P5

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان مرینت

چمدان‌ها را داخل ماشین گذاشتم.

اما کنارم ایستاده بود و مدام به پنجره عمارت نگاه می‌کرد.

ارن و ارین هم روی صندلی عقب نشسته بودند و درباره مقصد سفرشان حرف می‌زدند.

اما آرام پرسید:

«مامان... بابا نمیاد؟»

لبخند کوچکی زدم.

«نه عزیزم. بابا باید اینجا بمونه.»

اما چیزی نگفت.

فقط دوباره به عمارت نگاه کرد.

من هم برای آخرین بار برگشتم و به خانه‌ای نگاه کردم که سال‌ها در آن زندگی کرده بودیم.

جایی که اولین خنده‌های بچه‌ها را شنیده بودم.

جایی که با آدرین خاطرات زیادی ساخته بودم.

نفسم را آرام بیرون دادم.

«بریم.»

ماشین حرکت کرد.

پاریس کم‌کم پشت سرمان جا ماند.

از آینه به بچه‌ها نگاه کردم.

ارن و ارین خیلی زود مشغول بازی شدند، اما اما ساکت بود.

دستش را گرفتم.

«چیزی شده؟»

آرام گفت:

«دلم برای بابا تنگ می‌شه.»

لبخندم کمی لرزید.

« منم.»

اما بعد نگاهم را به جاده دوختم.

نمی‌خواستم بچه‌ها بفهمند چقدر دلم برای آدرین تنگ شده.

---

از زبان آدرین

وقتی ماشین از جلوی عمارت دور شد، هنوز کنار پنجره ایستاده بودم.

خانه ناگهان بیش از حد ساکت شده بود.

صدای خنده اما...

شیطنت‌های ارن و ارین...

و صدای مرینت...

همه رفته بود.

گوشی‌ام را برداشتم.

عکس خانوادگی‌مان روی صفحه بود.

آرام گفتم:

«برگردین...»

اما می‌دانستم مرینت فعلاً به زمان نیاز دارد.

فقط یک چیز را نمی‌دانستم.

اینکه چه کسی پشت تمام این اتفاقات بود.

و در همان لحظه، کلویی از انتهای راهرو عبور کرد.

نگاهی به من انداخت.

لبخند بسیار کوچکی زد.

انگار از رفتن مرینت و بچه‌ها خوشحال بود.

و من برای اولین بار...

به او شک کردم.

درِ عمارت بسته شد.

صدای قدم‌هایم در راهروی بزرگ می‌پیچید.

اما هیچ صدای دیگری نبود.

نه خنده‌ی اما...

نه دعوای ارن و ارین...

نه صدای مرینت که همیشه از آشپزخانه می‌آمد.

خانه‌ای که همیشه شلوغ بود، حالا عجیب ساکت شده بود.

روی مبل نشستم و چند لحظه به روبه‌رو خیره ماندم.

گوشی‌ام را برداشتم.

صفحه را روشن کردم.

عکس خانوادگی‌مان ظاهر شد.

مرینت وسط ایستاده بود و اما، ارن و ارین کنارمان بودند.

لبخند زدم، اما لبخندم خیلی زود محو شد.

زیر لب گفتم:

«دلم براتون تنگ شده...»

گوشی را کنار گذاشتم.

بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.

پنج لیوان روی کابینت بود.

پنج بشقاب هنوز از صبح مانده بود.

یکی برای مرینت...

یکی برای من...

و سه بشقاب کوچک برای بچه‌ها.

دستم روی یکی از بشقاب‌ها ماند.

انگار همین وسایل ساده می‌توانستند تمام خاطراتمان را دوباره زنده کنند.

صدای خنده‌ی ارن در ذهنم پیچید.

«بابا، مال منه!»

بعد صدای ارین:

«نه! تو دیروز برداشتی!»

و بعد صدای مرینت که همیشه می‌گفت:

«بچه‌ها، آروم‌تر!»

چشم‌هایم را بستم.

کاش می‌توانستم زمان را برگردانم.

کاش آن عکس‌ها هیچ‌وقت به دست مرینت نمی‌رسیدند.

چون من مطمئن بودم چیزی درست نیست.

من به مرینت خیانت نکرده بودم.

اما یک سؤال مدام در ذهنم تکرار می‌شد:

چه کسی می‌خواست خانواده‌مان را از هم بپاشد؟

همان لحظه صدای قدمی از پشت سرم آمد.

برگشتم.

کلویی در ورودی آشپزخانه ایستاده بود.

«هنوز بیداری؟»

نگاهش کردم.

«آره.»

لبخند زد.

«احتمالاً دلت برای مرینت و بچه‌ها تنگ شده.»

جوابی ندادم.

فقط به او خیره شدم.

برای اولین بار...

حس کردم چیزی در نگاهش با چیزی که نشان می‌داد، فرق دارد.

کلویی لبخندش را حفظ کرد.

«شب بخیر، آدرین.»

وقتی رفت، نگاهم را از او برنداشتم.

آرام زیر لب گفتم:

«تو کی هستی؟»

و برای اولین بار...

شک من به کلویی جدی شد.

 

نیمه‌شب گذشته بود.

اما هنوز خوابم نمی‌برد.

روی مبل نشسته بودم و به سکوت اطرافم گوش می‌دادم.

قبلاً فکر می‌کردم این عمارت بزرگ، با تمام اتاق‌ها و امکاناتش، یعنی خوشبختی.

اما حالا...

برای اولین بار فهمیدم اشتباه می‌کردم.

بلند شدم و وارد سالن شدم.

اتاق اما خالی بود.

مدادهای رنگی‌اش هنوز روی میز بودند.

عروسکش روی تخت جا مانده بود.

بعد به اتاق ارن و ارین رفتم.

دو تخت کوچک کنار هم.

دو بالش که روی یکی از آن‌ها یک ماشین اسباب‌بازی افتاده بود.

لبخند کوتاهی زدم.

اما خیلی زود دلم گرفت.

آخر سر به اتاق خودمان رفتم.

اتاق من و مرینت.

جای خالی او بیشتر از هر چیزی به چشم می‌آمد.

روی تخت نشستم.

نگاهم روی بالش او ماند.

دستم را روی آن کشیدم و آهسته گفتم:

«مرینت...»

صدای خودم در اتاق پیچید.

هیچ جوابی نبود.

همان لحظه فهمیدم.

من دلم برای یک خانه تنگ نشده بود.

دلم برای آدم‌های داخل خانه تنگ شده بود.

برای مرینت.

برای سه بچه‌مان.

برای خنده‌هایشان.

برای شلوغی‌هایشان.

برای حتی همان لحظه‌هایی که خانه از سر و صدا پر می‌شد.

نگاهم را پایین انداختم.

«بدون شما... اینجا فقط یه ساختمونه.»

گوشی‌ام را برداشتم.

شماره مرینت را باز کردم.

چند لحظه به اسمش خیره ماندم.

می‌خواستم تماس بگیرم.

اما انگشتم روی دکمه تماس متوقف شد.

شاید هنوز به زمان نیاز داشت.

پس فقط یک پیام نوشتم:

«مرینت، هر چیزی که فکر می‌کنی اتفاق افتاده، من آماده‌ام حقیقت رو ثابت کنم. فقط بدون که این خونه بدون تو و بچه‌ها دیگه برای من خونه نیست.»

چند ثانیه به پیام نگاه کردم.

بعد ارسالش کردم.

گوشی را کنار گذاشتم و به پنجره خیره شدم.

پاریس زیر نور شب می‌درخشید.

اما برای من هیچ‌کدام از آن چراغ‌ها مهم نبودند.

فقط یک فکر در ذهنم بود:

باید حقیقت را پیدا کنم.

چون اگر کسی واقعاً قصد داشت خانواده‌ام را از من بگیرد...

این بار اجازه نمی‌دادم موفق شود.

ادامه دارد.....