سلام sm هستم.  اومدم با قسمت جدیدی از رمانم. 

داستان از دو سال پیش شروع شد وقتی برای اولین بار خانواده مرینت به طبقه بالا ی ساختمانی که خانواده ادرین در انجا زندگی میکردند اسباب کشی کردن. 

اولش ارتباطی بین دو خانواده وجود نداشت. ولی یک روز مادر ادرین به طور تصادفی مادر مرینت ملاقت میکنه و از اون موقع به بعد هر از گاهی مادر ها با هم ارتباط میگرفتن. و گاهی فیلیکس و کاگامی که بچه های کوچک خانواده بودند رو با هم به پارک یا تفریح میبرند. 

ادرین پسر امیلی بود ولی کاملا بر عکس امیلی فردی ارام بود و دوست نداشت زیاد با کسی در ارتباط باشه. همیشه به جدی بودندش معروف بود و ولی خانواده ی خودش رو خیلی دوست داشت و کاملا ارتباط خوبی با خانواده اش داشت  و به پدرش در شرکت کمک میکرد. 

برعکس ادرین که ادم کاملا جدی بود. دختر بزرگ خانواده دوپن چنگ ادمی باوقا خیلی مهربان بود خیلی راحت به همه کمک میکرد و بیشتر اوقات در شیرینی پزی پدرش مشغول کمک کردن بود. 

بین این دو تنها چیز مشترکی که وجود داشت خانواده دوستی و سخت کوشی در کارهاشون بود. 

دو سال گذشت  وقتی که جفتشون 17 ساله شدن. و کم کم برای انتخاب دانشگاه اماده شدند که در یکی از بهترین دانشگاه درس بخوان. مرینت تصمیم داشت که برای ادامه تحصیل بره لندن و ادامه ی تحصیل اش رو در لندن بگذرونه ولی از طرفی هم دوست نداشت خانواده عزیزش رها کنه و بره در یک کشور غریبه درس بخوانه به خاطر همین تمام تلاشش رو برای قبولی در یکی از بهترین دانشگاه های فرانسه میکرد. 

از طرفی ادرین که وارث شغل خانوادگی پدرش بود و قرار بود در اینده رئیس شرکت بشه تمام تلاش میکرد که بهترین دانشگاه فرانسه رو پیدا کنه. 

یک روز که ادرین داشت از پله های ساختمان بالا می رفت یکدفعه به مرینت بر خورد کرد و تمام وسایل ریخت ولی تنها کاری که کرد با بی محلی از اونجا رفت.  مرینت از کار ادرین خیلی جا خورد ناراحت شد و با کلی غرولند وسایلش رو جمع کرد و به سمت خونه شون رفت. 

وقتی رسید،  کاگامی به سمت مرینت رفت مرینت بغل کرد و مرینت هم خم شد خواهر خود رو در اغوش گرفت و به سمت اشپزخانه رفت. مادر خود سابین رو دید که در حال چیدن سفره هست و رفت به سمتش گفت سلام به بهترین مامان دنیا. 

سابین به طرف مرینت برگشت با دیدن پیشانی مرینت که قرمز بود گفت باز چه دسته گلی به اب دادی بچه جون. 

مرینت به سمت اینه رفت تازه متوجه صورتش شد گفت: داشتمش از پله ها بالا می امدم که به پسر بزرگ  خاله امیلی بر خورد کردم. خیلی بی ادبانه من با اون وضعیت که افتاده بودم، رها کرد رفت. 

مامان مرینت تعجب کرد گفت که شاید حواسش نبوده وگرنه ادم خوبیه. 

ادرین اون موقع که با مرینت بر خورد کرد خیلی عصبانی بود،  به خاطر همین همچنین بر خوردی داشت. شاید ادم جدی باشه و ولی ادم بد رفتار و بی ادبی نیست. 

ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید امیدوارم که از خواندن رمانم لذت ببرید.