"همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" p20
1 ساعت پیش · · خواندن 3 دقیقه سلام sm هستم و با قسمت جدید از رمانم اومدم.
ادمی که حالا برای لحظات دیر رسیدن قراره خودش رو سر زنش کنه؟ یـا مرینت حاضر میشه ادرین ببخشه؟ یا دوباره رابطه ای که دارن بدتر از قبل خواهد شد؟
بریم ببینیم چه خواهد شد؟
نویسنده: ادرین هنوز از اتفاقی که افتاده بود. پریشون بود. ناراحت به نظر میرسید. در ایستگاه پلیس نشسته بود. منتظر بود که گزارشات اتفاقاتی که افتاده رو به پلیس بده. نگران مرینت بود، ولی جرعت نداشت که حالش رو بپرسه. و خودش رو مقصر این اتفاقات میدونست. با خودش میگفت که اگه زودتر میرسید یا از اول به حرفش گوش نمیداد. همراهش بود، الان مرینت کاملا سالم بود.
بعد پلیس تمام مدارک و وسایل مرینت که پیدا کرده بود به ادرین تحویل داد. ولی بیشتر وسایل به خاطر پرت شدن یا ضربه دیدن خراب شده بودن.
وقتی ادرین گوشی مرینت که کاملا شکسته بود. دید اشک تو چشم هاش جمع شد. و یکدفعه تمام بغضی که تو این چند ساعت تحمل کرده بود، ترکید و شروع به گریه کرد. پلیسم برای اینکه ادرین اروم کنه گفت.)
پلیس: بین میدونم برای دوست اتفاق بدی افتاده و خب مطمئنم که تو خودت رو بابت این اتفاق سر زنش میکنی؛ ولی الان با من تماس گرفتن و گفتن که خداروشکر اتفاق جدی نیافتاده و تا چند روز دیگه کاملا خوب میشه.
ادرین: هنوزم ناراحت بودم ولی باز جای شکر دلره جایش نشکسته.
فلیکس: ادرین همراه با پلیس ها برای دادن گزارش رفت. منم همراه با امبولانس رفتم تا حواسم به مرینت باشه. در راه به خاله سابین تماس گرفتم. وضعیت مرینت رو اطلاع دادم. خاله ام گفت که سریع خودشون رو میرسونن به بیمارستان.
به الیا و لوکا هم که نزدیک ترین دوستاش بودن از طریق بیمارستان اطلاع رسانی شد. که برای دانشگاه به مشکل بر نخورند. لوکا و الیا خیلی سریع خودشون رو به بیمارستان رسوندن.
قرار بود تا چند ساعت دیگه بقیه هم به ملاقات مرینت بیان در حال حاضر مرینت بیهوش بود. ولی خداروشکر استخوان هاش در مقابل ضربات سنگین اون دو نفر نشکستن. ولی زانوهاش خیلی ضربه ی بدی دیده بود و قسمت وسیعی از پوستش کنده شده بود و ورم زیادی داشت. کبودی های زیادی به همراه زخم ها در هر جای بدنش دیده میشد.
ادرین: بعد از اینکه گزارش کامل شد. تمام مدارک و وسایل مرینت تحویل گرفتم. و با ماشین به سمت بیمارستان رفتم. فیلیکس بهم گفته که هنوز بهوش نیامده ولی الیا و لوکا اینجا هستند. و به خاله سابینم ماجرا را اطلاع داده.
(نویسنده:ادرین از واکنشی که قرار بود،از طرف دیگران دریافت کنه میترسید.ولی بیشتر از این میترسید که مرینت بعد از این ماجرا قراره چجوری باهاش برخورد کنه.و اینکه شاید رابطه اشون بدتر از قبل بشه. و غافل از این بود که قرار مثل همیشه قهرمان این ماجرا باشه. )
ادرین: وقتی رسیدم با خاله سابین رو به رو شدم. اصلا نمیتوانستم تو چشماشون نگاه کنم. منتظر این بودم که با رفتاری عصبانی به استقبالم بیان. غافل از اینکه اون ها بر عکس من فکر میکردن و من رو قهرمان این ماجرا میدونستن و با من با روی خوش رفتار میکردن.
سابین: واقعا باید از ادرین بابت کاری که در حق مرینت کرده متشکر باشیم. چون اون اگه نبود معلوم نبود. چه اتفاقی میافتاده.
در این هنگام که همه گرم صحبت بودن صدای دستگاه های تنفسی که به مرینت وصل بود بلند شد.
ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. امیدوارم لذت ببرید و حمایت فراموش نشه.! فردا هم به احتمال زیاد ادامه اش رو میزارم.
شرط پارت اینده 5 لایک🩷/18 کامنت 💭