سلامــــــــــــــ sm هستم. با قسمت جدیدی اومدم. 

ایا خوشی تا ابد ادامه پیدا میکند. یا غم همیشه لحظه برای خراب کردن خوشی پیدا میکنه؟. بریم ببینیم چه خواهد شد.؟ 

ادرین: کالاکشن پاییزه امسال یکی از اتفاقات خوب زندگیم بود. من به عنوان جانشین پدرم در اینده معرفی شدم. و در عرض چند روز تمام لباس هایی که برای کالاکشن پاییزه دوختیم. فروخته شد. مخصوصا لباسی که من و فیلیکس پوشیدیم. و این باعث شد که شرکتمون سر زبون ها بیافته. و از هر جای دنیا سفارش داشتیم. 

یک روز بعد من با هواپیما به فرانسه برگشتم. ولی خانواده ام فعلا موندن تا به کارا رسیدگی کنم. همراه من فیلیکسم برگشت. و قرار شد تا وقتی که خانواده ام برگردن. مادر و پدر مرینت از فیلیکس مراقبت کنن. 

چون من نمیتونستم. با خودم به دانشگاه ببرم. ولی تو امروز یا فردا بعد رسیدن به پاریس باید برم خونه و یکسری کار شخصی دارم. و باید وسایل و لباس های جدیدم هم بر دارم. 

مرینت: بعد از کالاشن، همه لباسا سریعا به فروش رسید. و شرکت اگراست مثل بمب در کل جهان منفحر شد. و خیلی معروف تر از قبل شد. 

دیروز وقتی ادرین داشت با نینو تلفنی صحبت میکرد. شنیدم که میگفت قراره فردا برگرده. بعدم مامانم زنگ زد گفت که فیلیکس قراره چند روز تا وقتی خانواده اش از لندن برگردند. پیش پدر و مادرم بمونه. 

مادر همچنین گفت که خوشحال میشه که منم برای چند روز برم پیشون بمونم. چون از وقتی دانشگاه شروع شده وقت نکردم. برم دیدنشون. پس تصمیم گرفتم که اماده بشم و برای فردا بلیط گرفتم. چون حداقل دو تا سه ساعت دانشگاه تا خونه فاصله داشت. ولی باید یه راه نسبتا طولانی رو پیاده تا ایستگاه اتوبوس میرفتم. 

صبح خواب موندم. که یکدفعه صدا الیا شنیدم. که با ذوق صحبت میکرد. چشم ها باز کردم.و بعد با همه بچه که تو اتاقمون بودم رو برو شدم. هنوز مغز بالا نیومده بود. پس با چشم هام شروع کردم. به بررسی اطراف وکسانی که تو اتاق مون بودند. 

خداروشکر که کسی جز اکیپ خودمون نبود. چون مطمئنم که اصلا الان تو وضعیت خوبی قرار ندارم. که یکدفعه با دیدن لوکا و ادرین از جا پریدم. همه شروع کردن به خندیدن. 

لوکا: چه عجب خوش خواب عزیز تصمیم گرفتی از خواب بلندشی. 

ادرین: خنده ریزی کرد. گفت به به به لباسمون که باعث شد. اینقدر شرکتمون پیشرفت کنه.(تو ذهنش" هیچوقت مرینت تو حالت خواب ندیده بودم،خیلی ناز بود، و با رفتاراش بامزه ترم شده بود.نیم ساعت بود.که تازه رسیده بودیم.فلیکس همراهم بود.قرار بود تا یک ساعت دیگه به سمت خونه بریم.و من فیلیکس رو ببرم خونه خاله سابین و کارام هم انجام بدم.) 

(نویسنده:شاید براتون سوال باشه که چرا همه داخل اتاق مرینت بودن. به خاطر اینکه خیلی ها از اول دانشگاه سعی داشتن از ادرین امضا بگیرن.یا باهاش صحبت کنن،تا قبل از این کسی زیاد ادرین نمیشناخت ولی الان کمتر کسی پیدا میشه که ادرین و خانواده اش نشناسه.برای همین ادرین و فیلیکس سریع به اینجا اومدن ) 

مرینت: از حرف لوکا، ادرین خیلی شکه شدم. اینگار مغزم هنوز حضورشون رو هضم نکرده بود. و یکدفعه بعد از حرفشون خیلی گرمم شد. و حس میکردن مثل لبو سرخ شدم. 

کمی بعد، رفتم حموم و لباسم عوض کردم. باید اماده میشدم که برم. دیشب تمام وسایلی میخواستم با خودم ببرم. رو جمع کرده بود. بعد از حموم بیرون اومدم. که همه با تعجب خاصی و متفاوتی نگاه کردن. چون حتما فکر کردن که امروز که تعطیل من کجا میرم. که الیا پیش قدم شد پرسید. 

الیا کجا میری؟مرینت.؟ 

مرینت: گفت که قراره برم دیدن و خانواده ام. 

ادرین: به سمت مرینت برگشت، گفت. وای چقدر خوب من و فیلیکسم الان قرار بود  . برسم خونه. 

مرینت: به ادرین چشم دوختم. و بعد با چشم غره ای به ادرین گفتم. که خودم میریم. ممنون، نیاز نیست شما لطفی در حق من کنی؟؟..! 

ادرین: با کاری که من کردم مرینت هیچوقت من نمیبخشه. ولی همشم تقصیر منه. مرینت بعد از اینکه حرفش زد سریع رفت. 

مرینت: با عصبانیت داشتم از راه های نزدیک تر به ایستگاه برسم. که یکدفعه،!! چند نفر دیدم که به سمت میان.؟ 

ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. امیدوارم که از خوندان رمانم لذت ببرید. حمایت بشه فردا دو قسمت نزارم. ولی اگه نشه شاید وقت نکنم داخل طول هفته به خاطر مدرسه بزارم

شرط پارت اینده: 20 کامنت💭/7لایک ❤