سلام sm هستم. و با قسمت جدیدی از رمانم اومدم. امیدوارم از خواندن رمانم لذت ببرید. 

مرینت: دو سال پیش بود که از شانگهای به فرانسه مهاجرت کردیم قبلا پیش عموم که رستوران داره زندگی میکردیم. ولی پدرم تصمیم گرفت که به فرانسه زادگاهش برگردیم.  پدرم تصمیم گرفت که  به شغل خانوادگیش نانوایی و شیرینی پزی که از نسل های قبل خانواده اش  به پدرم ارث رسیده بود، بپردازد. 

برای همین مغازه ای که از پدربزرگم ارث رسیده بود رو بعد از رسیدن به فرانسه راه اندازی کردیم و بعد کلی گشتن به دنبال خانه یک خونه که کاملا بزرگ پر از امکانات و نزدیک به قنادی و مدرسه و همسایگانی خوبی داشت  رو پیدا کردیم. اولش پولمون کم بود ولی بالاخره تونستیم خونه رو بخریم. 

خانواده اگراست که یکی از معروف ترین شرکت های مد و فشن را در فرانسه  دارن همسایه پایینی ما بودن. اولش فکر میکردم که بخاطر پولدار بود خیلی فخر فروش باشن ولی وقتی با خاله امیلی و خانواده اش اشنا شدم فهمیدم که چقدر خانواده خوبی هستن و با تمام اون ذهنیت هایی که از پولدار ها داشتم فرق میکنن. 

ولی همیشه برام سوال بود که چرا با این همه پول در همچین خونه ای زندگی میکنن یکبار از خاله امیلی پرسیدم و خاله گفت که ما اصلا دوست نداشتیم از مردم جدا باشیم و در خونه هایی که فقط افراد پولدار زندگی میکنن، زندگی کنیم. میخواستیم که زندگی معمولی داشته باشیم و فرزاندانمون مثل ما در سختی برای اینکه همه فکر میکردند باید به خاطر پول به ما احترام بزارن بزرگ بشن. 

من واقعا خیلی از این  موضوع تعجب کردم ولی دیدیم که چقدر منطقی فکر کردن چون خود منم همیشه به خاطر اختلاف که با هم سن و سالام داشتم مورد تمسخر قرار میگرفتم ولی الان بر عکس گذشته زندگی خوبی داریم. 

فلش بک به گذشته قبل از به دنیا اومدن مرینت

پدر مرینت از خانواده اش جدا میشه و به سفر در بین شهر ها میپردازه. که در شانگهای مادر مرینت رو ملاقت میکنه و عاشق مادر مرینت میشه و بعد با هم ازدواج میکنن. بعد تصمیم میگیرن که در همون جا کنار برادر بزرگتر سابین زندگی کنن. 

ولی بعد به دنیا اومدن مرینت، زندگی برای خانواده مرینت خیلی سخت میشه.  ولی هر جور که شده تمام سختی ها رو با هم پشت سر میزارن و بعد از 9 سال صاحب دختری دیگر میشوند که نام او را کاگامی میزارن و در کنار هم زندگی خوبی دارن. که بعد از گذشت 15سال، که  پدر مرینت خانواده خودش را ترک کرده بود. 

پدربزرگ مرینت به پسرش تام زنگ میزند و میگوید که تام برگرد و کسب و کار خانوادگیشان را ادامه دهد.  چون خودش بیمار شده و دیگر توانایی گرداندن مغازه را ندارد. و بعد از اون پدر مرینت تصمیم میگیرد که برگردد و کسب و کار خانوادگی خود را حفظ کند. و حالا نزدیک به دو سال هست که در فرانسه زندگی میکنن و زندگی خوبی دارند. 

ممنونم که همراه این قسمت از رمانم بودید. 

خوشحال میشم که از رمان دیگرم مرگ یا شروع دوباره هم اگر دوست داشتید حمایت کنید. ❤