p41

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

صبح روز بعد

نور کم‌رنگ صبح از میان پرده‌های اتاق عبور کرده بود و آرام روی کف اتاق می‌افتاد.

بعد از اتفاقات شب گذشته، خانه برای اولین بار کاملاً ساکت شده بود.

مراسم تمام شده بود.

مهمان‌ها رفته بودند.

صدای خنده و تبریک و موسیقی دیگر شنیده نمی‌شد.

فقط سکوت صبحگاهی مانده بود.

مرینت آرام چشم‌هایش را باز کرد.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.

نگاهش را به اطراف چرخاند.

اتاق برایش هنوز کمی ناآشنا بود.

بعد ناگهان اتفاقات روز گذشته به یادش آمد.

مراسم.

لباس عروس.

حلقه.

و...

ادرین.

همین که اسم او از ذهنش گذشت، مرینت متوجه شد ادرین نزدیکش خوابیده است.

چند لحظه با تعجب به او نگاه کرد.

موهای ادرین کمی نامرتب شده بود و برخلاف همیشه که در شرکت کاملاً مرتب و جدی به نظر می‌رسید، حالا چهره‌اش آرام و بی‌دغدغه بود.

مرینت لبخند خیلی کوچکی زد.

با خودش فکر کرد:

«پس این همون آدمیه که همیشه توی شرکت با اون قیافه جدی راه می‌ره؟»

نگاهش آرام روی صورت ادرین ماند.

اول به موهایش نگاه کرد.

بعد ابروهایش.

چشم‌های بسته‌اش.

بینی‌اش.

و در نهایت لبخند محوی زد.

چهره ادرین در خواب خیلی متفاوت بود.

آرام‌تر.

جوان‌تر.

و عجیب‌تر از همه...

دوست‌داشتنی‌تر.

مرینت خیلی آهسته با خودش گفت:

— چطور ممکنه یه نفر وقتی خوابه این‌قدر آروم به نظر برسه؟

چند ثانیه بعد خودش از حرفی که زده بود خجالت کشید.

آرام‌تر گفت:

— مرینت، تو داری با یه آدم خوابیده حرف می‌زنی!

اما دوباره نگاهش به ادرین برگشت.

نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد.

چند لحظه دیگر هم به صورتش نگاه کرد.

بعد متوجه شد که خیلی طولانی خیره مانده.

آرام خواست نگاهش را برگرداند.

اما همان لحظه...

صدای ادرین آمد:

— تموم شدم ها!

مرینت خشکش زد.

چشم‌های ادرین هنوز نیمه‌باز بود و لبخند شیطنت‌آمیزی روی صورتش دیده می‌شد.

مرینت با وحشت گفت:

— تو بیداری؟!

ادرین چشم‌هایش را کامل باز کرد.

— از چند دقیقه پیش.

مرینت سریع نشست.

— چند دقیقه؟!

— آره.

— یعنی می‌دونستی دارم نگاهت می‌کنم؟

ادرین لبخند زد.

— کاملاً.

مرینت دستش را روی صورتش گذاشت.

— وای...

ادرین خندید.

— اتفاقاً داشتم فکر می‌کردم ببینم تا کی می‌خوای ادامه بدی.

مرینت با خجالت گفت:

— من فقط...

— فقط چی؟

— داشتم نگاه می‌کردم.

— اینو خودم فهمیدم.

مرینت بالش را برداشت و جلوی صورتش گرفت.

— حرف نزن!

ادرین خندید.

— چرا؟ خجالت کشیدی؟

— نه!

— پس چرا صورتت رو قایم کردی؟

— چون...

مرینت دنبال یک جواب می‌گشت.

— چون نور صبح خیلی زیاده!

ادرین به پنجره نگاه کرد.

— نور؟

— آره!

— پرده تقریباً بسته‌ست.

مرینت چند لحظه ساکت ماند.

— خب... باز هم زیاده!

ادرین خندید.

مرینت بالش را آرام به طرف او گرفت.

— نخند!

— باشه، باشه.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد ادرین گفت:

— ولی یه سوال.

مرینت با احتیاط نگاهش کرد.

— چی؟

— داشتی دقیقاً به کجای صورتم نگاه می‌کردی؟

مرینت چشم‌هایش را گرد کرد.

— ادرین!

— فقط پرسیدم.

— هیچ‌جا!

— یعنی کل صورتم هیچ‌جا حساب می‌شه؟

مرینت بالش را روی صورتش گذاشت.

— من دیگه باهات حرف نمی‌زنم.

ادرین خندید.

— باشه.

چند ثانیه گذشت.

مرینت از پشت بالش نگاهش کرد.

ادرین هنوز لبخند می‌زد.

مرینت بالاخره گفت:

— خیلی مسخره‌ای.

— خودت شروع کردی.

— من فقط داشتم نگاه می‌کردم.

— دقیقاً.

— خب اشکالی داشت؟

ادرین کمی مکث کرد.

بعد با لبخند گفت:

— نه.

مرینت دوباره خجالت کشید.

— پس دیگه چیزی نگو.

— باشه.

---

چند دقیقه بعد، هر دو از تخت بلند شدند.

مرینت موهایش را مرتب کرد و نگاهی به خودش در آینه انداخت.

موهایش کاملاً نامرتب شده بود.

— وای...

ادرین از پشت سر گفت:

— چی شده؟

— موهامو ببین!

ادرین خندید.

— فکر کنم خواب بودی، نه جلسه شرکت.

مرینت برگشت.

— خیلی بامزه‌ای!

— می‌دونم.

مرینت شانه‌ای برداشت و شروع به مرتب کردن موهایش کرد.

بعد نگاهش به ادرین افتاد.

— تو هم موهات نامرتبه.

ادرین دستش را روی موهایش کشید.

— جدی؟

— خیلی.

— خب، صبحه دیگه.

مرینت لبخند زد.

— تو همیشه این‌قدر مرتب بودی، فکر نمی‌کردم یه روز ببینمت که موهات این شکلی باشه.

ادرین گفت:

— پس امروز یه کشف تاریخی کردی.

مرینت خندید.

— کاملاً.

---

بعد از کمی آماده شدن، هر دو از اتاق بیرون آمدند.

راهرو آرام بود.

مرینت هنوز به اتفاق صبح فکر می‌کرد.

هر بار یادش می‌افتاد که ادرین فهمیده بود او به صورتش نگاه می‌کند، صورتش دوباره گرم می‌شد.

وقتی به پله‌ها رسیدند، ادرین متوجه شد.

— هنوز خجالت می‌کشی؟

مرینت سریع جواب داد:

— نه!

ادرین لبخند زد.

— پس چرا سرخ شدی؟

— سرماست.

— داخل خونه؟

— آره.

— هوا هم خیلی گرم نیست.

مرینت با اعتراض گفت:

— ادرین!

ادرین خندید.

— باشه، دیگه چیزی نمی‌گم.

به آشپزخانه رسیدند.

مرینت روی صندلی نشست.

— صبحانه چی داریم؟

ادرین در یخچال را باز کرد.

— نمی‌دونم.

مرینت با تعجب نگاهش کرد.

— یعنی تو این خونه زندگی می‌کنی و نمی‌دونی صبحانه چی داریم؟

— معمولاً صبحانه رو بیرون می‌خورم.

— خب امروز دیگه بیرون نمی‌ری.

— چرا؟

مرینت جدی گفت:

— چون امروز باید با هم صبحانه بخوریم.

ادرین چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد لبخند زد.

— باشه.

صبحانه را آماده کردند.

مرینت روی میز نشست و ادرین هم روبه‌رویش قرار گرفت.

برای چند لحظه هر دو ساکت بودند.

بعد مرینت نگاهش به حلقه خودش افتاد.

حلقه هنوز روی انگشتش بود.

آرام گفت:

— هنوز عجیبه.

ادرین پرسید:

— چی؟

— اینکه واقعاً ازدواج کردیم.

ادرین هم به حلقه خودش نگاه کرد.

— آره.

مرینت لبخند زد.

— فکر می‌کنی چند وقت طول می‌کشه تا عادت کنیم؟

ادرین گفت:

— احتمالاً خیلی طول می‌کشه.

مرینت خندید.

— مخصوصاً من.

— چرا؟

— چون هنوز وقتی یکی می‌گه «خانم اگرست»، فکر می‌کنم درباره یه نفر دیگه حرف می‌زنن.

ادرین خندید.

— منم وقتی یکی بگه «همسر ادرین اگرست»، احتمالاً چند ثانیه طول می‌کشه تا بفهمم درباره من حرف می‌زنن.

مرینت لبخند زد.

صبح آرامی بود.

نه مراسمی وجود داشت.

نه مهمانی.

نه دوربین.

نه صدای موسیقی.

فقط یک صبح ساده.

و شاید همین سادگی، برای هر دویشان عجیب‌ترین بخش ماجرا بود.

چون قرار بود از این روز به بعد، کم‌کم به حضور یکدیگر در زندگی عادت کنند.

مرینت لقمه کوچکی برداشت و با لبخند گفت:

— ادرین؟

— بله؟

— یه چیزی رو مطمئنم.

— چی؟

مرینت لبخند زد.

— امروز دیگه حق نداری درباره اینکه صبح داشتم نگاهت می‌کردم چیزی بگی.

ادرین چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— قول نمی‌دم.

مرینت چشم‌هایش را گرد کرد.

— ادرین!

خنده‌اش فضای آرام آشپزخانه را پر کرد.

و ادرین هم خندید.

صبح اولین روز زندگی مشترکشان...

با یک نگاه خجالتی، چند شوخی ساده و خنده‌ای مشترک شروع شده بود.