p6

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

فردای آن روز، فضای شرکت عجیب بود. همه‌ی طراح‌ها مشغول کار بودند که یکی از مسئولان روابط عمومی وارد استودیو شد.

ـ بچه‌ها، یه خبر دارم.

همه سرشان را بلند کردند.

ـ فردا شب مهمونی خصوصی شرکت برگزار می‌شه. هر طراح باید یکی از طراحی‌های خودش رو بپوشه.

همهمه‌ای در سالن افتاد.

کلارا با هیجان گفت:

ـ یعنی باید خودمون لباس‌هامون رو بپوشیم؟

ـ دقیقاً.

مرینت ناخودآگاه به طرحی که گوشه‌ی میزش بود نگاه کرد؛ همان لباس الهام‌گرفته از پاریس در شب.

اما هنوز نمی‌دانست سرنوشت آن لباس چه خواهد شد.

 

---

روز بعد

ادرین وارد استودیو شد.

ـ درباره‌ی کالکشن تصمیم نهایی گرفته شد.

همه ساکت شدند.

ـ طرح‌های منتخب مشخص شدن.

مرینت منتظر بود اسم طرح خودش را بشنود.

اما...

ادرین گفت:

ـ طرح «پاریس در شب» وارد مجموعه نمی‌شه.

مرینت چند لحظه ساکت ماند.

ـ چی؟

ـ تصمیم نهایی همینه.

ـ ولی شما گفتید طرح تأیید شده.

ـ طرح تأیید شده بود، اما برای کالکشن نهایی انتخاب نشد.

مرینت به لباس طراحی‌شده روی مانکن نگاه کرد.

ناراحت بود، اما چیزی نگفت.

ـ متوجه شدم.

ادرین از کنار او رد شد.

اما خودش هم نمی‌دانست چرا وقتی دید ناراحت شده، دلش گرفت.

 

---

شب نمایش کالکشن

سالن پر از مهمان بود.

نورها روی صحنه می‌افتادند و مدل‌ها یکی‌یکی از مقابل مهمان‌ها عبور می‌کردند.

ادرین کنار پدرش ایستاده بود و با دقت برنامه را دنبال می‌کرد.

تا اینکه ناگهان موسیقی تغییر کرد.

همهمه‌ای بین مهمان‌ها افتاد.

مرینت وارد سالن شد.

لباسی که پوشیده بود همان طرحی بود که از کالکشن حذف شده بود.

لباسی با خطوط ظریف و جزئیاتی که یادآور نورهای پاریس روی خیابان خیس بود.

چند ثانیه همه فقط نگاهش کردند.

ادرین خشکش زد.

ـ اون لباس...

پدرش آرام گفت:

ـ ظاهراً تصمیم گرفته خودش طرحش رو معرفی کنه.

ادرین با عصبانیت به مرینت خیره شد.

اما در کنار خشم، احساس دیگری هم وجود داشت.

او برای اولین بار مرینت را نه فقط به عنوان یک طراح، بلکه به عنوان زنی دید که با اعتمادبه‌نفس تمام، طرح خودش را به نمایش گذاشته بود.

و همین موضوع بیشتر عصبانی‌اش می‌کرد.

 

---

موسیقی آرام‌تر شد.

مرد جوانی از میان مهمان‌ها جلو آمد.

ـ مرینت؟

مرینت با تعجب نگاهش کرد.

ـ فلیکس؟

فلیکس لبخند زد.

ـ فکر نمی‌کردم اینجا ببینمت.

آن دو از قبل یکدیگر را می‌شناختند؛ آشنایی قدیمی که مرینت انتظار دیدنش را نداشت.

فلیکس دستش را به نشانه‌ی دعوت به رقص جلو آورد.

ـ اجازه می‌دی؟

مرینت بعد از لحظه‌ای تردید پذیرفت.

موسیقی در سالن پیچید.

آن دو شروع به رقص کردند.

حرکت‌هایشان آرام و هماهنگ بود؛ چیزی شبیه صحنه‌ای از خیابان‌های قدیمی مون‌مارتر.

در یکی از چرخش‌ها، فلیکس به‌آرامی روبان موهای مرینت را باز کرد و موهایش روی شانه‌هایش ریخت.

مرینت هم در حرکت بعدی پاپیون لباس فلیکس را مرتب کرد و با خنده گفت:

ـ حالا مساوی شدیم.

فلیکس خندید.

در ادامه‌ی رقص، دستش را گرفت و با یک حرکت نمایشی او را برای لحظه‌ای از زمین بلند کرد و دوباره آرام روی زمین گذاشت.

بعد هر دو با ریتم موسیقی چرخیدند.

نورهای سالن روی لباس مرینت می‌افتاد و انعکاس آن روی کف براق سالن، دقیقاً همان تصویری بود که او برای طراحی‌اش تصور کرده بود:

پاریس در شب.

 

---

از زبان ادرین

دیگر حتی به موسیقی گوش نمی‌دادم.

فقط به مرینت نگاه می‌کردم.

به لبخندش.

به لباسی که خودم از کالکشن حذف کرده بودم.

و به فلیکس.

فکم را محکم کردم.

لیا کنارم آمد.

ـ ادرین؟

جواب ندادم.

ـ داری زیادی اخم می‌کنی.

ـ این کار بدون اجازه انجام شده.

ـ ولی همه دارن درباره‌ی لباسش حرف می‌زنن.

یکی از مدیران با عجله به سمت ما آمد.

ـ آقای اگرست، فروش آنلاین کالکشن همین الان بالا رفته.

ادرین برگشت.

ـ چقدر؟

مدیر با ناباوری به تبلتش نگاه کرد.

ـ پیش‌فروش از رکورد قبلی شرکت عبور کرده.

سکوت.

پدر ادرین آرام گفت:

ـ حالا می‌فهمی چرا نباید عجولانه تصمیم بگیری؟

ادرین چیزی نگفت.

نگاهش دوباره به مرینت افتاد.

از یک طرف می‌خواست به خاطر زیر پا گذاشتن دستورش اخراجش کند.

از طرف دیگر...

نمی‌توانست انکار کند که مرینت کاری کرده بود که هیچ‌کدام از طراحان دیگر نتوانسته بودند.

او کاری کرده بود که پاریس در شب دوباره برای همه زنده شود.

و همین بیشتر به غرورش برمی‌خورد.

زیر لب گفت:

ـ فردا باهاش صحبت می‌کنم.

پدرش لبخند کوتاهی زد.

ـ درباره‌ی اخراج؟

ادرین مکث کرد.

نگاهش هنوز روی مرینت بود.

ـ بله.

پدرش گفت:

ـ مطمئنی؟

ادرین جواب نداد.

چون خودش هم نمی‌دانست.

او فقط یک چیز را می‌دانست:

مرینت دوپن‌چنگ دیگر برایش فقط یک طراح نبود.

و بدتر از آن...

او داشت عاشق دختری می‌شد که هر روز بیشتر از قبل اعصابش را به هم می‌ریخت.


بفرمایید پارت و ایده این پارت رو s.k به من داد خیلی هم ایده قشنگی بود شما هم می تونی ایده هاتون و تصورات هایتان را از ادامه توی گفتمان برام بفرستید اگه خوب بود من هم توی داستان میارم .

حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

و اگه لایک به شش و کامنت به بیست برسه پارت میدم