🌙سلام، پارت جدید از راه رسید🪶

نیمه شب بود و برف سپیدی همه جا را پوشانده بود.  هر چقدر منتظر ماند کسی از شرکت دنبالش نیامد. او مدام یا به خیابان یا به ساعتش نگاه میکرد. اوفلیا با ردایی بنفش آمد و یک قدم عقب تر کنار آلیستر ایستاد. 

: هنوز نیومدن دنبالت؟! 

: بگمانم جاده خراب باشه. 

: خب پس حالا میخوای چی کار کنی؟! 

: این اطراف هتل یا مهمان خانه هست؟! 

: فکر نکنم! 

: وای چه بد! اشکال نداره می ایستم همینجا. 

: خودتم میدونی که همچین چیزی تو این سرما امکان پذیر نیست پس چرند نگو! 

: شاهزاده خانم شما راهکار دیگه ای دارید؟!

اوفلیا سرش را پایین انداخت و با صدای آرامی گفت: میتونی امشبو اینجا بمونی و بعد با صدای بلندی گفت: یه وقت فکرای ناجور نکنیا، چون دلم برات سوخت این کار رو از روی لطف بهت کردم!

: اخه چیزه، نمیخوام مزاحم باشم! 

: اگه همین الان قبول نکنی ممکنه نظرم عوض بشه!

آلیستر دست هایش را تکان داد و گفت: خیلی خب باشه، و تعظیمی بلند بالا کرد و ادامه داد: ممنونم ازتون شاهزاده خانم! 

: به منم نگو شاهزاده خانم! 

: چشم شاهزاده خانم! 

اوفلیا پشت چشمی نازک کرد و جلو تر از آلیستر راهنما شد.

: تو تنها اینجا زندگی میکنی؟! 

اوفلیارو به آلیستر برگشت و نگاهی پر از ترس به او انداخت!

: وای نه شاهزاده خانم سوء تفاهم نشه یه وقت، منظورم اینه که با این وضع و اوضاع چرا اینجا رو نمیفروشین و به یه جای دیگه نقل مکان نمیکنید؟! 

: چون من عاشق اینجام!

وقتی آنها به در خانه رسیدند اوفلیا در را با صدای غژی باز کرد. 

آلیستر دستانش را روی گوشش گذاشت و گفت: وای خدای من، چه صدایی داره، حداقل اگه میخوای تو این خونه بمونی تعمیرش کن! 

: فقط منتظر بودم تو بهم بگی!

وقتی آنها وارد شدند آلیستر با هیجان گفت: وای اینجا از بیرونش هم بزرگتره!

: میخوای بخوابی یا اول یه چیزی میخوری؟

: یه قهوه لطفا!

: قهوه که بی خوابی میاره! 

: درسته، چون میترسم وقتی خوابم منو بکشی!

:هر هر شب تو خیار شور خوابیدی!

اوفلیا به آشپزخانه رفت و گفت: چه جور قهوه ای میخوای؟ عرب، ترک، آمریکایی؟ 

: فرقی نداره!

اوفلیا بعد از چند دقیقه با فنجانی که طرحش گل و خورشید بود آمد؛ اما ناگهان پایش سر خورد، فنجان شکست 

اما

آلیستر سریعا اوفلیا را گرفت و نگذاشت کوچک ترین آسیبی به او برسد! قهوه روی زمین ریخته بود و فضا آکنده از بوی قهوه بود!

یک تپش

سریعا تپش دوم

و سریعا سومی و چهارمی و....

اوفلیا از قهوه نسوخت اما از شدت خجالت در حال ذوب شدن بود! بنابراین بلافاصله آلیستر را از خود جدا کرد و گفت: الان یکی دیگه میارم! همان طور که اوفلیا میخواست برود آلیستر  دستش را گرفت و او را به سمت خود کشید و گفت: فقط یه لحظه!

 

این پارت هدیه ی چالشی بود که گذاشتم، انتظار داشتم بیشتر شرکت کنید ولی خب این بار اوله دفعه ی های بعدی بیشتر شرکت کنید! و اینکه ما نویسنده ها برای رمان هامون زحمت میکشیم پس لطفا حمایت کنید، حمایت ها خیلی پایینه، و از کسایی که حمایت میکنن ممنونم

🖊شرط برای پارت بعد: 6 لایک و 5 کامنت📚