P1

دو جهان پنهان ز چشمِ روزگار هر یکی تنها، گرفتارِ حصار

سال‌ها در پرده ماندند این دو راز بی‌خبر از هم، جدا از سوز و ساز

ناگهان افتاد پرده، راز شد عیان لرزه افتاد از حقیقت بر جهان

مرزها بشکست و راهی باز شد قصه‌ای نو در دو عالم ساز شد

گر دو دنیا رو‌به‌روی هم شوند با کدامین عهد، هم‌پیمان شوند؟

یا بمانند هر دو در صلح و امان یا که ویران گردد این دو جهان؟

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

 

پارت اول

غروبِ پاریس

اگر در کنار دنیای ما، دنیایی دیگر وجود داشته باشد چه؟

دنیایی که درست در کنار دنیای ما جریان داشته باشد، اما هیچ انسانی از وجودش خبر نداشته باشد...

دنیایی با آسمانی دیگر، آدم‌هایی دیگر و شاید حتی قوانینی کاملاً متفاوت.

هیچ‌کس جواب این سؤال را نمی‌دانست.

حداقل تا آن روز...

پاریس آرام‌آرام خودش را به شب می‌سپرد.

خورشید در انتهای آسمان قرار گرفته بود و نور نارنجی و طلایی‌اش روی ساختمان‌های قدیمی شهر می‌افتاد. چراغ‌های خیابان یکی‌یکی روشن می‌شدند و صدای دور ماشین‌ها، گفت‌وگوی مردم و موسیقی کافه‌های خیابانی، فضای شهر را پر کرده بود.

اما بالاتر از تمام این شلوغی‌ها، روی پشت‌بام یک خانه، دو نفر کنار یکدیگر نشسته بودند.

لیدی‌باگ و کت‌نوار.

امشب خبری از تعقیب یک شرور، مبارزه یا نجات شهر نبود.

فقط یک غروب آرام...

لیدی‌باگ پاهایش را از لبه‌ی پشت‌بام آویزان کرده بود و در حالی که بستنی‌اش را در دست داشت، به منظره‌ی روبه‌رو خیره شده بود.

کت‌نوار هم کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود.

او معمولاً در چنین لحظاتی شوخی می‌کرد.

یک جمله‌ی بامزه می‌گفت.

یا با همان لحن همیشگی‌اش سعی می‌کرد لیدی‌باگ را دست بیندازد.

اما امشب...

ساکت بود.

لیدی‌باگ یک قاشق از بستنی‌اش خورد و بعد بدون اینکه به او نگاه کند، گفت:

— چرا ساکتی؟

کت‌نوار لبخند کوچکی زد.

— دارم از منظره لذت می‌برم.

لیدی‌باگ دوباره به پاریس نگاه کرد.

— منظره که هر شب همین‌جاست.

کت‌نوار نگاهش را از شهر گرفت و به لیدی‌باگ دوخت.

— منظورم منظره‌ی روبه‌رومه.

لیدی‌باگ برای لحظه‌ای مکث کرد.

بعد آهسته سرش را به سمت او چرخاند.

کت‌نوار هنوز نگاهش می‌کرد.

نگاهش این بار با همیشه فرق داشت.

دیگر آن شیطنت همیشگی را نداشت.

نگاهش آرام بود...

گرم بود...

و چیزی در آن وجود داشت که باعث شد لیدی‌باگ احساس کند صورتش گرم شده است.

سریع نگاهش را برگرداند.

— خیلی... خیلی عجیبی.

کت‌نوار خندید.

— این یعنی تعریف بود؟

— نه!

— حیف شد.

لیدی‌باگ سعی کرد بی‌تفاوت باشد، اما لبخند کوچکی گوشه‌ی لبش نشست.

چند لحظه هر دو ساکت ماندند.

نسیم خنکی از میان پشت‌بام عبور کرد و موهای لیدی‌باگ را کمی تکان داد.

کت‌نوار به آرامی گفت:

— می‌دونی لیدی‌باگ...

— هوم؟

— من از این لحظه‌ها خوشم میاد.

لیدی‌باگ دوباره نگاهش کرد.

— چه لحظه‌هایی؟

کت‌نوار شانه‌ای بالا انداخت.

— لحظه‌هایی که فقط من و تو هستیم. بدون مأموریت. بدون دردسر. بدون اینکه مجبور باشیم دنبال کسی بگردیم.

لیدی‌باگ چیزی نگفت.

کت‌نوار لبخند زد.

— فقط تو...

این بار لیدی‌باگ کاملاً معذب شد.

قاشقش را داخل بستنی فرو برد و با عجله گفت:

— خب... بستنی‌ات آب می‌شه.

کت‌نوار خندید.

— موضوع رو عوض کردی.

— نه!

— چرا.

— نکردم!

— کردی.

لیدی‌باگ با اخم ساختگی نگاهش کرد.

— کت‌نوار!

— باشه، باشه!

هر دو خندیدند.

اما لیدی‌باگ هنوز نمی‌توانست آن نگاه را از ذهنش بیرون کند.

او می‌دانست کت‌نوار چه احساسی دارد.

بارها شوخی‌هایش را شنیده بود.

بارها متوجه شده بود که چطور به او نگاه می‌کند.

اما خودش...

هنوز نمی‌دانست چه احساسی دارد.

و همین موضوع او را مضطرب می‌کرد.

خورشید تقریباً ناپدید شده بود.

آسمان از نارنجی به صورتی و بعد به بنفش تیره تغییر رنگ می‌داد.

لیدی‌باگ از جایش بلند شد.

— من باید برم.

کت‌نوار هم بلند شد.

— همین الان؟

— آره. دیر شده.

کت‌نوار کمی مکث کرد.

— فردا می‌بینمت؟

لیدی‌باگ لبخند زد.

— البته.

کت‌نوار دستش را بالا برد.

— شب بخیر، بانوی من.

لیدی‌باگ خندید.

— شب بخیر، کت‌نوار.

بعد با پرش بلندی از پشت‌بام دور شد.

کت‌نوار چند لحظه همان‌جا ایستاد و رفتنش را تماشا کرد.

لبخندی روی صورتش بود.

---

چند دقیقه بعد، لیدی‌باگ در یکی از کوچه‌های خلوت پاریس فرود آمد.

اطرافش را نگاه کرد.

کسی آنجا نبود.

نفس عمیقی کشید.

بعد به آرامی گفت:

— تیکی، خال‌ها ناپدید!

نور قرمز کوتاهی اطرافش پیچید.

لباس لیدی‌باگ ناپدید شد و دختری با موهای آبی تیره و لباس‌های معمولی جای او را گرفت.

مرینت.

مرینت نفس راحتی کشید و کیفش را برداشت.

— بالاخره...

تیکی از کیف بیرون آمد و جلوی صورتش ظاهر شد.

— امروز خیلی خوش گذشت، نه؟

مرینت لبخند زد.

— آره...

چند قدم برداشت.

اما ناگهان ایستاد.

— تیکی؟

— بله؟

مرینت به او نگاه کرد.

— به نظرت...

تیکی کمی جلو آمد.

— چی؟

مرینت صورتش را کمی جمع کرد.

— به نظرت چرا کت‌نوار منو دوست داره؟

تیکی لبخند زد.

— واقعاً نمی‌دونی؟

— نه!

مرینت دست‌هایش را بالا برد.

— یعنی چرا من؟ اون می‌تونه هر کسی رو دوست داشته باشه.

تیکی با مهربانی گفت:

— شاید چون تو برایش مهمی.

مرینت روی تختش نشست.

— ولی من حتی نمی‌دونم باید باهاش چطور رفتار کنم.

تیکی کنارش نشست.

— لازم نیست کاری کنی که احساسش تغییر کنه.

مرینت به سقف خیره شد.

— ولی وقتی اونجوری نگام می‌کنه، من معذب می‌شم.

— چرا؟

مرینت چند ثانیه سکوت کرد.

— چون... نمی‌دونم خودم چه حسی دارم.

تیکی با دقت نگاهش کرد.

— شاید جوابش رو خودت می‌دونی.

مرینت سریع برگشت.

— یعنی چی؟

— گاهی آدم وقتی از احساس خودش مطمئن نیست، بیشتر از همه سعی می‌کنه بهش فکر نکنه.

مرینت چیزی نگفت.

حرف تیکی در ذهنش ماند.

او دوباره به اتفاقات چند ساعت قبل فکر کرد.

به غروب پاریس...

به بستنی...

به لبخند کت‌نوار...

و به آن نگاه آرام و متفاوت.

مرینت آهسته گفت:

— شاید...

تیکی پرسید:

— شاید چی؟

— شاید باید بیشتر بهش فکر کنم.

تیکی لبخند زد.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید...

اتاق ناگهان روشن شد.

مرینت از جا پرید.

— تیکی!

نور عجیبی درست وسط اتاق ظاهر شده بود.

نه سفید بود...

نه زرد...

آبی بود.

یک نور آبی درخشان که بدون هیچ منبع مشخصی در هوا می‌چرخید.

مرینت با وحشت از تخت پایین آمد.

— این دیگه چیه؟

تیکی به سمت نور رفت، اما ناگهان متوقف شد.

— مرینت... صبر کن.

نور بزرگ‌تر شد.

هوا شروع به لرزیدن کرد.

وسایل اتاق کمی تکان خوردند.

مرینت عقب رفت.

— تیکی، این طبیعی نیست!

تیکی با نگرانی به نور خیره شد.

— من تا حالا همچین چیزی ندیدم...

نور آبی برای لحظه‌ای شدیدتر شد.

و درست در مرکز آن...

چیزی شبیه یک شکاف در هوا ظاهر شد.

مرینت با چشمانی باز به آن خیره شد.

— این... یه دره؟

تیکی هیچ جوابی نداشت.

شکاف بزرگ‌تر شد.

نور آبی تمام اتاق را پوشاند.

مرینت دستش را جلوی صورتش گرفت.

و درست در همان لحظه، صدایی بسیار ضعیف از داخل نور شنیده شد...

صدایی که انگار از جایی بسیار دور می‌آمد.

مرینت آرام گفت:

— کی اونجاست؟

نور ناگهان منفجر نشد...

اما به شکلی عجیب و ترسناک شروع به چرخیدن کرد.

و درست قبل از اینکه مرینت بتواند قدمی به عقب بردارد...

همه‌چیز در نور آبی فرو رفت.

پایان پارت اول...