سلام ؛ من دیوانه ام ! P47
1 ساعت پیش · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : مایک و لیزی
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
زمانی که مِی از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست ، مایک بلافاصله به سمتش آمد و پرسید :
_ چی شد ؟
مِی چشمانش را تنگ کرد و به آرامی گفت :
_ هیچی ...
سپس بر روی یکی از صندلی های سالن نشست . مایک با بی قراری کنار مِی نشست و گفت :
_ چرا نشستی ؟ بیا بریم خونه !
مِی مجله ایی برداشت و با بی خیالی تمام گفت :
_ مایک ، تو هم باید بری پیش لیزی .
مایک با ناراحتی ناله ایی بچگانه سر داد و گفت :
_ نمیخوام ، بریم خونه ...
سپس چهره اش شبیه به بچه ایی شد که می خواهد بزند زیر گریه . مِی مجله اش را کنار گذاشت و با جدیت تمام گفت :
_ مایک ، اون لیلی بود که اگه گریه می کرد سعی می کردم آرومش کنم ؛ ولی اگه تو گریه کنی ، باور کن که کتکت می زدم !
بلافاصله مایک چهره ایی خصمانه به خود گرفت و وارد اتاق شد .
لیزی با دیدن مایک لبخندی زد و با شادمانی از جایش بلند شد و گفت :
_ سلام مایک . از دیدنت خوشحالم .
مایک درحالی که دست هایش را در جیب لباس آبی رنگش می کرد ، با کج خلقی گفت :
_ ولی من نه .
سپس درحالی که بر روی یک مبل زرد رنگ می نشست ، به ساعت دیواری خیره شد . انگار تنها چیز مهمی که در اتاق وجود داشت ، فقط وفقط آن ساعت بود .
لیزی درحالی که در فنجان چینی اش کمی چای می ریخت پرسید :
_ چای با شیر میخوری ، با بدون شیر ؟
مایک بعد از یک دقیقه ، با بی حوصلگی جواب داد :
_ چای نمیخوام .
لیزی لبخند زد و ظرفی که در آن پر از کوکی بود را به سمت مایک گرفت و پرسید :
_ کوکی ساده میخوای ، یا شکلاتی ؟
مایک برای یک لحظه به ظرف خیره شد ؛ ولی خیلی سریع ، سرش را برگرداند تا کوکی ها را نبیند ، انگار که از انجام گناه کبیره ایی خودداری می کند .
لیزی یک کوکی ساده برداش . بعد از چند دقیقه ایی سکوت گفت :
_ من عاشق کوکی هستم ! یادم میاد پدرم یه شیرین فروشی توی اوهایو داشت . بهترین شیرنی های اون منطقه رو درست می کرد ؛ ولی بهترین شیرینی ایی که درست می کرد کوکی شکلاتی بود .
ایزی جرئه ایی از چایش را نوشید و بعد با افسوس ادامه داد :
_ ولی متاسفانه مجبور شدیم از اوهایو بریم . اومدیم یه شهر کوچیک که شغل بیشترشون کار تو کارخونه شکلات سازی بود . صاحب کارخونه مرد خیلی خسیسی بود و کم حقوق می داد .
لیزی چینی به بینی اش انداخت و گفت :
_ بدبختی من این بود که برای اینکه بخوام برم مدرسه ، مجبور بودم از اون کارخونه عبور کنم و همین بود که عذابم می داد ؛ چون من اجازه نداشتم شکلات بخورم و از طرفی هرروز مجبور بودم بوی شکلات رو تحمل کنم .
مایک نیم نگاهی به لیزی انداخت و پرسید :
_ چرا ؟
سپس انگار که کار اشتباهی کرده باشد ، دوباره به ساعت خیره شد .
لیزی جرئه دیگری از چایش خورد و با حسرت گفت :
_ چون مامانم دندون پزشک بود !
لیزی لبخندی زد . فنجان چایش را بر روی میز گذاشت و پرسید :
_ پدر و مادر تو چی کاره بودن ؟
مایک نگاهش را از ساعت گرفت و خیلی عجیب به لیزی نگاه کرد . انگار داشت با خودش تصمیم می گرفت که می تواند به او بگوید ، یا نه .
بعد از لحظاتی تاخیر گفت :
_ نمی دونم ...
لیزی لبخندی زد و بعد پرسید :
_ تاحالا بهت نگفته بودن ؟
_ من رو جزو خودشون نمی دونستن ...
لبهند لیزی محو شد و جای خود را به جدیت و کمی سردرگمی داد . مایک نیز چند ثانه ایی به لیزی خیره شد ، سپس لحظاتی طولانی به ظرف کوکی ها خیره شد و با سادگی تمام پرسید :
_ میشه کوکی بردارم ؟
لیزی سرش را تکان داد . مایک چند کوکی شکلاتی برداشت . چهار تایش را در جیب لباسش گذاشت و یکی را خورد .
مایک دوباره به ساعت دیواری چشم دوخت . چیزی نمی گفت و مانند مجسمه ایی بی حرکت نشسته بود و به عقربه های ساعت که نشان می داد فقط نیم ساعت گذشته است نگاه می کرد .
لیزی لبخندی زد . به آرامی پرسید :
_ چرا فکر می کنی اونها تو رو جزو خودشون نمی دونن ؟
_ چون من عاقلم و اونها دیوونه .
مایک به قدری این را جدی گفته بود ، که لیزی نیز مجبور شد جدی تر باشد .
لیزی درحالی که عینکش را درست می کرد پرسید :
_ اونها بدشون می اومد که تو عاقلی ؟
مایک جواب داد :
_ آره .
_ و چون از عاقل بودن تو بدشون می اومد ، چیکار کردن ؟
مایک اندکی مکث کرد ، بعد طوری که انگار یک ربات است جواب داد :
_ جوزف اول کتکم می زد که درست بشم . بعد گفت نباید از اتاق بیرون بیام و بعد فرستادم تیمارستان . می گفت من یه اشتباهم ...
مایک بعد از گفتن جمله آخر ، مدتی به کف زمین نگاه کرد ، سپس پرسید :
_ مِی هم فکر میکنه من یه اشتباهم ؟
مایک به شکل درمانده و غم انگیزی این جمله را گفته بود .
لیزی سعی کرد لبخند بزند و گفت :
_ قطعا مِی چنین فکری نمی کنه .
مایک با شنیدن این حرف ، دوباره به ساعت دیواری خیره شد که نشان می داد ده دقیقه گذشته است .
لیزی پرسید :
_ می خوای بگی چرا جوزف تو رو فرستاد تیمارستان ؟
مایک که حالا راحت تر نشسته بود ، گفت :
_ چون قرار بود جکی و تیتو و جرمین و مارلون آواز بخونن . می گفت اگه کسی بفهمه من داداششونم ، اونها موفق نمیشن .
لیزی پرسید :
_ و موفق شدن ؟
مایک لبخندی شادمان زد و گفت :
_ نه !
لیزی لبخند زد و پرسید :
_ چرا موفق نشدن ؟
مایک درحالی که با شادمانی لبخند می زد گفت :
_ چون آهنگاشون آشغال بود ...
انگار مایک خوشحال بود که برادرانش موفق نشده بودند . هرکس دیگری بود نیز به مایک حق می داد که از شکست چنین برادرانی شادکام باشد .
لیزی به ساعت دیواری خیره شد و بعد با لبخند گفت :
_ ظاهراً جلسه امروز تموم شد مایک . میتونی بری !
مایک بلافاصله از روی مبل بلند شد و از اتاق خارج شد .
وقتی در را پشت سرش بست ، به سمت مِی آمد و پرسید :
_ حالا میتونیم بریم خونه ؟
مِی که سرگرم خواندن مجله بود ، بی آنکه سرش را بلند کند گفت :
_ آره .
سپس بدرحالی که مجله را با بی میلی روی صندلی کناری اش می گذاشت ، از جایش بلند شد .