مغرور عاشق
5 ساعت پیش · · خواندن 2 دقیقه p40
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
در حالی که چشمانم را بسته بودم، برای چند لحظه همهچیز اطرافم از ذهنم محو شده بود. فقط حضور مرینت را حس میکردم و قلبم بیاختیار تندتر میزد.
آنقدر غرق احساساتم شده بودم که برای لحظهای فراموش کردم همیشه سعی میکنم منطقی رفتار کنم. با تردید کمی به او نزدیک شدم و همان لحظه، اتفاقی افتاد که باعث شد تمام اعتمادبهنفسم را از دست بدهم.
مرینت تکان کوچکی خورد.
خشکم زد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدیم. بعد، وقتی خواستم با دستپاچگی فاصله بگیرم، چشمان مرینت باز شد.
به من نگاه کرد.
و بعد لبخند زد.
— فکر کردی خوابم برده؟
با شنیدن صدایش، صورتم از خجالت داغ شد.
— تو... بیدار بودی؟
مرینت خندهی کوتاهی کرد و گفت:
— از اول.
چشمهایم را گرد کردم.
— پس چرا چیزی نگفتی؟
او شانههایش را بالا انداخت.
— میخواستم ببینم خودت بالاخره دست از این همه خونسرد بازی برمیداری یا نه!
باورم نمیشد.
تمام آن مدت او بیدار بوده و من فکر میکردم خواب است!
— یعنی داشتی منو امتحان میکردی؟
مرینت با لبخندی پیروزمندانه گفت:
— دقیقاً!
نگاهش کردم و بعد لبخند زدم.
— خیلی خب... پس فکر کنم وقتشه منم یک امتحان از تو بگیرم.
لبخندش کمکم محو شد.
— ادرین... منظورت چیه؟
قبل از اینکه بتواند بیشتر حرف بزند، دستهایم را به سمت پهلوهایش بردم و شروع به قلقلک دادنش کردم.
مرینت ناگهان از جا پرید و صدای خندهاش اتاق را پر کرد.
— ادرین! نه! صبر کن!
اما دیگر دیر شده بود.
مرینت سعی میکرد دستهایم را کنار بزند، اما هرچه بیشتر تلاش میکرد، بیشتر میخندید.
— تمومش کن! قول میدم دیگه مسخرهات نکنم!
با خنده گفتم:
— قول میدی؟
— آره!
— واقعاً؟
— واقعاً!
دستم را عقب کشیدم.
مرینت چند لحظه نفسش را مرتب کرد و با نگاهی جدی به من خیره شد.
— تو خیلی بیرحمی!
لبخند زدم.
— خودت شروع کردی.
مرینت بالش را برداشت و به طرفم گرفت.
— خب، حالا نوبت منه!
قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان بدهم، بالش را به طرفم پرتاب کرد.
بالش به شانهام خورد و هر دو چند لحظه به هم نگاه کردیم.
بعد، همزمان زدیم زیر خنده.
برای اولین بار، هیچکدام نمیخواستیم این لحظه زود تمام شود.