بیا ادامهههه🎀⭐

اول اینکه از کاربر (بی‌نام) عزیز ممنونم بابت کاور قشنگی که برام درست کردددد🎀🕸️

حالا برو ادامهههه

لایک و کامنت یادتون نرهههه⭐🕸️

و راستی حدس بزنید توی پارت بعدی قراره چی بشه

و بگید کدوم شخصیت براتون جالب بود⭐🕸️

🎀ویرایش شده🎀

فصل اول:نقاب عشق🎭 

پارت3

دنیز: آقا توروخدا کمکم کنید😭

پیرمرد: چی شده دخترم؟ آروم باش بیا بشین اینجا.

و داد زد:

پیرمرد: محسنن یه آب بیار برای این دختر

روی صندلی که گفت نشستم و با هق هق گفتم:

دنیز: اون میخواست......میخوا....ست.....منو....

یه پسر که بهش میخورد 17 ساله باشه به سمت پیرمرد اومد و آبی رو به دستش داد یکم این پسر قیافه اش برام آشنا بود دیده بودمش ولی یادم نمیاد کجا دیدم با صدای پیرمرد دست از فکر کردن برداشتم

پیرمرد گفت:

پیرمرد: آروم باش دخترم آروم اول بیا این آب رو بخور تا آروم بشی.😊

یکم از آب خوردم و دست لرزونمو به آب گرفتم و آب رو از دهنم فاصله دادم و با صدای لرزون گفتم:

دنیز: مم....نون دیگه.....کا..فیه

و با نگاهی عجیب و با ترس و کمی شوک به جاده خیره شدم

میترسیدم که دوباره دنیل بیاد....

وقتی یکم آروم شدم با شوک لب زدم:

دنیز: رفته بودم خونه ی دوست پسرم....

و آروم و با صدای لرزون تعریف کردم که دوباره بغض کردم....

بعد از تعریف کردن همه چیز پیرمرد با دلسوزی و چهره ای ناراحت بدون حرف به جایی خیره شد

و گفت:

پیرمرد: میدونی دخترم این دوره زمونه دیگه نباید به کسی اعتماد کرد.......راستی دخترم گفتی اسمت چی بود؟

دنیز: اسمم دنیزه

و دوباره با نگاهی عجیب و کمی شوک به جاده خیره شدم

پیرمرد با لحن عجیبی گفت:

پیرمرد: دنیز؟....جالبه!

دنیز: چرا؟

پیرمرد: هیچی دخترم....یکی رو میشناختم که اسمش دنیز بود.....راستی دخترم اگه مابایل همراهته یه زنگ به خانواده ات بزن

از اینکه یهویی موضوع رو عوض کرد حس بدی گرفتم

دنیز: منظورتون موبایله؟دارم.....ولی خانواده ای ندارم....

پیرمرد با ناراحتی که زیاد حس ناراحتی نمیداد گفت:

پیرمرد: متاسفم خدا بیامرزه دخترم.....پس دوستی رفیقی نداری؟

دنیز: دارم....

و دستمو آروم به سمت کیفم بردم و موبایلم رو از توی کیفم برداشتم میخواستم که موبایل رو بیارم که از دستم افتاد.....

دستم می‌لرزید....

دوباره دستمو به سمت موبایل بردم و موبایل رو برداشتم و صفحه اش رو روشن کردم و یکم به بک گراند موبایلم خیره شدم....

عکس خودم بود....داشتم می‌خندیدم....

کاش دوباره بتونم بخندم....

همینجوری که خیره بودم موبایلم زنگ خورد..

شماره ناشناس بود....

یه ترس عجیبی توی دلم افتاد خواستم رد تماس بزنم که خودش قطع شد..

و دو ثانیه بعد پیامی بالای صفحه ظاهر شد

حس خوبی نداشتم ولی پیام رو باز کردم

که نوشته بود:

پیدات میکنم....مطمئن باش....راستی پیش پدر بزرگم بهت خوش میگذره؟

با ترس یکبار دیگه پیام رو خوندم

خدایا! چرا بدبختی های من تمومی نداره....

ایندفعه با عقلم تصمیم گرفتم:

با ظاهر حفظ شده ای به سمت تماس ها رفتم و شماره همون یکدونه دوستم رو گرفتم: اُلیوِر

که صدای پسرونه ای ولی یکوچولو با ناز گفت: الو سلام چطوری؟ بالاخره زنگ زدی.

با صدای لرزون و با ترس گفتم:

دنیز: اُلیور میتونی به این لوکیشن بیای؟

الیور: چی شده دنیز؟ اِوا خاک به سرم چرا صدات اینجوریه؟

دنیز: الیور خواهش میکنم بعدا برات توضیح میدم فقط بیا

الیور: باشه اومدم اومدم

و تلفن قطع شد که پیرمرد گفت:

پیرمرد: دنیز....

سرم رو بالا آوردم

چند لحظه با نگاه عجیبی بهم خیره شد بعد آروم گفت:

پیرمرد: مابایلتو بده به من

با تعجب و کمی ترس گفتم:

دنیز: چرا؟

پیرمرد جواب نداد فقط به صفحه ی موبایل خیره شد 

همون لحظه موبایل زنگ خورد.

**همون شماره ناشناس بود**

قلبم فرو ریخت

اینبار قبل از اینکه من کاری کنم پیرمرد دستشو روی دستم گذاشت و با جدیت ولی آروم گفت:

پیرمرد: جواب نده!

با ترس پرسیدم:

دنیز: از کجا میدونستید؟

پیرمرد چند لحظه سکوت کرد 

و بعد به محسن نگاه کرد.‌... محسن هم بدون اینکه چیزی بگه سرش رو پایین انداخت 

ایندفعه پیرمرد رو به من گفت:

پیرمرد: چون این اولین بار نیس که دنیل دنبال یه دختر می‌گرده.....

خشکم زد....

موبایل هنوز زنگ می‌خورد.....

.......‌‌........‌.......

تموم شدددد😂⭐

خبببب اینم از پارت سهههه⭐🎀

چطورهههه؟

لایک و کامنت یادتون نره خوشگلاااا🎀🕸️