سلامــــــ sm هستم. باقسمت جدیدی از رمانم اومدم. قطعا همه منتظر هستید که بدونید در ادامه چه اتفاقی میافتاده. پس بیشتر از این منتظرتون نمیزارم. 

به نظرتون نجات دهنده ای توی زندگی همه ی ما وجود داره؟ یا اگه هم باشه به موقع برای نجات ما میرسه.؟!  پس بریم ببنیم چه میشود؟ 

مرینت: داشتم راه خودم  میرفتم که یکدفعه  صدا موتور رو از پشت سرم شنیدم. وقتی سرم بر گردونم، یک موتوری که دو نفر روش سوار بودن به سمت من می اومدن. ولی چون سرعتشون خیلی زیاد بود. نتوانستم جا خالی بدم. اون فردی که پشت سر راننده نشسته بود. کوله پشتی رو که روی یک دوشم انداخته بودم. کشید. و من تعادلم از دست دادم و کوله رو ازم گرفت و منم با شدت روی زانوم فرود اومد. و از شدت درد نمیتونستم بلندشم. یکیشون به سمت اومد. که گوشیم بگیره. ولی با سرعت مشتی تو شکمش کوبیدم. که باعث شد. کمی ازم فاصله بگیره. 

کوچه کاملا خلوت بود. و خب با هیچ وجور سر صدایی نمیتوانستم خودم نجات بدم. پس سعی کردم تا حد امکان از خودم محافظت کنم. ولی زانوهام به شدت ضربه دیده بود. نتوانستم بلندشم. 

یکدفعه بعد چند ثانیه اون یکی که جسه ی بزرگتری داشت. به سمت خیز برداشت. و بزور و ضربه ای به گیجگام زد گوشیم ازم گرفت. سرم به شدت گیج میرفت. و چشمهام دیگه خوب نمیدید. بعدش از اینکه گوشی و کیف پولم گرفت.  من چشم سیاهی رفت. افتادم. جفتشون شروع کردن لگد زدن به شکم،سر و صورتم.

سعی میکردم. صورتم با دست بپوشنم. ولی دیگه توانایی نداشتم. که یکدفعه صدایی نسبتا اشنا رو شنیدم. ولی بعد اون صدا چیزی نشنیدم. 

ادرین: همزمان با مرینت از دانشگاه خارج شدیم. قصد داشتم که تمام مسیر دنبالش کنم. شاید قبلا باهاش به مشکل برخوردم. ولی حتی به خاطر خاله سابین وظیفه ی خودم میدونم که حواسم بهش باشه. برای همین با فیلیکس راه افتادیم. و نسبتا ازش خیلی فاصله داشتیم. تا شک نکنه و ناراحت نشه. 

ولی چند کوچه بعدتر یکدفعه که داشتم با فیلیکس صحبت میکردم. گمش کردیم. و خب تا رسیدن بهش چند کوچه رو اشتباه پیچیدیم...  

داشتیم میرفتیم که یکدفعه صدای جیغ بلندی از کوچه بغلی شنیدیم. سریع به سمت صدا دویدیم. ولی انگار دیر رسیدیم. 

همون چیزی که نباید میدیدم، دیدم. مرینت روی زمین بی حال افتاده بود. دو نفر که کاملا صورتشون با کلاه کاسکت پوشیده بودن. به مرینت ضربه میزدن. 

مرینتم که انگار دیگه هوشیاری خودش رو از دست داده بود. سریعا به سمتشون دویدم...... به فیلیکس گفتم که بره. وضعیت مرینت چک کنه. 

وقتی موتوری ها من دیدن پا به فرار گذاشتن. و وسایل مرینت همون جا رها کردن. تنها کاری که توانستم، بکنم. از پلاک موتور عکس گرفتم. و حداقل تا چند کوچه بعد هم دنبالشون کردم ولی بهشون نرسیدم. 

فیلیکس: مرینت کاملا بیهوش شده بود. و قسمت هایی از بدنش به خاطر ضربات سنگینی که بهش خورده بود. کبود  یا زخمی شده بود. از سرش و زانوهاش و جای زخم هاش خون میاومد. 

اولین کاری که کردم. چک کردن این بود که نفس میکشه یا نه؟ 

خداروشکر نفس میکشید. ولی اصلا تو وضعیت خوبی قرار نداشت  سریع با اورژانس و پلیس تماس گرفتم. تنها کاری که کردم. کوله پشتیم در اوردم. و تا جایی که میتوانستم جلوی خونریزیش رو گرفتم. خود کوله ام  زیر سرش گذاشتم. 

(نویسنده: ادرین همزمان با پلیس ها و اورژانس رسید.... هنوز نفس نفس میزد. با وحشت به صحنه رو برو روش نگاه میکرد. مرینتی که همیشه میخندید. الان دیگه حتی چشم هاش باز نبود. نگاه ادرین به بدن مرینت افتاده بود. که پر از کبودی زخم بود. و بعد چشمش به فیلیکس افتاد. که نگران به نظر میرسید. و قطره های اشک که اروم از چشم هاش سرازیر بود. ادرین هنوز هیچ درکی از اتفاقی که افتاده بود، نداشت. 

نتوانست بود، تنها کسی که تو زندگیش که به ظاهر بهش اهمیت نمیداد. نجات بده. به موقع نرسیده بود. 

در افکارش فرو رفته بود. که با صدا پلیس به خودش اومد.) 

ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. خوشحال میشم که حمایت کنید. اگه بتوانم فردا پارت جدید رو میزارم. ولی اگه  نتوانم امکان داره تا اخر هفته هم نتوانم بزارم. ولی تمام سعی ام رو میکنم. 

به نظرتون ایا مرینت زنده میمونه؟ 

یا بد این اتفاق بالاخره با ادرین اشتی میکنه.؟؟ 

ایا ادرین میتوانه خودش رو بابت اتقاقی که افتاده ببخشه؟ 

شرط پارت اینده: 25 کامنت 💭/8 لایک ❤