p42

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 


صبح آرام‌آرام از پشت پنجره‌های بزرگ خانه‌ی اگرست بالا آمده بود.

نور طلایی خورشید روی پرده‌های روشن اتاق افتاده بود و فضای خانه را از سکوت شب جدا می‌کرد.

مرینت چند لحظه همان‌طور روی تخت ماند.

چشم‌هایش هنوز کاملاً باز نشده بود، اما ذهنش خیلی زود همه‌چیز را به یاد آورد.

عروسی...

حلقه...

مراسم...

و آدرین.

لبخند کوچکی روی صورتش نشست.

دستش را بالا آورد و به حلقه‌ای که در انگشتش بود نگاه کرد.

هنوز برایش عجیب بود.

تا چند وقت پیش، آدرین فقط رئیس سختگیر و مغرور شرکت بود؛ کسی که تقریباً سر هر موضوعی با او بحث می‌کرد.

اما حالا...

او شوهرش بود.

مرینت زیر لب گفت:

ـ باورم نمی‌شه...

صدای آرامی از سمت در شنیده شد.

ـ منم هنوز باورم نشده.

مرینت با تعجب سرش را بلند کرد.

آدرین کنار در ایستاده بود؛ همان لباس ساده‌ی صبحگاهی را پوشیده بود و یک فنجان قهوه در دست داشت.

مرینت سریع نشست.

ـ تو از کی اونجایی؟

آدرین لبخند زد.

ـ از وقتی که گفتی «باورم نمی‌شه».

مرینت با خجالت نگاهش را دزدید.

ـ شنود می‌کنی؟

ـ نه.

ـ پس چطور...

ـ اتفاقاً خودت با صدای بلند گفتی.

مرینت اخم مصنوعی کرد.

ـ خیلی خب!

آدرین خندید.

چند قدم جلو آمد و فنجان را روی میز گذاشت.

ـ صبح بخیر، خانم اگرست.

مرینت با شنیدن این جمله دوباره سرخ شد.

ـ صبح بخیر...

آدرین نشست و به او نگاه کرد.

ـ هنوز به این اسم عادت نکردی؟

مرینت آهسته گفت:

ـ نه.

ـ منم نه.

چند ثانیه سکوت میانشان برقرار شد.

اما این بار سکوت سنگین نبود.

برعکس...

نوعی آرامش عجیب در آن وجود داشت.

مرینت به حلقه‌ی آدرین نگاه کرد.

ـ تو هم هنوز بهش نگاه می‌کنی؟

آدرین دستش را بالا آورد.

ـ هر چند دقیقه یک‌بار.

مرینت خندید.

ـ چرا؟

آدرین لحظه‌ای به حلقه نگاه کرد و بعد گفت:

ـ چون هر بار نگاهش می‌کنم یادم میاد یه تصمیمی گرفتیم که قرار بود فقط یه قرارداد باشه.

مرینت آرام شد.

آدرین ادامه داد:

ـ ولی دیگه برای من فقط قرارداد نیست.

لبخند مرینت محو شد.

قلبش تندتر زد.

ـ آدرین...

ـ می‌دونم.

آدرین نگاهش را به او دوخت.

ـ قرار نبود درباره‌ی احساساتمون عجله کنیم.

مرینت آرام سر تکان داد.

ـ آره.

ـ پس عجله نمی‌کنیم.

چند لحظه سکوت کردند.

بعد آدرین با همان لحن شوخ همیشگی گفت:

ـ البته یه مشکل بزرگ داریم.

مرینت نگران شد.

ـ چی؟

ـ صبحانه.

مرینت خندید.

ـ همین؟

ـ برای من مسئله‌ی مهمیه.

ـ تو که همیشه توی شرکت صبحانه نمی‌خوری!

ـ چون همیشه کسی نبود مجبورم کنه.

مرینت ابرو بالا انداخت.

ـ من قرار نیست مجبورِت کنم.

ـ پس یعنی گرسنه بمونم؟

ـ آدرین!

هر دو خندیدند.

---

چند دقیقه بعد، هر دو وارد آشپزخانه شدند.

مرینت تصمیم گرفت صبحانه درست کند.

آدرین هم اصرار داشت کمک کند.

البته کمک آدرین بیشتر شامل ایستادن کنار کابینت‌ها و نگاه کردن بود.

مرینت در حالی که نان را آماده می‌کرد گفت:

ـ تو واقعاً آشپزی بلد نیستی؟

آدرین با اعتمادبه‌نفس گفت:

ـ چرا.

ـ چی بلدی؟

ـ قهوه.

مرینت خندید.

ـ قهوه که آشپزی نیست!

ـ برای من هست.

مرینت سرش را تکان داد.

ـ باورم نمی‌شه مدیر یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های مد پاریس حتی صبحانه درست کردن بلد نیست.

آدرین گفت:

ـ چون مدیرم، آشپز نیستم.

ـ بهانه.

ـ واقعیت.

مرینت یک تکه نان برداشت و روی بشقاب گذاشت.

ـ پس امروز آموزش می‌بینی.

آدرین به او نگاه کرد.

ـ من؟

ـ بله، تو.

ـ و اگر خراب کردم؟

ـ دوباره انجام می‌دیم.

آدرین لبخند زد.

ـ پس معلم خوبی هستی.

مرینت برای لحظه‌ای مکث کرد.

ـ و تو شاگرد بدی هستی.

ـ هنوز شروع نکردیم!

ـ از قیافت معلومه.

آدرین خندید.

صبحانه‌شان ساده بود.

اما چیزی که آن صبح را متفاوت می‌کرد، خود غذا نبود.

این بود که برای اولین بار، بدون جلسه، بدون قرارداد، بدون فشار شرکت و بدون نقش‌هایی که هر کدام مجبور بودند بازی کنند، کنار هم نشسته بودند.

فقط...

مرینت و آدرین.

دو نفری که کم‌کم داشتند می‌فهمیدند زندگی‌شان دیگر مثل گذشته نیست.

---

بعد از صبحانه، مرینت به اتاقش رفت تا آماده شود.

وقتی دوباره به طبقه‌ی پایین آمد، آدرین در اتاق نشیمن کنار پنجره ایستاده بود.

گوشی‌اش در دستش بود.

ـ جلسه داری؟

آدرین سرش را بلند کرد.

ـ نه.

ـ پس چرا این‌قدر جدی‌ای؟

ـ داشتم به شرکت فکر می‌کردم.

مرینت نزدیک‌تر رفت.

ـ مشکلی پیش اومده؟

ـ نه.

آدرین گوشی را روی میز گذاشت.

ـ فقط دارم فکر می‌کنم از امروز باید خیلی چیزها رو تغییر بدیم.

مرینت پرسید:

ـ مثل چی؟

آدرین به او نگاه کرد.

ـ مثلاً اینکه دیگه نمی‌خوام هر چیزی بین ما به خاطر کار باشه.

مرینت آرام شد.

ـ یعنی؟

ـ یعنی وقتی با تو حرف می‌زنم، نمی‌خوام همیشه آقای اگرست و خانم دوپن‌چنگ باشیم.

مرینت لبخند زد.

ـ پس چی باشیم؟

آدرین چند ثانیه فکر کرد.

ـ آدرین و مرینت.

لبخند مرینت عمیق‌تر شد.

ـ این یکی رو دوست دارم.

---

ظهر، هر دو برای اولین بار بعد از عروسی به شرکت رفتند.

همین که وارد شدند، چند نفر از کارکنان با لبخند به آن‌ها نگاه کردند.

مرینت کمی خجالت کشید.

آدرین اما خیلی عادی رفتار می‌کرد.

یکی از کارکنان گفت:

ـ صبح بخیر، آقای اگرست.

آدرین پاسخ داد:

ـ صبح بخیر.

بعد همان شخص رو به مرینت کرد.

ـ خانم اگرست...

مرینت مکث کرد.

آدرین از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد.

مرینت با لبخند گفت:

ـ صبح بخیر.

وقتی از کنارشان رد شدند، آدرین آرام گفت:

ـ هنوز عادت نکردی.

مرینت زیر لب جواب داد:

ـ تو هم نه.

ـ درست می‌گی.

---

روز کاری شلوغی بود.

اما تفاوت بزرگی وجود داشت.

هر بار مرینت از کنار دفتر آدرین رد می‌شد، نگاهشان برای چند ثانیه به هم می‌افتاد.

نه حرفی می‌زدند، نه کاری می‌کردند.

فقط یک نگاه کوتاه.

اما همان نگاه برای هر دو کافی بود.

عصر، وقتی بیشتر کارکنان شرکت رفته بودند، مرینت مشغول جمع کردن وسایلش بود.

صدای آدرین را شنید.

ـ مرینت.

برگشت.

ـ بله؟

آدرین جلوی در ایستاده بود.

ـ هنوز کار داری؟

ـ نه، تموم کردم.

ـ پس بیا.

ـ کجا؟

ـ یه جای نزدیک.

مرینت لبخند زد.

ـ قرار نیست دوباره برای شرکت کار کنم؟

ـ نه.

ـ مطمئنی؟

ـ کاملاً.

---

چند دقیقه بعد، در یکی از خیابان‌های آرام پاریس قدم می‌زدند.

هوا خنک بود.

چراغ‌های شهر یکی‌یکی روشن می‌شدند.

مرینت پرسید:

ـ چرا منو آوردی اینجا؟

آدرین چند لحظه سکوت کرد.

ـ چون فکر کردم بعد از این همه اتفاق، یه بار هم باید بدون برنامه و هدف قدم بزنیم.

مرینت لبخند زد.

ـ فکر خوبیه.

آرام در کنار هم راه رفتند.

نه عجله‌ای داشتند.

نه حرف مهمی لازم بود بزنند.

گاهی فقط سکوت می‌کردند و به خیابان نگاه می‌کردند.

در نهایت به یک پل رسیدند.

مرینت کنار نرده ایستاد و به نورهای شهر خیره شد.

ـ پاریس شب‌ها خیلی قشنگه.

آدرین گفت:

ـ آره.

مرینت برگشت.

ـ داری به شهر نگاه می‌کنی؟

آدرین لبخند کوچکی زد.

ـ نه.

مرینت فهمید منظورش چیست و سریع نگاهش را به رودخانه برگرداند.

ـ تو خیلی پررویی.

ـ تازه متوجه شدی؟

مرینت خندید.

چند لحظه بعد، آدرین کنار او ایستاد.

ـ مرینت؟

ـ هوم؟

ـ یه چیزی می‌خوام بهت بگم.

مرینت به او نگاه کرد.

آدرین این بار شوخی نمی‌کرد.

ـ وقتی اول وارد شرکت شدی، فکر می‌کردم فقط یه طراح بااستعدادی.

مرینت چیزی نگفت.

ـ بعد فکر کردم زیادی سرسختی.

مرینت خندید.

ـ اینو قبول دارم.

آدرین ادامه داد:

ـ بعد فکر کردم زیادی دردسر درست می‌کنی.

ـ این یکی رو قبول ندارم!

آدرین خندید.

اما دوباره جدی شد.

ـ ولی کم‌کم فهمیدم اشتباه می‌کردم.

مرینت آرام پرسید:

ـ پس الان چی فکر می‌کنی؟

آدرین چند ثانیه به او نگاه کرد.

ـ الان فکر می‌کنم تو یکی از مهم‌ترین آدم‌های زندگی منی.

مرینت چیزی نگفت.

لبخند آرامی روی صورتش نشست.

ـ آدرین...

ـ نمی‌خوام چیزی رو مجبور کنم.

ـ نمی‌کنی.

ـ نمی‌خوام این ازدواج فقط به خاطر یه قرارداد ادامه پیدا کنه.

مرینت به حلقه‌اش نگاه کرد.

بعد دوباره به آدرین.

ـ منم همینو می‌خوام.

آدرین لبخند زد.

ـ پس از امروز، یه قانون جدید.

ـ چه قانونی؟

ـ هر چیزی که بین ما اتفاق می‌افته، باید انتخاب خودمون باشه.

مرینت سرش را تکان داد.

ـ قبول.

هر دو چند لحظه همان‌جا ماندند.

چراغ‌های پاریس در آب منعکس می‌شد.

باد آرامی وزید.

مرینت لبخند زد.

ـ آدرین؟

ـ بله؟

ـ فکر کنم یه زمانی قرار بود این ازدواج فقط یه راه‌حل باشه.

ـ آره.

ـ ولی الان...

مکث کرد.

آدرین منتظر ماند.

مرینت با لبخند گفت:

ـ فکر کنم تبدیل شده به قشنگ‌ترین اتفاقی که اصلاً انتظارش رو نداشتم.

آدرین آرام خندید.

ـ منم همین فکر رو می‌کنم.

آن شب، هیچ‌کدامشان درباره‌ی آینده قول بزرگی ندادند.

هیچ جمله‌ی عجیب و نمایشی هم نگفتند.

فقط کنار هم ایستادند و به شهر نگاه کردند.

اما هر دو یک چیز را فهمیده بودند:

این رابطه دیگر یک قرارداد نبود.

دیگر یک تصمیم موقت نبود.

دیگر نقشی نبود که مجبور باشند بازی کنند.

آن‌ها، آرام‌آرام و بدون عجله، یکدیگر را انتخاب کرده بودند.

و درست همان لحظه، مرینت به حلقه‌اش نگاه کرد و لبخند زد.

آدرین هم نگاهش کرد.

ـ آماده‌ای؟

مرینت پرسید:

ـ برای چی؟

آدرین به خیابان روبه‌رو اشاره کرد.

ـ برای اینکه بریم خونه، خانم اگرست.

مرینت خندید.

ـ هنوزم با این اسم اذیتم می‌کنی؟

ـ تا وقتی عادت کنی.

مرینت کنار او راه افتاد.

ـ پس خیلی طول می‌کشه.

آدرین لبخند زد.

ـ اشکالی نداره.

و آن دو، در میان نورهای شب پاریس، آرام‌آرام کنار هم قدم زدند؛

در حالی که دیگر هیچ‌کدام نمی‌خواستند بدانند این داستان از کجا شروع شده...

چون برایشان مهم‌تر شده بود که از اینجا به بعد، با هم ادامه‌اش بدهند.

💗 پایان 💗


مرسی که تا اینجای داستان کنارم بودین و با خوندن پارت‌ها، کامنت‌هاتون و حمایت‌هاتون بهم انرژی دادید💗💓💗💓💗💓