بنده اینجا اومدم بگم تابستون خودم چطور بود اگه دوست داشتید بخونید یا شماهم مال خودتون رو تعریف کنید 🙃

•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

خب نمیخوام بی انصاف باشم ولی در مقایسه با تابستون پارسالم تابستون امسالم چندان درخشان و خوب نبود ولی بازهم اینجور نیست که بگم از تابستون امثال متنفرم چون نیستم، ولی خیلی هم دوستش ندارم. این تابستون از بیرون کلی کتاب خواندم کلی چیزهای جالب دیدم، پست گذاشتم، سریال دیدم، انیمه دیدم، مانهوا خوندم، دوتا از دوست های صمیمیم رو دیدم. همشون هم اتفاق های خوبی بودن ولی یه قسمت های تابستون امسال و کلا امسال بود که اصلا دلم نمی‌خواست از تخت بیام بیرون دلم نمی‌خواست کتاب بخونم دلم نمی‌خواست کسیو ببینم دلم نمی‌خواست اصلا اینجا باشم یه روزهایی بود که هیچکاری نمی‌کردم مثلا بیشترش یا می خوابیدم یا سریال می‌دیدم و برای منی که بدون قصد خودنمایی یا چیزی همیشه دلم میخواد چیزی یاد بگیرم و کتاب بخونم و نسبت به دیروزم آدم بهتری باشم در اون روزها خیلی حس میکردم که دارن بی فایده می گذرن و دارم وقتم رو تلف میکنم در صورتی که الان که بهش نگاه میکنم اینجور نبود و الان دلم خواست بیام بنویسم که اگه کسی با من همدرد هست بیاد یا تجربه شبیه به من داره این حرف هارو بشنوه. اون روزهایی که در خیال خودم هیچ‌کار نمی‌کردم شاید تباه نشدن، اون روزها من داشتم استراحت میکردم داشتم بازیابی انرژی میکردم داشتم سعی می‌کردم توی این وضعیت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و اینها فقط زنده بمونم و هممون چه باشگاه میریم چه زبان میخونیم چه سریال می‌بینیم چه درس میخونیم. همه درحال تلاش برای ادامه دادن هستیم برای اینکه از این دوره سخت گذر کنیم و میتونیم، میدونم که میتونیم. خلاصه روزهایی داخل این تابستون بود که اصلا دوست شون نداشتم حس میکردم دارم بی فایده فقط ساعت رو تماشا میکنم و کار خاصی انجام نمیدهم در صورتی که وقتی به پشت سرم نگاه میکردم می دیدم که توی همین روزهایی که فکر میکردم تلف شدن چیزهای جدیدی یاد گرفتم , کتاب خوندم، سریال دیدم، وقت گذراندم با کسانی که دوست شان دارم و سرعت رشد و پیشرفت من متوقف نشده بود فقط پایین تر اومده بود و برای من کم رنگ شده بود جوری که من متوجه تغییرات نمی‌شدم و حتی نمیدانستم هفته ها دارند چطور می گذرند و چطور من از اخرین امتحان ام ناگهان به ۳۰ مرداد رسیدم، در کل احساسات و زندگی ما ادمها در نظر من خیلی پیچیده است یعنی هیچ وقت نمیتونی یک برچسب کاملا سیاه یا کاملا سفید روی یک رابطه یا برهه در زندگیت بذاری. ممکنه بگی یک دوره خیلی سخت گذشت و میان تمام اون سختی یه روزهایی هم خیلی خوشحال بوده و اینها همدیگه رو نقض نمیکنن یا یک پارادوکس نیستند بلکه به خاطر اینه که ما سرشار از احساس ها و فکر های مختلف هستیم که میتونه برای ما یک خاطره بد در اوج شادی یا یک خاطره خوب در دل سختی ها بسازه، نیومدم حرف های انگیزشی یا زرد بزنم حتی اگر بمیرم هم حاضر نیستم این چندماه رو دوباره زندگی کنم فقط اومده بودم خیلی که داخل دل و فکرم بود را با شما در میان بذارم شاید احساس شما مشترک باشه شاید بی حس باشید شاید هم با من مخالف داشته باشید در هرحال دوست دارم نظرتون رو بشنوم و هنوز نمیدونم این تابستون قراره به چه اتفاقی تموم بشه و من وقتی وارد فصل جدید بشم چه کسی خواهم بود اما دوست دارم که کنار شما باشم و بازهم باهاتون حرف بزنم و براتون پست بذارم چون جدا از ژورنالی که دارم این وبلاگ و این اکانت برای من مثل یک دفترچه خاطرات مجازی هست چیزی که نشون میده من چه کسی بودم و چه کسی شدم و دلم می‌خواد که ادامه داشته باشه 🙃 

 

تا درودی دیگر بدرود ✨