سلام sm هستم. اومدم با قسمت جدیدی از رمانم برای اینکه دیر گذاشتم. بدقولی کردم عذر میخوام. به جاش منم یک پارت طولانی میزارم. 

مرینت بالاخره ادرین می بخشه؟ و رابطه ی دوستیشون دوباره خوب میشه؟ یا ادرین میتوانه اتفاقی که افتاده پشت سر بزاره؟ و واقعا علاقه اش رو به مرینت ابراز کنه؟ بریم ببینیم چه میشود. 🫠

مرینت: از خواب بیدار شدم. سرم به شدت درد میکرد. مغزم تیر میکشید. نمیدونم کجام.... 

چشمهام تار میبینه به زور توانستم بازش کنم. کم کم داره یادم میاد که چه اتفاقاتی افتاد. بدنم به شدت درد میکنه نمیتوانم از جام تکون بخورم. وقتی که چشام کامل باز شد سقف سفیدی رو به روم دیدم. 

و صدای گوش خراش دستگاه ها، بعد دوباره چشم هام بسته شد. 

سابین: دختر عزیز دوردونم بین به چه روزی افتاده. هیچ وقت فکر نمیکردم. بلایی سر دختر نازنینم بیاد. با ناراحتی اشک از گوشه ی چشم پایین میریزه. که یکدفعهدیدم  تام پشت سرم وایساده و دستش رو شونه ام گذاشته و با صدای اروم و با لحن نسبتا تلخی گفت: اروم باش، قول میدم دخترمون خیلی قوی و زودی خوب میشه. 

ولی قیافه اش چیز دیگه ای میگفت. تام با تمام وجودش سعی میکرد که غمش رو پنهون کنه. ولی من که میدونم از منم ناراحت تره. هر چی نباشه مرینت خیلی دوست داره، ولی غرور مردونه اش نمیزاره چیز رو بروز بده. 

کمی گذشت، که دوباره صدای دستگاه ها بلند شد. ولی تا خواستیم بریم پرستار صدا کنیم. چشم های دختر عزیزمون باز شد. 

تام سریع رفت دکتر صدا کرد. دکتر گفت که دیده الان عادی که بهوش بیاد. فقط اگه درد داشت من یا پرستارها رو صدا کنید، تا بیام بهش دارو ی ارمش بخش و مسکن تزریق کنیم. 

مرینت: اینبار هم باز با صدای گوش خراش دستگاه بهوش اومد. خیلی برام سخت بود که تکون بخورم یا چشم هام باز کنم. چند ثانیه هر کاری میکردم نمیتوانستم چشمم رو باز کنم. اینگار پلک هام تمام تلاشون رو میکردن که من بیدار نشم... و  در این حین صدای دکترا رو بالا سرم میشنیدم. 

ولی یکدفعه صدایی شنیدم. صدایی اشنا، تنها صدایی که الان احتیاج داشتم بشنوم. تنها صدایی که باعث شد دوباره چشم هام رو به جهان باز کنم. امید تازه ای بگیرم. 

چشم هام باز شد. اولین چیزی که به چشم میخورد. سقف سفید مقابلم بود. ولی وقتی سرم بر گردونم. چهره ی گرم و زیبای مادرم دیدم. که مدام اشک از چشم های زیباش جاری میشد. 

و بعد گرمی دست نسبتا بزرگی رو روی دستم حس کردم. و سایه اش که همیشه باعث قوت قلبم میشه. به سمت برگشت پدرم دستم رو گرفته بود. و اشک و بغضی که اینگار تا الان در گلوش گیر کرده بود. جاری شده بود. 

تا مدتی فضا در سکوت غرق بود. ولی به شدت به این گرمایی و حس امینتی که داشتم، به خودم میبالیدم. بعد مادرم با صدایی که غرق در بغض و خوشحالی بود. تمام ماجرا برام تعریف کرد. 

پدرم من رو در اغوش گرمش گرفت. مادرم از اینکه ادرین من رو نجات داده برام گفت. 

از اینکه چقدر به خاطر من پریشونه، گفت. از اینکه چشم هاش غرق در احساس گناه و ناراحتی گفت. 

واقعا فکر نمیکردم که در وجود ادرین ذره ای احساسات وجود داشته باشه. ولی حالا اصلا باورم نمیشد که ادرین به خاطر من اینقدر ناراحت باشه. 

ادرینی که به خاطر یک حرف من از زندگیش پس زد. حالا خودش رو به خاطر اتفاقی که برای من افتاده مخصر میدونست. 

ولی من برای اولین بار بعد از مدت ها دیگه احساس بدی  بهش نداشتم. دوست داشتم که با تمام وجود ببخشمش. اصلا ادرین مخصر نمیدونستم. چون تمام این اتفاقات از سهل انگاری خودم نشات میگیره. 

فقط دلم میخواست ببینمش و ازش تشکر کنم که من رو نجات داد. 

ادرین: دوباره صدای دستگاه ها از اتاق مرینت میاومد. ولی بعد از اینکه دکترا از اتاقش بیرون اومدن. گفتن که حالش خوبه. چیز خاصی نیست. فقط بهوش اومده. با تمام وجودم دلم میخواست که الان ببینمش و در اغوشم بگیریمش. ولی از جهتی میترسیدم که ببینمش چون میدونستم که اون الان حتی بدتر از قبل از من متنفره. 

نینو، زویی و کلویی هم خودشون رو به ما رسوندن. مادرم و پدر هم همش از طریق تلفن از حال و احوال مرینت خبر میگرفتن. 

بعد از بهوش اومدن مرینت هنوز کسی به داخل نرفته همه کمی به مرینت و خانواده اش فرجه دادن که کمی کنار هم باشن. نیم ساعتی گذشت و بعد خاله سابین گفت که مرینت میخواد شما رو ببینه. مخصوصا تو رو ادرین...؟! 

این حرف تو گوشم همش تکرار میشد. 

سابین: مطمئنم که مرینتم الان دوست داره ادرین ببینه. به خاطر همین این حرف زدم. 

ادرین: همه اروم به سمت در رفتن که به داخل اتاق برن. ولی من روی صندلی نشستم. چون میترسیدم که ببینمش. 

(نویسنده:ادرین بیشتر از احساساتی که دوباره داخل قلبش و ذهنش شروع شده بود،میترسید.نه از رفتار که مرینت قرار بود نسبت بهش داشته باشه.) 

لوکا: همه داشتیم میرفتیم داخل اتاق مرینت که ببینمش که چشمم به ادرین افتاد که ناراحت روی صندلی نشسته بود. رفتم سمتش گفتم که نشنیدی که خاله سابین چی گفت. گفتش که مرینت دلش میخواد تو رو ببینه. 

ادرین: گفت اگه خاله اشتباه کرده باشه چی. اگه نخواد من ببینه چی. اگه ازم متنفرتر شده باشه..... 

لوکا: وسط حرفش پریدم گفتم که این حرف ها و افکار منفی رو بریز دور. بیا بریم و بعد بلند شد باهام به داخل اتاق مرینت رفتیم. 

مرینت: مادرم گفت که همه اومدن دیدن من، گفتش که زشته بیشتر از این منتظرشون بزاریم. برای همین رفت و صداشون کرد داخل. 

همه اومده بودن، زویی، کلویی. الیا، نینو، حتی لوکا ولی پس ادرین کجا بود. همش به اطراف نگاه میکردم. منتظر بودم که بیاد داخل. که یکدفعه فیلیکس اومد سمتم و بغلم کرد. بد گریه و لحنی ناراحت گفت که خوشحالم که بیدار شدی آبجی. و حالت خوبه. 

مرینت: هیچوقت فکر نمیکردم که همچین دوستان خوبی دارم. اتاق پر بود از ادمایی که واقعا از دوست داشتن و خوبی کار و زندگیشون ول کردن تا بیان پیش من و حواسشون به من باشه. 

همینجوری داشتم با بچه ها صحبت میکردم که یکدفعه دیدم ادرین همراه با لوکا داره میاد داخل اتاق. سرش پایین بود انگار نمیتوانست تو چشم هام نگاه کنه. 

خیلی اروم گفتم که ممنون که من نجات دادی ادرین.

ادرین بالاخره تو چشم هام نگاه کرد. گفتم که بیاد نزدیکتر. با اینکه جرعتش نداشتم و خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینکار بکنم. ولی وقتی چهره ی غمگینش دیدم. بالاخره راضی شدم.  و دستم به سمتش به سختی باز کردم. 

ادرین: باورم نمیشه مرینت دیگه اون صدا و لحن عصبانی قبل نداشت. وقتی داشتم به سمتش میرفتم اغوشش برام باز کرد منم با کمال میل به سمت رفتم و اون رو در اغوش گرفتمش. 

بغلش به شدت گرم بود، بهم ارامش میداد، باعث شدش که تمام اتفاقات امروز کمی برام قابل تحمل بشه. 

ناخواسته اشک از چشم هام جاری شد. و گفتم که خوشحالم که حالت خوبه شیرین من. 

ممنونم که همراه این قسمت از رمانم بودید. وقت کنم تا شب قسمت اول رمان "عاشقانه ای روی یخ" هم میزارم. پارت بشدت طولانی نوشتم.  

شرط پارت اینده هم کم میکنم چون دیر گذاشتم ولی شما ما هم یادتون نره که حمایت کنید. 

شرط پارت اینده: 3لایک ❤ /18 کامنت 💭