🖤 قانونِ بیرحم 🖤
2 ساعت پیش · · خواندن 11 دقیقه P1
پشتِ چهرهی سنگیاش، هزاران غم نهان است،
در این دنیای بیرحم، دلش زندانیِ جان است
، همه گفتند که او شیطان، گرفتارِ گناه است،
ولی شاید دلِ زخمی، دلیلِ این سیاه است،
که گاهی پشتِ یک قاتل، دلی درگیرِ طوفان است... 🖤🥀
### 🖤 قانونِ بیرحم
پارت اول | ورود به تاریکی
راوی: مرینت دوپنچنگ
پاریس، فرانسه | ساعت ۶:۱۵ صبح
باران از نیمهشب شروع شده بود و هنوز هم قصد نداشت دست از سر خیابانهای پاریس بردارد.
قطرات باران روی شیشههای بلند آپارتمانم سر میخوردند و نور چراغهای خیابان را به خطوطی لرزان و طلایی تبدیل میکردند. شهر در آن ساعت از صبح، چهرهای متفاوت داشت؛ خیابانهایی که چند ساعت پیش از صدای موسیقی، خنده و رفتوآمد مردم پر بودند، حالا زیر آسمان خاکستری و سنگین، در سکوتی عجیب فرو رفته بودند.
روی تخت نشسته بودم و به صفحهی تلفنم خیره شده بودم. ساعت زنگدار برای سومین بار به صدا درآمده بود، اما هنوز حتی یک قدم هم برای بلند شدن برنداشته بودم.
نه به این دلیل که خوابآلود بودم.
بلکه به این دلیل که میدانستم امروز قرار است روز متفاوتی باشد.
البته نمیدانستم چقدر متفاوت.
آن روز هنوز نمیدانستم قرار است وارد دنیایی شوم که هیچ شباهتی به زندگی عادیام نداشت؛ دنیایی که در آن اعتماد، گاهی خطرناکتر از دشمنی بود و یک اشتباه کوچک میتوانست تمام چیزهایی را که برایشان جنگیده بودم، از من بگیرد.
آن روز هنوز نمیدانستم قرار است با مردی روبهرو شوم که نامش در تاریکترین گوشههای پاریس با ترس زمزمه میشد.
مردی که بعدها باعث شد بارها از خودم بپرسم:
آیا واقعاً تمام آدمهایی که هیولا صدایشان میزنند، هیولا به دنیا آمدهاند؟
اما بگذارید از اول شروع کنم.
از همان صبحی که هنوز فکر میکردم سختترین بخش زندگیام، زود بیدار شدن برای رفتن به محل کار است!
از تخت پایین آمدم و پاهایم را روی کف سرد اتاق گذاشتم.
ـ آخ... لعنت به این هوا!
به سمت پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. باران آنقدر شدید بود که ساختمان روبهرو بهسختی دیده میشد. خیابان زیر پایم تقریباً خالی بود و تنها چند ماشین از میان آب جمعشده در کنار جدولها عبور میکردند.
لبخند کمرنگی زدم.
من عاشق پاریس بودم.
عاشق کافههای کوچک خیابانهای قدیمی، ساختمانهای سنگی، بوی نان تازه در صبحهای سرد و حتی بارانهایی که گاهی برنامههای آدم را به هم میریختند.
اما چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم، این بود که بتوانم در همین شهر زندگی کنم و سهم کوچکی در امنتر شدن آن داشته باشم.
شاید برای خیلیها این جمله کلیشهای به نظر میرسید، اما برای من واقعیت داشت.
من مرینت دوپنچنگ بودم؛ بیستوچهارساله، فارغالتحصیل دانشکدهی پلیس و یکی از مأموران جوان پلیس ملی فرانسه.
سه سال از روزی میگذشت که برای نخستین بار لباس رسمی پلیس را پوشیده بودم.
سه سال از روزی که با قلبی پر از هیجان، مقابل آینه ایستاده و به خودم قول داده بودم هیچوقت اجازه ندهم ترس، تصمیمهایم را بگیرد.
البته این به معنای نترسیدن نبود.
من هم میترسیدم.
از شکست خوردن، از اشتباه کردن، از اینکه روزی تصمیمی بگیرم که زندگی یک انسان بیگناه را تغییر دهد.
اما یک چیز را خیلی زود یاد گرفته بودم.
شجاعت به معنای نترسیدن نیست؛ شجاعت یعنی با وجود ترس، مسئولیت تصمیمهایت را بپذیری.
و من همیشه سعی کرده بودم همین کار را انجام دهم.
از پنجره فاصله گرفتم و به سمت کمد رفتم.
لباسهای روزمرهام را کنار زدم و یونیفرم رسمیام را بیرون آوردم. آن را با دقت روی تخت گذاشتم، سپس به سمت حمام رفتم.
بیست دقیقه بعد، مقابل آینه ایستاده بودم.
موهای آبیمشکیام را مرتب کردم و آنها را پشت سرم بستم. چند تار مو کنار صورتم باقی مانده بود که با بیحوصلگی پشت گوشم فرستادم.
به انعکاس خودم خیره شدم.
چهرهام شاید در نگاه اول آرام به نظر میرسید؛ چشمهای آبی، ابروهایی که هنگام عصبانیت ناخودآگاه در هم میرفتند و لبخندی که معمولاً خیلی زود روی لبهایم مینشست.
اما همکارانم عقیدهی دیگری داشتند.
به گفتهی آنها، من زیادی سؤال میپرسیدم، بهسختی از چیزی میگذشتم و وقتی به موضوعی مشکوک میشدم، تا زمانی که جوابش را پیدا نمیکردم، آرام نمیگرفتم.
بهخصوص آخرین مورد.
یک بار یکی از همکارانم گفته بود:
«دوپنچنگ، تو اگه یه روز از کنار یه سطل زباله رد بشی و درش یکم کج باشه، احتمالاً سه ساعت وقت میذاری تا بفهمی چرا کجه!»
آن روز آنقدر خندیده بودم که نزدیک بود قهوهام را روی پرونده بریزم.
اما واقعیت این بود که همین ویژگیها مرا به جایی رسانده بودند که حالا بودم.
به سمت میز کوچکی که کنار پنجره قرار داشت رفتم و لیوان قهوهام را برداشتم.
هنوز اولین جرعه را نخورده بودم که تلفنم زنگ خورد.
با دیدن نام روی صفحه، لبخند زدم.
ـ صبح بخیر، بابا!
صدای پدرم از آن سوی خط بلند شد.
ـ صبح بخیر، دخترم! بیداری؟
به ساعت نگاه کردم.
ـ نه، بابا. دارم از خواب حرف میزنم!
ـ خیلی بامزهای! فقط زنگ زدم ببینم امروز برای صبحانه میآیی یا نه. مادرت از دیشب میگوید اگر باز هم نیایی، خودش میآید دنبالت.
خندیدم.
ـ بهش بگو امروز کار دارم.
ـ هر روز همین را میگویی.
ـ چون هر روز واقعاً کار دارم!
پدرم آهی کشید.
ـ مرینت، میدانم کارت مهم است. به انتخابت هم افتخار میکنم. اما این دلیل نمیشود خودت را فراموش کنی. آدم باید گاهی هم زندگی کند.
لبخندم آرامتر شد.
پدرم همیشه همینطور بود.
هیچوقت با انتخابم مخالفت نکرده بود، اما هر بار که از خانه بیرون میرفتم، طوری نگاهم میکرد که انگار هنوز همان دختر کوچکی هستم که دستش را میگرفت و از خیابان رد میکرد.
ـ قول میدهم آخر هفته بیایم، باشه؟
ـ قول؟
ـ قول.
ـ خیلی خب. مراقب خودت باش، دخترم.
ـ تو هم همینطور. به مامان سلام برسون.
تماس را قطع کردم و چند لحظه به صفحهی خاموش تلفن خیره ماندم.
خانوادهام برای من همهچیز بودند.
پدر و مادرم هیچوقت از من نخواسته بودند آدم دیگری باشم. وقتی تصمیم گرفتم وارد دانشکدهی پلیس شوم، نگران بودند، اما جلوی من را نگرفتند. وقتی نخستین مأموریتم را انجام دادم، پدرم آنقدر به من افتخار میکرد که تمام مدت شام، از خاطرات دوران جوانی خودش تعریف میکرد؛ خاطراتی که هر بار کمی متفاوت از دفعهی قبل بودند!
گوشی را روی میز گذاشتم، کیفم را برداشتم و از خانه بیرون رفتم.
آن روز قرار بود ساعت هفت صبح در محل کارم حاضر باشم.
و من از تأخیر متنفر بودم.
### مرکز فرماندهی پلیس ملی فرانسه
ساعت ۶:۵۷ صبح بود که وارد ساختمان شدم.
ساختمان مرکز فرماندهی در آن ساعت از روز هم شلوغ بود. مأمورانی با پروندههای زیر بغل از راهروها عبور میکردند، تلفنها پیدرپی زنگ میخوردند و صدای گفتوگوهای کوتاه از اتاقهای مختلف شنیده میشد.
بوی قهوه، کاغذ و هوای سردی که همراه افراد وارد ساختمان شده بود، در راهرو پیچیده بود.
کارت شناساییام را به نگهبان نشان دادم.
ـ صبح بخیر، دوپنچنگ.
ـ صبح بخیر، آقای مارتن.
نگهبان نگاهی به ساعت انداخت و لبخند زد.
ـ امروز هم درست سر وقت.
ـ امروز؟ یعنی روزهای دیگه دیر میکنم؟
ـ من همچین چیزی نگفتم!
با خنده از کنار میز او گذشتم.
در آسانسور را باز کردم و وارد شدم. دکمهی طبقهی سوم را فشار دادم؛ طبقهای که واحد ویژهی تحقیقات جنایی و پروندههای سازمانیافته در آن قرار داشت.
من عضو تیمی بودم که روی پروندههای پیچیده و شبکههای مجرمانه کار میکرد.
نه اینکه هر روز با خطرناکترین مجرمان فرانسه روبهرو شویم، اما پروندههای ما معمولاً ساده نبودند.
گاهی چند ماه روی یک پرونده کار میکردیم و در نهایت میفهمیدیم تمام سرنخهایی که داشتیم، ما را به آدم اشتباهی رساندهاند.
گاهی شاهدی که قول همکاری داده بود، ناگهان ناپدید میشد.
گاهی هم یک پروندهی ظاهراً کوچک، ما را به شبکهای میرساند که ریشههایش در چند شهر و حتی چند کشور گسترده شده بود.
همین موضوع بود که کارمان را دشوار میکرد.
مجرمان عادی معمولاً تلاش میکردند ردپایی از خود باقی نگذارند.
اما شبکههای سازمانیافته، بهندرت با یک اشتباه ساده از هم میپاشیدند.
آنها پول داشتند، ارتباطات گستردهای داشتند و از همه مهمتر، میدانستند چطور پشت چهرههای بهظاهر قانونی پنهان شوند.
در آسانسور باز شد.
وارد راهرو شدم و به سمت اتاق تیم رفتم.
هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که صدایی آشنا از پشت سرم شنیدم.
ـ بالاخره خانم دوپنچنگ تشریف آوردند!
چشمهایم را بستم.
فقط یک نفر در تمام ساختمان میتوانست ساعت هفت صبح با این لحن اعصابم را به هم بریزد.
برگشتم.
لوکا کوفی، همکارم، با دو لیوان قهوه در دست به دیوار تکیه داده بود.
ـ صبح تو هم بخیر، کوفی.
ـ ممنون. قهوه میخوری؟
به لیوانی که به طرفم گرفته بود نگاه کردم.
ـ این برای منه؟
ـ نه، برای رئیس. ولی چون میدونم اگه بهت ندم تا ظهر غر میزنی، گفتم از خودم فداکاری نشون بدم.
لیوان را از دستش گرفتم.
ـ چه قلب مهربونی داری!
ـ میدونم. هر روز به خاطرش از خودم تشکر میکنم.
خندیدم و وارد اتاق شدم.
لوکا هم پشت سرم آمد.
تیم ما خیلی بزرگ نبود، اما هرکدام از اعضایش وظایف مشخصی داشتند.
کاپیتان ژولین مورو، مسئول هدایت عملیات میدانی بود. زنی جدی و باتجربه به نام کامیل برنار روی تحلیل اطلاعات و ارتباط میان پروندهها کار میکرد. لوران، متخصص بررسی دادهها و اسناد مالی، معمولاً ساعتهایی طولانی پشت رایانه مینشست و با همان چهرهی بیحالتش، اطلاعاتی را پیدا میکرد که دیگران هفتهها از کنارشان گذشته بودند.
و لوکا؟
لوکا بیشتر از آنکه حرف بزند، شوخی میکرد.
البته در کارش بسیار جدی بود؛ فقط ترجیح میداد هیچکس این موضوع را از روی چهرهاش متوجه نشود.
کیفم را روی میز گذاشتم و یونیفرمم را مرتب کردم.
کامیل از پشت نمایشگرش گفت:
ـ صبح بخیر، مرینت.
ـ صبح بخیر.
ـ قهوه خوردی؟
لیوانم را بالا گرفتم.
ـ تازه نجات پیدا کردم.
لوکا روی صندلی کنار میز من نشست.
ـ امروز قراره یه روز فوقالعاده باشه.
به او نگاه کردم.
ـ از کجا میدونی؟
ـ چون امروز هنوز هیچکس سرم داد نزده.
کامیل بدون آنکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ هنوز ساعت هفت نشده.
لوکا دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ چرا همه با من اینقدر بدرفتاری میکنن؟
خندیدم و رایانهام را روشن کردم.
برای چند دقیقه، همهچیز عادی بود.
ایمیلهایم را بررسی کردم، گزارش مأموریت قبلی را باز کردم و یادداشتهایی را که روز قبل نوشته بودم، مرور کردم.
قرار بود آن روز دربارهی پروندهی یک گروه سرقت سازمانیافته جلسه داشته باشیم. گروهی که طی چند ماه، چندین محمولهی ارزشمند را هدف قرار داده بود و با وجود تلاشهای پلیس، هنوز هویت تمام اعضای اصلیاش مشخص نشده بود.
داشتم آخرین صفحهی گزارش را میخواندم که تلفن داخلی اتاق زنگ خورد.
کامیل گوشی را برداشت.
ـ واحد تحقیقات جنایی، برنار هستم.
چند ثانیه گوش داد.
حالت چهرهاش تغییر کرد.
ـ بله، قربان. همین الان؟
مکث کرد.
ـ متوجه شدم.
تماس را قطع کرد و به سمت ما برگشت.
ـ کاپیتان مورو همهی اعضای تیم رو در اتاق جلسه میخواد. همین حالا.
لوکا قهوهاش را روی میز گذاشت.
ـ پروندهی جدید؟
کامیل شانه بالا انداخت.
ـ نمیدونم. فقط گفت همه حاضر باشن.
به ساعت نگاه کردم.
۷:۰۶ صبح.
جلسهای بدون اطلاع قبلی، آن هم در ابتدای روز؟
این اتفاق معمولاً خبر از چیزی عادی نمیداد.
گزارشم را ذخیره کردم، دفترچهی یادداشتم را برداشتم و همراه بقیه از اتاق بیرون رفتم.
در راهرو، متوجه شدم چند مأمور دیگر هم به سمت اتاق جلسه میروند.
هیچکس شوخی نمیکرد.
حتی لوکا هم ساکت شده بود.
و همین، بیشتر از هر چیز دیگری باعث شد احساس کنم اتفاق مهمی در راه است.
### اتاق جلسه
اتاق جلسه در انتهای راهرو قرار داشت.
یک میز مستطیلی بزرگ در وسط آن بود و نمایشگری روی دیوار نصب شده بود. پردهها کشیده شده بودند و تنها نور چراغهای سقفی، فضای اتاق را روشن میکرد.
وقتی وارد شدیم، کاپیتان مورو کنار نمایشگر ایستاده بود.
او مردی حدوداً پنجاهساله بود؛ موهای قهوهای که حالا رگههایی از سفیدی میانشان دیده میشد، چشمانی خاکستری و نگاهی که بهسختی میشد چیزی را از آن پنهان کرد.
مورو از آن دسته فرماندههایی نبود که برای نشان دادن قدرتش صدایش را بلند کند.
گاهی فقط کافی بود چند ثانیه به تو نگاه کند تا بفهمی باید توضیح دقیقی برای کاری که انجام دادهای، آماده داشته باشی.
من به همراه بقیه دور میز نشستیم.
کاپیتان نگاهی به تکتک ما انداخت.
ـ ممنون که سریع حاضر شدید.
هیچکس چیزی نگفت.
او کنترل نمایشگر را برداشت.
ـ چیزی که امروز دربارهاش صحبت میکنیم، یک پروندهی معمولی نیست. اطلاعاتی که در این جلسه مطرح میشه محرمانه است و تا زمانی که مجوز لازم صادر نشده، هیچکدام از شما حق ندارید دربارهی جزئیاتش خارج از این اتاق صحبت کنید.
لوکا آرام در گوشم گفت:
ـ خب، حداقل معلوم شد امروز قرار نیست حوصلهمون سر بره.
با آرنج ضربهی آرامی به پهلویش زدم تا ساکت شود.
مورو ادامه داد:
ـ طی هجده ماه گذشته، چند پروندهی ظاهراً نامرتبط در نقاط مختلف فرانسه به دست ما رسیده. در ابتدا تصور میشد با گروههای مجرمانهی جداگانهای روبهرو هستیم، اما بررسیهای بیشتر نشان داده که میان بعضی از این پروندهها ارتباطهایی وجود داره.
تصویری روی نمایشگر ظاهر شد.
نقشهای از فرانسه بود که چند شهر روی آن مشخص شده بودند.
پاریس، لیون، مارسی، بوردو و لیل.
کنار هر شهر، چند شمارهی پرونده و تاریخ ثبت شده بود.
مورو به نقشه اشاره کرد.
ـ تحقیقات اولیه نشون میده احتمالاً با یک شبکهی سازمانیافته و گسترده روبهرو هستیم؛ شبکهای که ممکنه در قاچاق کالاهای غیرقانونی، جابهجایی محمولههای مشکوک و پولشویی نقش داشته باشه.
لبخند از روی لبهایم محو شد.
قاچاق کالا بهخودیخود موضوع تازهای نبود، اما گستردگی این پرونده و ارتباط احتمالی میان چند شهر، مسئلهی دیگری بود.
کامیل دستش را بالا برد.
ـ آیا ارتباط مالی میان پروندهها تأیید شده؟
ـ بخشی از اون. چند تراکنش مشکوک شناسایی شده، اما هنوز نمیتونیم با قطعیت بگیم تمام این تراکنشها به یک گروه تعلق دارن.
لوران به نمایشگر اشاره کرد.
ـ پس هنوز زنجیرهی ارتباطی کاملی نداریم.
ـ درست میگی.
مورو تصویر را عوض کرد.
این بار چند عکس از ساختمانها، خودروها و اسناد مالی روی صفحه دیده میشد.
اینم از پارت اول امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد کوتاه
چهار لایک و چهارده کامنت