p37

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

همه‌چیز برای شروع مراسم آماده شده بود.

میزهای مهمانان با گل‌های سفید و شیری‌رنگ تزئین شده بودند و چراغ‌های کوچک اطراف سالن، فضای گرمی ایجاد کرده بودند.

در قسمت روبه‌روی مهمانان، جایگاه مخصوص مراسم قرار داشت.

ادرین آنجا ایستاده بود.

کت مشکی، پیراهن سفید و همان حلقه ساده‌ای که چند روز قبل انتخاب کرده بود، همه‌چیز را برایش متفاوت کرده بود.

اما چیزی که بیشتر از لباس و ظاهرش توجه همه را جلب می‌کرد، نگاهش بود.

مدام به در ورودی نگاه می‌کرد.

گابریل که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، متوجه شد.

آرام گفت:

— آروم باش.

ادرین نگاهش کرد.

— آرومم.

گابریل لبخند زد.

— نه، نیستی.

ادرین لبخند کوتاهی زد.

— فقط منتظرم.

گابریل چیزی نگفت.

فقط دستش را روی شانه پسرش گذاشت.

— بالاخره رسید.

ادرین دوباره به در نگاه کرد.

و همان لحظه...

موسیقی تغییر کرد.

همه مهمانان ساکت شدند.

درهای سالن باز شد.

مرینت ظاهر شد.

برای چند ثانیه، ادرین فقط نگاهش کرد.

انگار تمام صدای اطراف برایش محو شده بود.

مرینت آرام قدم برمی‌داشت.

لباس شیری‌رنگش روی زمین حرکت می‌کرد و مرواریدهای ظریف دور کمرش زیر نور سالن می‌درخشیدند.

موهایش مرتب و نیمه‌باز بود و تاج ظریف روی سرش قرار داشت.

در دستش دسته‌گل کوچکی از گل‌های سفید بود.

مرینت قدم به قدم جلو می‌آمد.

قلبش تند می‌زد.

اما وقتی نگاهش به ادرین افتاد، کمی آرام‌تر شد.

با خودش فکر کرد:

«اونجاست...»

ادرین همان‌طور که نگاهش می‌کرد، لبخند کوچکی زد.

مرینت هم لبخند زد.

کلارا که میان مهمانان نشسته بود، آرام دستش را روی دهانش گذاشت و با لبخند به صحنه نگاه کرد.

لیدیا، یکی از دوستان خانوادگی اگرست، زیر لب گفت:

— چقدر زیبا شده...

مهمانان آرام شروع به لبخند زدن کردند.

مرینت به جایگاه نزدیک شد.

وقتی به ادرین رسید، برای لحظه‌ای ایستاد.

ادرین آرام گفت:

— خوش اومدی.

مرینت لبخند زد.

— ممنون.

مراسم آغاز شد.

---

مجری مراسم پشت جایگاه ایستاد و با لحنی رسمی گفت:

— امروز در این جمع، شاهد آغاز فصل جدیدی از زندگی دو نفر هستیم؛ دو نفری که تصمیم گرفته‌اند مسیر آینده‌شان را در کنار یکدیگر ادامه دهند.

مرینت نفس عمیقی کشید.

دست‌هایش را آرام روی دسته‌گل قرار داده بود.

ادرین هم کنار او ایستاده بود.

مجری ادامه داد:

— ازدواج فقط یک مراسم نیست. یک تصمیم است؛ تصمیمی که بر پایه احترام، اعتماد و مسئولیت شکل می‌گیرد.

مرینت برای لحظه‌ای به ادرین نگاه کرد.

ادرین هم نگاهش کرد.

جمله‌های مجری برای او عجیب بود.

چون چند روز پیش، همه‌چیز با یک قرارداد شروع شده بود.

اما حالا...

دیگر احساسش نسبت به ادرین چیزی نبود که بتواند به راحتی نادیده بگیرد.

مجری رو به ادرین کرد.

— آقای ادرین اگرست، آیا آماده‌اید این مسیر را با خانم مرینت دوپن‌چنگ آغاز کنید؟

ادرین مکث کوتاهی کرد.

بعد با صدایی آرام اما محکم گفت:

— بله.

مرینت ناخودآگاه لبخند زد.

مجری رو به او کرد.

— خانم مرینت دوپن‌چنگ، آیا شما نیز این تصمیم را با رضایت خود پذیرفته‌اید؟

مرینت چند لحظه سکوت کرد.

نگاهش به ادرین افتاد.

تمام اتفاقات گذشته از ذهنش عبور کرد.

اولین روز کاری.

اولین بحث.

سفر لندن.

ساحل.

روزهایی که آرام‌آرام به حضور ادرین عادت کرده بود.

و بعد...

همان لحظه‌ای که فهمیده بود دلش برایش تنگ می‌شود.

لبخند زد.

— بله.

صدای آرام تشویق مهمانان بلند شد.

مرینت سرش را پایین انداخت.

---

حلقه‌ها

یکی از کارکنان مراسم جعبه کوچکی را آورد.

ادرین جعبه را باز کرد.

حلقه ساده‌ای که خودش انتخاب کرده بود، داخل آن قرار داشت.

چند روز قبل وقتی آن را خریده بودند، فقط یک حلقه به نظر می‌رسید.

اما امروز...

معنای دیگری پیدا کرده بود.

مجری گفت:

— اکنون حلقه‌ها رد و بدل می‌شوند.

ادرین حلقه را برداشت.

مرینت دستش را جلو آورد.

دست‌هایش کمی می‌لرزید.

ادرین متوجه شد.

آرام گفت:

— استرس داری؟

مرینت خیلی آهسته جواب داد:

— کمی.

— نگران نباش.

مرینت نگاهش کرد.

— تو هم استرس داری؟

ادرین لبخند زد.

— خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.

مرینت خندید.

بعد ادرین حلقه را به آرامی روی انگشت او قرار داد.

صدای تشویق مهمانان بلند شد.

کلارا دست زد و لبخند زد.

مرینت برای چند لحظه به حلقه نگاه کرد.

حلقه روی دستش قرار گرفته بود.

همان حلقه‌ای که قرار بود فقط نماد یک توافق باشد.

اما حالا قلبش چیز دیگری می‌گفت.

نوبت مرینت رسید.

جعبه دوم را برداشت.

حلقه ادرین را بیرون آورد.

ادرین دستش را جلو آورد.

مرینت حلقه را آرام روی انگشت او گذاشت.

ادرین به حلقه نگاه کرد.

بعد به مرینت.

— تموم شد.

مرینت لبخند زد.

— آره.

مجری لبخند زد و گفت:

— از این لحظه، این دو نفر رسماً زندگی مشترک خود را آغاز می‌کنند.

صدای تشویق سالن را پر کرد.

گلبرگ‌های سفید از بالای جایگاه پایین ریختند.

مرینت با تعجب سرش را بالا گرفت.

یکی از گلبرگ‌ها روی دسته‌گلش افتاد.

خندید.

ادرین هم خندید.

چند لحظه بعد، موسیقی دوباره شروع شد.

---

بعد از مراسم

مهمانان یکی‌یکی جلو می‌آمدند.

گابریل اولین نفر بود.

با لبخند گفت:

— مبارک باشه.

ادرین جواب داد:

— ممنون.

بعد رو به مرینت کرد.

— به خانواده اگرست خوش اومدی.

مرینت لبخند زد.

— ممنونم.

بعد نوبت کلارا رسید.

او تقریباً از شدت هیجان خودش را به مرینت رساند.

— بالاخره!

مرینت خندید.

— چی بالاخره؟

— بالاخره شد!

— کلارا!

کلارا او را در آغوش گرفت و گفت:

— خیلی خوشحالم برات.

مرینت لبخند زد.

— ممنون.

بعد کلارا آرام گفت:

— و ادرین...

ادرین که نزدیکشان بود گفت:

— بله؟

کلارا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

— مراقب مرینت باش.

ادرین جدی جواب داد:

— هستم.

مرینت با شنیدن این جمله برای لحظه‌ای ساکت شد.

این دو کلمه خیلی ساده بودند.

اما برای او معنای زیادی داشتند.

---

بعد از تبریک مهمانان، عکاس از آنها خواست چند عکس رسمی بگیرند.

مرینت کنار ادرین ایستاد.

عکاس گفت:

— هر دو به دوربین نگاه کنید.

مرینت لبخند زد.

عکس اول گرفته شد.

— حالا یک عکس طبیعی‌تر.

مرینت به ادرین نگاه کرد.

ادرین هم به او نگاه کرد.

عکاس گفت:

— همین خوبه!

صدای شاتر دوربین بلند شد.

عکس ثبت شد.

بعد عکاس گفت:

— حالا هر دو به حلقه‌هاتون نگاه کنید.

مرینت و ادرین هم‌زمان به دست‌هایشان نگاه کردند.

دو حلقه ساده.

دو تصمیم.

و یک آینده که هنوز هیچ‌کدام نمی‌دانستند قرار است چه شکلی باشد.

عکاس عکس دیگری گرفت.

---

وقتی مراسم آرام‌تر شد، مرینت کنار پنجره سالن ایستاد.

به بیرون نگاه کرد.

چند ساعت قبل فکر می‌کرد قرار است فقط یک مراسم رسمی را پشت سر بگذارد.

اما حالا...

وقتی به حلقه روی دستش نگاه کرد، احساس عجیبی داشت.

صدای ادرین از پشت سرش آمد:

— خسته شدی؟

برگشت.

— کمی.

ادرین کنار پنجره ایستاد، اما فاصله مناسبی میانشان بود.

— من هم.

مرینت لبخند زد.

— مراسم قشنگی بود.

— آره.

چند ثانیه سکوت کردند.

بعد مرینت آرام گفت:

— ادرین؟

— بله؟

نگاهش به حلقه رفت.

— فکر می‌کنی بعد از امروز چی می‌شه؟

ادرین کمی فکر کرد.

بعد گفت:

— نمی‌دونم.

مرینت سرش را پایین انداخت.

ادرین ادامه داد:

— ولی می‌دونم هر چی بشه، باید با صداقت باهاش روبه‌رو بشیم.

مرینت لبخند زد.

— موافقم.

صدای موسیقی دوباره از وسط سالن بلند شد.

مهمانان مشغول صحبت بودند.

و در میان تمام شلوغی‌ها، مرینت و ادرین برای چند لحظه کنار پنجره ایستاده بودند.

دو نفری که قرار بود با یک قرارداد وارد این مسیر شوند...

اما حالا، حتی خودشان هم نمی‌دانستند احساساتشان قرار است این مسیر را به کجا ببرد.