شمشیر
25 مرداد 22:12 · · خواندن 5 دقیقه بفرمایید ادامه به تک پارتی قشنگ اوردم
حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
صدای برخورد شمشیرها در حیاط بزرگ عمارت میپیچید.
ادرین شمشیر چوبیاش را بالا برد و با یک حرکت سریع ضربهی نینو را دفع کرد.
— حواست کجاست، نینو!
نینو خندید و یک قدم عقب رفت.
— حواسم هست! تو زیادی جدی گرفتی!
لوکا که کنارشان ایستاده بود، لبخند زد.
— دوباره شروع کنید. این بار من داوری میکنم.
ادرین و نینو دوباره مقابل هم قرار گرفتند. چند دقیقه بعد، هر سه پسر مشغول تمرین بودند و صدای خنده و شمشیرهای چوبیشان حیاط را پر کرده بود.
همان موقع صدای باز شدن دروازه آمد.
لوکا برگشت.
— بالاخره رسیدند.
ادرین ابرو بالا انداخت.
— چه کسی؟
لوکا جواب داد:
— خواهرم و همراهش.
دختری با موهای آبی تیره وارد حیاط شد. لباس سادهای پوشیده بود و شمشیر چوبیای در دست داشت. با قدمهای مطمئن جلو آمد و کنار لوکا ایستاد.
— سلام، لوکا.
— سلام، مرینت. دیر کردی.
مرینت لبخند زد.
— تقصیر من نبود. راه شلوغ بود.
نینو با کنجکاوی به شمشیر دست مرینت نگاه کرد.
— تو هم شمشیر بازی میکنی؟
مرینت شمشیرش را کمی بالا آورد.
— از وقتی یادم میاد.
ادرین با تعجب به او نگاه کرد، اما بعد با حالت مغرورانهای گفت:
— ما با دخترها شمشیر بازی نمیکنیم.
مرینت چند لحظه ساکت ماند.
لوکا آهی کشید و زیر لب گفت:
— ادرین... بهتره این حرف رو نزنی.
مرینت ابرو بالا انداخت.
— چرا؟
ادرین شانه بالا انداخت.
— چون تمرین ما جدیه. نمیخوام کسی آسیب ببینه.
مرینت لبخند کوچکی زد.
— پس مشکلی نیست.
شمشیر چوبیاش را در دستش محکم کرد.
— فقط اجازه بده یک دور با تو بازی کنم. اگر بردی، دیگه چیزی نمیگم.
نینو خندهاش گرفت.
— ادرین، فکر کنم خودت شروعش کردی!
ادرین با اعتمادبهنفس جلو رفت.
— باشه. یک دور.
مرینت مقابلش ایستاد.
لوکا کنار رفت و گفت:
— آمادهاید؟
هر دو شمشیرشان را بالا آوردند.
— سه... دو... یک!
صدای برخورد دو شمشیر در حیاط پیچید.
ادرین انتظار داشت در همان چند حرکت اول کار تمام شود، اما مرینت با سرعتی بیشتر از چیزی که تصور میکرد ضربههایش را دفع میکرد.
چند لحظه بعد، نگاه ادرین دیگر مغرور نبود.
نینو با دهان باز تماشا میکرد.
لوکا فقط لبخند میزد.
مرینت یک قدم جلو آمد و گفت:
— هنوز هم فکر میکنی چون دخترم نمیتونم باهاتون بازی کنم؟
ادرین شمشیرش را بالا آورد.
— هنوز تموم نشده!
مرینت خندید.
— پس ادامه بده.
و اینبار، نبرد واقعی تازه شروع شده بود.
شمشیرها دوباره به هم برخورد کردند.
ادرین این بار با تمام تمرکزش جلو رفت و ضربهای از سمت راست زد. مرینت سریع کنار کشید و شمشیرش را به شمشیر او کوبید.
— بد نبود!
ادرین با تعجب گفت:
— بد نبود؟!
مرینت خندید.
— آره. ولی هنوز کافی نیست.
ادرین که نمیخواست کم بیاورد، با عجله یک قدم جلو گذاشت؛ اما پایش روی چمن خیس سر خورد.
— وای!
تعادلش را از دست داد و با یک حرکت ناگهانی روی زمین افتاد. شمشیر چوبی از دستش رها شد و چند قدم آنطرفتر افتاد.
نینو با نگرانی جلو آمد.
— ادرین! خوبی؟
لوکا هم نزدیک شد، اما وقتی دید ادرین سالم است، خندهاش گرفت.
ادرین روی زمین نشسته بود و با ناباوری به مرینت نگاه میکرد.
مرینت دستش را به سمت او دراز کرد.
— گفتم که نباید منو دستکم بگیری.
ادرین چند لحظه به دست او نگاه کرد و بعد دستش را گرفت.
— این حساب نیست!
مرینت خندید.
— چرا؟
ادرین در حالی که بلند میشد، گفت:
— چون زمین خیس بود!
نینو زد زیر خنده.
— آره، آره! حتماً فقط زمین مقصر بود!
لوکا هم لبخند زد.
— البته که زمین مقصر بود!
ادرین با اخم به هر دو نگاه کرد.
— شما دوتا طرف کی هستید؟!
مرینت شمشیرش را از روی زمین برداشت و گفت:
— خب، حالا که بلند شدی... دور دوم؟
ادرین لحظهای مکث کرد.
بعد لبخند زد و شمشیرش را برداشت.
— این بار دیگه نمیذارم ببری.
مرینت با اعتمادبهنفس گفت:
— منتظرم.
دور دوم شروع شد.
این بار ادرین اصلاً شوخی نداشت. شمشیرش را محکم در دست گرفته بود و با سرعت بیشتری حمله میکرد.
مرینت یکی پس از دیگری ضربههایش را دفع میکرد.
نینو با هیجان گفت:
— این یکی خیلی جدی شده!
لوکا لبخند زد.
— ادرین نمیخواد قبول کنه که ممکنه ببازه.
ادرین یک ضربهی سریع از بالا زد. مرینت کنار رفت و با نوک شمشیر چوبیاش به شمشیر ادرین ضربه زد.
شمشیر ادرین از دستش کمی پایین آمد.
مرینت همان لحظه یک قدم جلو رفت و با یک حرکت سریع، شمشیر چوبی ادرین را از دستش انداخت.
شمشیر روی چمن افتاد.
سکوت کوتاهی حیاط را گرفت.
نینو با چشمهای گرد گفت:
— اوه!
لوکا خندید.
— فکر کنم مبارزه تموم شد.
ادرین به شمشیر افتاده روی زمین نگاه کرد و بعد به مرینت خیره شد.
مرینت شمشیرش را پایین آورد.
— خب... فکر کنم برنده مشخص شد.
ادرین آهی کشید.
— قبول.
نینو با خنده گفت:
— باورم نمیشه! ادرین باخت!
ادرین با اخم به او نگاه کرد.
— لازم نیست انقدر خوشحال باشی!
لوکا جلو آمد و دستش را روی شانهی ادرین گذاشت.
— حداقل حالا فهمیدی نباید کسی رو فقط به خاطر دختر بودنش دستکم بگیری.
ادرین چند لحظه ساکت ماند.
بعد به مرینت نگاه کرد و لبخند کوچکی زد.
— باشه... اعتراف میکنم. تو واقعاً شمشیرزن خوبی هستی.
مرینت لبخند زد.
— ممنون.
نینو شمشیر خودش را برداشت.
— خب، حالا نوبت منه! مرینت، با من بازی میکنی؟
ادرین فوراً گفت:
— اول من دوباره مبارزه میکنم!
همه زدند زیر خنده.
مرینت شمشیرش را روی شانهاش گذاشت و گفت:
— هر وقت خواستی، ادرین. ولی این بار هم قرار نیست بذارم برنده بشی!
ادرین لبخند زد.
— این بار دیگه فرق میکنه!
و در حالی که همه دوباره آمادهی تمرین میشدند، صدای خندهشان در حیاط پیچید.
💕💕💕💕💕💕💕 پایان 💕 💕 💕 💕 💕 💕 💕