک پوشه را روی میز من گذاشت.

ـ این طرح تأیید نشده.

پوشه را باز کردم.

ـ کدوم قسمت؟

ـ پارچه‌ای که انتخاب کردی.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ چرا؟

ـ برای تولید انبوه مناسب نیست. قیمت تمام‌شده رو بالا می‌بره.

ـ ولی این پارچه کیفیت بالاتری داره و روی فرم لباس بهتر می‌ایسته.

ـ ما قرار نیست فقط یک لباس تولید کنیم.

ـ و قرار هم نیست برای پایین آوردن هزینه، کیفیت رو قربانی کنیم!

اتاق ساکت شد.

همه‌ی طراح‌ها به ما نگاه می‌کردند.

ادرین دست‌هایش را روی میز گذاشت و کمی به طرفم خم شد.

ـ شما تازه دو روزه اینجا کار می‌کنی. هنوز با سیاست‌های شرکت آشنا نیستی.

ـ درست می‌گید، اما برای همین استخدام شدم که فقط دستورها رو اجرا نکنم. من باید طراحی کنم.

چشم‌هایش برای لحظه‌ای تنگ شد.

ـ فکر می‌کنی چون پدرم از طرحت خوشش اومده، می‌تونی هر کاری بخوای انجام بدی؟

از حرفش ناراحت شدم.

ـ نه. فکر می‌کنم چون به عنوان طراح استخدام شدم، حق دارم درباره‌ی طرحم نظر بدم.

ادرین پوشه را برداشت.

ـ پس ثابتش کن.

ـ چی رو؟

ـ فردا صبح دو نمونه بیار. یکی با پارچه‌ی پیشنهادی من و یکی با پارچه‌ی خودت. اگر نمونه‌ی تو از نظر کیفیت و هزینه بهتر بود، انتخاب با تو.

لبخند زدم.

ـ قبول.

ادرین برگشت که برود.

اما قبل از خروج گفتم:

ـ راستی، آقای اگرست...

ایستاد و برگشت.

ـ بله؟

ـ بهتره قبل از اینکه درباره‌ی طراح‌ها قضاوت کنید، اجازه بدید کارشون رو ببینید.

چند ثانیه نگاهم کرد.

ـ و بهتره شما هم قبل از اینکه درباره‌ی من قضاوت کنید، کمی بیشتر منو بشناسید.

بعد از اتاق خارج شد.

چند لحظه مات در ماندم.

کلارا آرام کنارم آمد.

ـ این اولین باره می‌بینم کسی با ادرین این‌طوری حرف می‌زنه.

پوشه را بستم و گفتم:

ـ من برای جنگ نیومدم اینجا.

کلارا خندید.

ـ شاید تو نیومده باشی... ولی فکر کنم ادرین جنگ رو شروع کرده.

نگاهی به در بسته‌ی اتاق انداختم.

ـ پس منم تسلیم نمی‌شم.

دفتر طراحی‌ام را باز کردم.

فردا قرار بود نتیجه‌ی این بحث مشخص شود.‌

 

ظهر بود و تازه داشتم روی نمونه‌ی دوم لباس کار می‌کردم که صدای باز شدن درهای آسانسور از انتهای راهرو آمد.

صدای کفش‌های پاشنه‌دار روی کف سنگی شرکت پیچید.

همه‌ی طراح‌ها ناخودآگاه سرشان را بلند کردند.

دختری وارد سالن شد؛ حدوداً هم‌سن ادرین، با موهای بلوند مرتب، کت‌وشلوار سفید و کیف دستی گران‌قیمتی که با هر قدمش تکان می‌خورد.

نگاهش را دور سالن چرخاند؛ آن‌قدر مغرور که انگار همه‌ی اینجا باید برایش کنار بروند.

کلارا آرام کنار گوشم گفت:

ـ وای... دردسر رسید.

پرسیدم:

ـ کیه؟

ـ لیا اگرست. خواهر ادرین.

دختر مستقیم به سمت اتاق مدیریت رفت، اما درست قبل از رسیدن، چشمش به من افتاد.

ایستاد.

چند لحظه نگاهم کرد و بعد از سر تا پا براندازم کرد.

ـ شما جدیدی؟

ـ بله. مرینت دوپن‌چنگ، طراح جدید شرکت.

لبخند خیلی کوتاهی زد.

ـ پس تو همونی هستی که این چند روز اسمش رو زیاد شنیدم.

ـ امیدوارم تعریف بوده باشه.

لیا ابرویش را بالا انداخت.

ـ من معمولاً درباره‌ی کارمندهای جدید کنجکاو نمی‌شم.

لحنش کاملاً سرد بود.

بعد نگاهش روی طراحی‌های من افتاد.

ـ این‌ها کار توئه؟

ـ بله.

یکی از طرح‌ها را برداشت و چند ثانیه نگاه کرد.

ـ معمولیه.

اخم کردم.

ـ ممکنه سلیقه‌ی شما نباشه.

لیا طرح را روی میز گذاشت.

ـ امیدوارم حداقل در کار کردن با ادرین موفق باشی. برادرم تحمل آدم‌های ضعیف رو نداره.

لبخند زدم.

ـ من هم تحمل آدم‌هایی که بدون شناخت قضاوت می‌کنن ندارم.

چند نفر از طراح‌ها آرام سرشان را پایین انداختند تا خنده‌شان دیده نشود.

لیا چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد لبخند سردی زد.

ـ جالبه...

و بدون حرف دیگری به سمت اتاق ادرین رفت.

چند لحظه بعد صدای ادرین از داخل اتاق شنیده شد:

ـ لیا؟ اینجا چی کار می‌کنی؟

و جواب خواهرش:

ـ اومدم ببینم این طراح جدید که این‌قدر درباره‌ش حرف می‌زنی کیه.

من با تعجب به در نگاه کردم.

من؟ ادرین درباره‌ی من حرف زده بود؟

نمی‌دانستم چرا، اما همین موضوع ذهنم را مشغول کرد...


بفرمایید پارت و اگه تا شب لایک به پنج و کامنت به ده برسه پارت بعد رو میدم