سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : مایک و لیزی  

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

زمانی که مِی از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست ، مایک بلافاصله به سمتش آمد و پرسید :

_ چی شد ؟

مِی چشمانش را تنگ کرد و به آرامی گفت :

_ هیچی ...

سپس بر روی یکی از صندلی های سالن نشست . مایک با بی قراری کنار مِی نشست و گفت :

_ چرا نشستی ؟ بیا بریم خونه !

مِی مجله ایی برداشت و با بی خیالی تمام گفت :

_ مایک ، تو هم باید بری پیش لیزی .

مایک با ناراحتی ناله ایی بچگانه سر داد و گفت :

_ نمیخوام ، بریم خونه ...

سپس چهره اش شبیه به بچه ایی شد که می خواهد بزند زیر گریه . مِی مجله اش را کنار گذاشت و با جدیت تمام گفت :

_ مایک ، اون لیلی بود که اگه گریه می کرد سعی می کردم آرومش کنم ؛ ولی اگه تو گریه کنی ، باور کن که کتکت می زدم !

بلافاصله مایک چهره ایی خصمانه به خود گرفت و وارد اتاق شد .

لیزی با دیدن مایک لبخندی زد و با شادمانی از جایش بلند شد و گفت :

_ سلام مایک . از دیدنت خوشحالم .

مایک درحالی که دست هایش را در جیب لباس آبی رنگش می کرد‌ ، با کج خلقی گفت :

_ ولی من نه .

سپس درحالی که بر روی یک مبل زرد رنگ می نشست ، به ساعت دیواری خیره شد . انگار تنها چیز مهمی که در اتاق وجود داشت ، فقط وفقط آن ساعت بود .

لیزی درحالی که در فنجان چینی اش کمی چای می ریخت پرسید :

_ چای با شیر میخوری ، با بدون شیر ؟

مایک بعد از یک دقیقه ، با بی حوصلگی جواب داد :

_ چای نمیخوام .

لیزی لبخند زد و ظرفی که در آن پر از کوکی بود را به سمت مایک گرفت و پرسید :

_ کوکی ساده میخوای ، یا شکلاتی ؟

مایک برای یک لحظه به ظرف خیره شد ؛ ولی خیلی سریع ، سرش را برگرداند تا کوکی ها را نبیند ، انگار که از انجام گناه کبیره ایی خودداری می کند .

لیزی یک کوکی ساده برداش . بعد از چند دقیقه ایی سکوت گفت :

_ من عاشق کوکی هستم ! یادم میاد پدرم یه شیرین فروشی توی اوهایو داشت . بهترین شیرنی های اون منطقه رو درست می کرد ؛ ولی بهترین شیرینی ایی که درست می کرد کوکی شکلاتی بود .

ایزی جرئه ایی از چایش را نوشید و بعد با افسوس ادامه داد :

_ ولی متاسفانه مجبور شدیم از اوهایو بریم . اومدیم یه شهر کوچیک که شغل بیشترشون کار تو کارخونه شکلات سازی بود . صاحب کارخونه مرد خیلی خسیسی بود و کم حقوق می داد .

لیزی چینی به بینی اش انداخت و گفت :

_ بدبختی من این بود که برای اینکه بخوام برم مدرسه ، مجبور بودم از اون کارخونه عبور کنم و همین بود که عذابم می داد ؛ چون من اجازه نداشتم شکلات بخورم و از طرفی هرروز مجبور بودم بوی شکلات رو تحمل کنم .

مایک نیم نگاهی به لیزی انداخت و پرسید :

_ چرا ؟

سپس انگار که کار اشتباهی کرده باشد ، دوباره به ساعت خیره شد . 

لیزی جرئه دیگری از چایش خورد و با حسرت گفت :

_ چون مامانم دندون پزشک بود !

لیزی لبخندی زد . فنجان چایش را بر روی میز گذاشت و پرسید :

_ پدر و مادر تو چی کاره بودن ؟

مایک نگاهش را از ساعت گرفت و خیلی عجیب به لیزی نگاه کرد . انگار داشت با خودش تصمیم می گرفت که می تواند به او بگوید ، یا نه .

بعد از لحظاتی تاخیر گفت :

_ نمی دونم ... 

لیزی لبخندی زد و بعد پرسید :

_ تاحالا بهت نگفته بودن ؟

_ من رو جزو خودشون نمی دونستن ...

لبهند لیزی محو شد و جای خود را به جدیت و کمی سردرگمی داد . مایک نیز چند ثانه ایی به لیزی خیره شد ، سپس لحظاتی طولانی به ظرف کوکی ها خیره شد و با سادگی تمام پرسید :

_ میشه کوکی بردارم ؟

لیزی سرش را تکان داد . مایک چند کوکی شکلاتی برداشت . چهار تایش را در جیب لباسش گذاشت و یکی را خورد .

مایک دوباره به ساعت دیواری چشم دوخت . چیزی نمی گفت و مانند مجسمه ایی بی حرکت نشسته بود و به عقربه های ساعت که نشان می داد فقط نیم ساعت گذشته است نگاه می کرد .

لیزی لبخندی زد . به آرامی پرسید :

_ چرا فکر می کنی اونها تو رو جزو خودشون نمی دونن ؟

_ چون من عاقلم و اونها دیوونه .

مایک به قدری این را جدی گفته بود ، که لیزی نیز مجبور شد جدی تر باشد . 

لیزی درحالی که عینکش را درست می کرد پرسید :

_ اونها بدشون می اومد که تو عاقلی ؟

مایک جواب داد :

_ آره . 

_ و چون از عاقل بودن تو بدشون می اومد ، چیکار کردن ؟

مایک اندکی مکث کرد ، بعد طوری که انگار یک ربات است جواب داد :

_ جوزف اول کتکم می زد که درست بشم . بعد گفت نباید از اتاق بیرون بیام و بعد فرستادم تیمارستان . می گفت من یه اشتباهم ...

مایک بعد از گفتن جمله آخر ، مدتی به کف زمین نگاه کرد ، سپس پرسید :

_ مِی هم فکر میکنه من یه اشتباهم ؟

مایک به شکل درمانده و غم انگیزی این جمله را گفته بود . 

لیزی سعی کرد لبخند بزند و گفت :

_ قطعا مِی چنین فکری نمی کنه . 

مایک با شنیدن این حرف ، دوباره به ساعت دیواری خیره شد که نشان می داد ده دقیقه گذشته است . 

لیزی پرسید :

_ می خوای بگی چرا جوزف تو رو فرستاد تیمارستان ؟

مایک که حالا راحت تر نشسته بود ، گفت :

_ چون قرار بود جکی و تیتو و جرمین و مارلون آواز بخونن . می گفت اگه کسی بفهمه من داداششونم ، اونها موفق نمیشن .

لیزی پرسید :

_ و موفق شدن ؟

مایک لبخندی شادمان زد و گفت :

_ نه ! 

لیزی لبخند زد و پرسید :

_ چرا موفق نشدن ؟

مایک درحالی که با شادمانی لبخند می زد گفت :

_ چون آهنگاشون آشغال بود ...

انگار مایک خوشحال بود که برادرانش موفق نشده بودند . هرکس دیگری بود نیز به مایک حق می داد که از شکست چنین برادرانی شادکام باشد .

لیزی به ساعت دیواری خیره شد و بعد با لبخند گفت :

_ ظاهراً جلسه امروز تموم شد مایک . میتونی بری !

مایک بلافاصله از روی مبل بلند شد و از اتاق خارج شد .

وقتی در را پشت سرش بست ، به سمت مِی آمد و پرسید :

_ حالا میتونیم بریم خونه ؟

مِی که سرگرم خواندن مجله بود ، بی آنکه سرش را بلند کند گفت :

_ آره .

سپس بدرحالی که مجله را با بی میلی روی صندلی کناری اش می گذاشت ، از جایش بلند شد .