p38

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

موسیقی آرام همچنان در سالن پخش می‌شد.

مهمان‌ها هنوز مشغول صحبت و تبریک گفتن بودند و هر چند دقیقه یک نفر جلو می‌آمد تا با مرینت و ادرین خداحافظی کند.

مرینت کنار ادرین ایستاده بود و هر بار که کسی برایشان آرزوی خوشبختی می‌کرد، با لبخند تشکر می‌کرد.

اما کم‌کم خستگی در چهره‌اش پیدا شده بود.

ادرین متوجه شد.

آرام پرسید:

— خسته شدی؟

مرینت لبخند زد.

— یکم.

— اگر خواستی زودتر بریم.

مرینت به سالن نگاه کرد.

— هنوز چند نفر موندن.

— لازم نیست تا آخر مراسم بمونیم.

مرینت چند لحظه فکر کرد.

— پس بعد از خداحافظی با بقیه.

ادرین سر تکان داد.

— باشه.

---

آخرین تبریک‌ها

کلارا دوباره به سمتشان آمد.

— خب، خانم اگرست!

مرینت با شنیدن این جمله برای لحظه‌ای مکث کرد.

این بار دیگر «خانم اگرست» فقط یک شوخی نبود.

لبخند زد.

— هنوز به این اسم عادت نکردم.

کلارا خندید.

— عادت می‌کنی.

بعد رو به ادرین کرد.

— و آقای اگرست...

ادرین ابرو بالا انداخت.

— بله؟

— مراقب دوست من باش.

ادرین با جدیت گفت:

— حتماً.

مرینت به کلارا نگاه کرد.

— ممنون که امروز کنارم بودی.

کلارا لبخند زد.

— همیشه.

بعد مرینت را در آغوش گرفت و گفت:

— برو، قبل از اینکه بیشتر از این گریه کنم.

مرینت خندید.

— تو که هنوز گریه نکردی!

— چون دارم خودمو کنترل می‌کنم!

هر دو خندیدند.

---

چند دقیقه بعد، گابریل نزد آنها آمد.

به ادرین نگاه کرد و گفت:

— وقتشه.

ادرین پرسید:

— همه خداحافظی کردن؟

— تقریباً.

بعد نگاهش را به مرینت دوخت.

— امیدوارم امشب برایت خاطره خوبی شده باشد.

مرینت لبخند زد.

— خیلی.

گابریل سرش را تکان داد.

— پس خوشحالم.

ادرین برای لحظه‌ای به پدرش نگاه کرد.

— ممنون بابت همه‌چیز.

گابریل دستش را روی شانه او گذاشت.

— خوشبخت باشید.

بعد از آنها فاصله گرفت.

مرینت و ادرین آخرین نگاه را به سالن انداختند.

گل‌ها هنوز روی میزها بودند.

چراغ‌ها روشن بودند.

موسیقی آرامی در پس‌زمینه پخش می‌شد.

همه‌چیز شبیه پایان یک فصل بود.

مرینت زیر لب گفت:

— تموم شد.

ادرین نگاهش کرد.

— آره.

مرینت لبخند کوچکی زد.

— عجیبه.

— چی؟

— فکر می‌کردم وقتی مراسم تموم بشه، خیالم راحت می‌شه.

— نشد؟

مرینت سرش را تکان داد.

— نه.

ادرین لبخند زد.

— منم همین‌طور.

---

آخرین عکس

قبل از خروج، عکاس دوباره جلویشان را گرفت.

— یک عکس آخر!

مرینت خندید.

— باز هم؟

— این یکی آخرشه، قول می‌دم.

ادرین کنار مرینت ایستاد.

عکاس گفت:

— به دوربین نگاه کنید.

هر دو نگاه کردند.

صدای شاتر آمد.

— حالا به هم نگاه کنید.

مرینت به ادرین نگاه کرد.

ادرین هم نگاهش کرد.

مرینت لبخند زد.

عکس گرفته شد.

عکاس گفت:

— عالیه.

بعد اجازه داد بروند.

مرینت هنگام خروج یک لحظه برگشت و سالن را نگاه کرد.

تمام اتفاقات امروز در ذهنش مرور شد.

ورودش.

نگاه ادرین.

حلقه‌ها.

تبریک‌ها.

و حرف‌هایی که قبل از مراسم در باغ به او گفته بود.

لبخند آرامی زد.

بعد به سمت در رفت.

---

ماشین

بیرون سالن، ماشین مشکی ادرین منتظرشان بود.

چراغ‌های ماشین روشن بود و راننده در کنار آن ایستاده بود.

ادرین در را برای مرینت باز کرد.

— بفرمایید.

مرینت کمی لباسش را جمع کرد تا هنگام سوار شدن اذیت نشود.

— ممنون.

داخل ماشین نشست.

ادرین هم سوار شد.

درها بسته شدند.

برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، سکوتی آرام اطرافشان را گرفت.

مرینت به پنجره نگاه کرد.

خیابان‌های پاریس در نور شب می‌درخشیدند.

چراغ مغازه‌ها و ساختمان‌ها یکی‌یکی از کنار ماشین عبور می‌کردند.

مرینت دستش را بالا آورد.

نگاهش به حلقه افتاد.

ادرین متوجه شد.

— هنوز باورش نمی‌شه؟

مرینت خندید.

— نه.

— منم نه.

مرینت به او نگاه کرد.

— فکر می‌کنی فردا صبح وقتی بیدار بشیم، همه‌چیز عادی شده؟

ادرین کمی فکر کرد.

— احتمالاً نه.

— چرا؟

— چون امروز خیلی چیزها تغییر کرد.

مرینت لبخند زد.

— مثلاً؟

ادرین به حلقه دستش نگاه کرد.

— مثلاً این.

مرینت آرام گفت:

— آره.

چند لحظه سکوت کردند.

بعد مرینت خندید.

— من هنوز باید به «خانم اگرست» عادت کنم.

ادرین هم خندید.

— من هم به «همسرم» گفتن.

مرینت با شنیدن این جمله فوراً سرخ شد.

— ادرین!

— چی؟

— این‌طوری نگو!

ادرین خندید.

— چرا؟

— چون عجیب می‌شه.

— ولی واقعیت داره.

مرینت سرش را به پنجره تکیه داد.

— خیلی عجیبه...

---

رسیدن به خانه

حدود نیم ساعت بعد، ماشین وارد محوطه خانه شد.

مرینت از پنجره بیرون را نگاه کرد.

خانه بزرگ و آرام بود.

چراغ‌های بیرونی روشن بودند و مسیر ورودی با نورهای کوچک مشخص شده بود.

ماشین متوقف شد.

ادرین پیاده شد و در سمت مرینت را باز کرد.

مرینت از ماشین بیرون آمد.

برای لحظه‌ای مقابل خانه ایستاد.

ادرین کنار او قرار گرفت.

— خسته‌ای؟

— خیلی.

— پس بهتره بریم داخل.

مرینت سر تکان داد.

با هم وارد خانه شدند.

در که باز شد، فضای داخل آرام و ساکت بود.

بعد از شلوغی مراسم، این سکوت عجیب به نظر می‌رسید.

مرینت آهسته گفت:

— خیلی ساکته.

ادرین گفت:

— معمولاً همین‌طوره.

مرینت به اطراف نگاه کرد.

گل‌هایی روی میز قرار داشتند.

چند بسته هدیه گوشه سالن گذاشته شده بود.

روی میز کوچکی هم یک یادداشت قرار داشت.

ادرین آن را برداشت.

— از طرف پدرمه.

مرینت پرسید:

— چی نوشته؟

ادرین یادداشت را خواند و لبخند زد.

— تبریک گفته.

مرینت لبخند زد.

— خوشحالم.

چند قدم جلو رفت.

بعد خستگی یک‌دفعه خودش را نشان داد.

آرام روی مبل نشست.

— بالاخره نشستم!

ادرین خندید.

— فکر کنم امروز بیشتر از همه تو خسته شدی.

— از صبح آرایشگاه بودم، بعد مراسم، عکس، مهمان‌ها...

دستش را روی صورتش گذاشت.

— دیگه نمی‌تونم!

ادرین به سمت آشپزخانه رفت.

— چیزی می‌خوری؟

مرینت سرش را بلند کرد.

— نه، فقط آب.

ادرین برایش لیوان آب آورد.

مرینت تشکر کرد و نوشید.

بعد به خانه نگاه کرد.

حس عجیبی داشت.

این خانه برای او ناآشنا بود.

اما از امروز قرار بود بخشی از زندگی‌اش باشد.

آرام پرسید:

— اتاق من کجاست؟

ادرین چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— اتاقت آماده است.

مرینت لبخند زد.

— ممنون.

ادرین ادامه داد:

— وسایلت هم از قبل منتقل شده.

مرینت با تعجب نگاهش کرد.

— واقعاً؟

— آره.

— حتی کتاب‌هام؟

— همه‌چیز.

مرینت خندید.

— پس واقعاً همه‌چیز رو آماده کردی.

— خواستم وقتی میای، چیزی کم نباشه.

مرینت چند ثانیه به او نگاه کرد.

همین توجه‌های کوچک بود که بیشتر از هر چیز دیگری احساساتش را پیچیده می‌کرد.

آرام گفت:

— ممنونم، ادرین.

— خواهش می‌کنم.

---

مرینت بالاخره از جا بلند شد.

لباس مراسم را مرتب کرد و به سمت راهرو رفت.

قبل از رفتن، برگشت و به ادرین نگاه کرد.

— شب بخیر.

ادرین لبخند زد.

— شب بخیر، مرینت.

مرینت چند قدم برداشت.

بعد ایستاد.

برای لحظه‌ای به حلقه دستش نگاه کرد.

لبخند زد.

امروز قرار بود فقط یک قرارداد را رسمی کنند.

اما حالا...

وقتی وارد اتاقش شد و در را بست، دستش را روی قلبش گذاشت.

قلبش هنوز آرام نشده بود.

لبخند زد و زیر لب گفت:

— خانم اگرست...

بعد خودش از گفتن این جمله خندید.

روی تخت نشست و به حلقه خیره شد.

در همان لحظه، پشت در، ادرین هم برای چند ثانیه در راهرو ایستاده بود.

او هم به حلقه‌اش نگاه کرد.

هر دو در دو اتاق جدا، به یک چیز فکر می‌کردند:

امروز همه‌چیز تغییر کرده بود.

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند صبح فردا، اولین روز زندگی مشترکشان قرار است چه چیزی برایشان به همراه داشته باشد.